من یادم نمیاد تونسته باشم یه بار درست و حسابی توی امتحاناتم تقلب کنم. درست و حسابی منظورم حتی پرسیدن یا جواب دادن به یه سوال هست! نمیدونم از بیعرضه بودن خودم یا از ترس فهمیدن مراقب و صفر گرفتن بوده. آخه چندبار که قصد کردم تقلب برسونم هربار مراقب اومد و به شدت بهم تذکر داد! یادمه فقط یه بار شرایط خیلی فراهم بود برای تقلب، اونم سال اول دانشگاه بودم، که یه درس رو با یه کلاس دیگه گرفته بودم و با هیچ کدوم از بچهها اون کلاس سلام و علیک نداشتم. برای همین اون دفعه هم تقلب نکردم! خلاصه همیشه فکر میکردم بعضیها خیلی زرنگن که میتونن مراقب رو بپیچونن! یه وقتهایی که میدیدم بعضی بچهها تونستن برگه عوض کنن، برام مثل یه قهرمان میشدن!
این تفکر همیشه با من بود، تا همین چند هفته پیش. ازم کمک خواستن و مجبور شدم چندین روز مراقب جلسه امتحان نهایی سوم دبیرستان باشم. تجربه جالبی بود. باعث شد تفکر سالهای من به باد بره. و بفهمم اونی که تقلب میکنه قهرمان نیست، اون مراقبی که تقلب نمیگیره قهرمانه!
خیلی خندهدار بود وقتی یه کلاس بچه 17 ساله فکر میکنن میتونن تورو بپیچونن و تو هم از همون اول میفهمی کی میخواد تقلب کنه و کی نه. فکر کنم هر بار اونها دعا میکردن که امتحان بعدی رو من مراقب نباشم، بیچارهها نذاشتم چشم از برگههاشون بردارن. یه بار هم که یکی خواست زرنگی کنه و بیصدا داشت تقلب میرسوند، چنان برگهای ازش گرفتم و ناز شصتمو نشونش دادم که بار اول و آخرش شد. فقط مجبور شدم اون روز 2 ساعت التماس رئیس حوزه بکنم تا برگهاش رو تصحیح کنن و براش صفر رد نکنن.
خلاصه این روزها مدام داره اتفاقاتی میافته که افکار و اعتقادات کهنهی من رو به باد بده. این روزها تا میخوام حرفی بزنم یا عقیدهای رو توی ذهنم پرورش بدم، کنارش یه ستاره میزنم و میگم شاید بعدها چنین نباشد.
* خیلی اتفاقی دعوت شدیم به یک کنسرت. و اونقدر لذت بردیم که الآن یک هفتهاست مدام دارم اشعارشون رو زیر لب زمزمه میکنم. دنگ شو رو میشناسین؟