تبليغاتX
پـــــــرواز

پـــــــرواز

مثل کرم ابریشم، "در پوست خود نمی‌گنجم" ... هر روز قالب عوض می‌کنم




درباره وبلاگ



پرواز ... همه شما میشناسیدش اما تا حالا سراغش نرفتید. پس همین حالا شروع کنید. بال‌هاتونو باز کنید و بپرید!
بالای ابرها منتظرتونم ...

کمی بیشتر از من



آرشيو مطالب

اردیبهشت 1391

فروردین 1391

بهمن 1390

دی 1390

آذر 1390

آبان 1390

مهر 1390

مرداد 1390

خرداد 1390

اردیبهشت 1390

ادمه ی آرشیو ماهانه

مطالب پیشین

قطره قطره باران

مرگ

سال از نو

سکته‌ی ناقص

یک قطره کودکی

خانم دالاوی

هـــان؟

جنبه است داریم؟!

زندگی باید کرد

اردی‌بهشت

در حالت تعلیــــق

کمی آهسته‌تر زیبا

لاک‌پشتی در آرزوی دو بال

 

موضوعات

صعود

این روزها

! تفرقات !

اندر احوالات ما

اندر عوارض فراغت از تحصیل

سرمشغولی‌های یک دختر دم بــ‌ خـ ـت

عناوین مطالب وبلاگ

 
پیوند های روزانه

تاریخ تکرار می‌شود

چگونه پدر میهمان های نوروزی را در بیاوریم؟!

روایتی منتشر نشده از یک دیدار!

100 حقیقت بسیار زیبای زندگی

شب عاشوراي سنه 1431 هجري قمري در جماران

تمام پیوند های روزانه

 

لینک دوستان

پرواز

برفراز

سپنتا

کاسه

ابرکاکیا

بازم تو ؟

ترانویسا

تردید نکن!

دیر تش باد

سکوت شب

توکای مقدس

مخمل مهتاب

شلخته نوشت

ذهن مخشوش

دنیایی بی جواب

روزهای قاصدکی

الهه و چراغ جادو

خاطرات یک عاقد

جاناتان مرغ دریایی

جنبه داشته باشیم

زندگی در چیست ...

××× تنها در باغ ×××

گاهی به آسمان نگاه کن

طنز نوشته‌های سعید ترشیزی

یادداشت های یک دختر ترشیده

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

استاد اشتباهی! خاطرات یک استادک

راهنمایان گردشگری و آثار تاریخی کاشان

آمار بازديد

» تعداد بازديدها:
» کاربر: Admin







قطره قطره باران
چند سال قبل، همین روزها بود که در نمایشگاه کتاب دستی به طرف من دراز شد و پیشنهاد یک کتاب کوچک را داد. کتاب خوبی بود. برای خودم و دوستانم خریدمش. و این شد سرآغاز ورود به یک دنیای بسیار وسیع. دوستان مجازی جدید، دنیای مجازی زیبای جدیدی بین من و دوستانم، و یک دنیا خاطره.
دیروز باز هم این اتفاق تکرار شد. و من با کمال میل پیشنهاد ناشر را پذیرفتم و با اشتیاق و امید به تکرار همه ی آن اتفاقها، همه ی آن خاطراتی که به دلیل آن کتاب به وجود آمد، خریدمش.
دوست دارم همه ی این اتفاقات کوچک که می آیند و یک سطل رنگ بر می دارند و می پاشند بر دیوار ذهنت و تا سال های سال رنگش بر خاطرت می ماند.

نوشته شده توسط من در 11:8 شنبه 16 اردیبهشت1391




مرگ
یک وقت هایی، واقعن حوصله ام از بازی های این روزگار سر می رود. خیلی تکراری شده اند، و خسته کننده.


نوشته شده توسط من در 23:21 جمعه 25 فروردین1391




سال از نو
باز هم سال نو شد.



مبارک

نوشته شده توسط من در 1:12 سه شنبه 1 فروردین1391




سکته‌ی ناقص
اگر رفته بودم دلار 2100 تومنی خریده بودم و یک ساعت بعدش شده بود 1100 تومن، اگر طلای گرمی 90 تومن خریده بودم و فرداش شده بود زیر 40 تومن، اصلن اگر با سرعت به سمت لبه‌ی پرتگاه می‌دویدم و درست لحظه‌ی سقوط توقف می‌کردم و مجبور بودم اون ثانیه‌های پر اضطراب برگشتم به حالت اولیه و دست و پا زدن لبه‌ی پرتگاه برای حفظ تعادل رو تحمل کنم، اونقدر استرس بهم وارد نمیشد که این انتخاب واحد کذایی، توی اون 7 دقیقه‌ی اولی که تماس کلاسها ظرفیتشون تکمیل شد، بهم وارد کرد.

هنوز هم باورم نمیشه که تونستم تمام واحدها رو همونطوری که می‌خواستم بگیرم!

نوشته شده توسط من در 20:7 سه شنبه 18 بهمن1390




یک قطره کودکی
بعد از این همه سال دیدمش. بعد از حدود 17سال. تصور کنید،‌ اون هنوز هم پشت فرمان همان ماشین نشسته و من یکدفعه می بینمش. صداش میزنم و بهش میگم من فلانی هستم. همون دختر کوچولوی کلاس اولی که روز اول مدرسه وقتی تورو بهش نشون دادن و گفتن عصر با ایشون برگرد خونه زد زیر گریه. همونی که یک بار وسط خیابون جا گذاشتیش! که بعد از اون اتفاق همیشه روی صندلی جلوی ماشینت نشوندیش. همون تنها کلاس اولی ماشینت که همیشه مقنعه اش کج میشد. آره همه‌ی اینها رو میگم. و اون چنان برقی توی نگاهش میافته و از ماشینش پیاده میشه که انگار دختر گمشده‌اش رو پیدا کرده. و من به سمتش میرم و بغلش می‌کنم. اشکم در اومده، انگار که همه‌ی نوستالژی‌های کلاس اولی‌ام شده بود یک بادکنک پر از آب و وسط چشمم ترکید. حس خیلی خوبیه. حس می‌کنم واقعن دخترش هستم و حالا می‌خوام دلتنگی تمام این سالها رو جبران کنم. مکالمه‌مون رو زیاد یادم نیست، فقط اون احساس هنوز با من مونده.
کلاس اول که بودم،‌ تنها سالی که توی اون مدرسه بودم، بیشترین خاطره‌ای که برام مونده از این مرد بود و سرویسی که منو هر روز میبرد مدرسه و بر می‌گردوند. تقریبن 30 ساله بود، همسن پدر خودم. و من کوچکترین بچه ی سرویس بودم. همیشه این کوچکترین‌ها مورد توجه بیشتری واقع میشن و اگر اولین روز مدرسه ات هم با چنین آدمی شکل بگیره، نقشش تا آخر عمر از ذهنت کنده نمیشه. زیاد فرقی نکرده بود. فقط موهاش کمی کمتر شده بودند و سفیدتر.
اون لحظه زیاد متوجه نشدم، اما الان فکر می‌کنم چقدر شبیه مسعود روشن‌پژوه بوده و من دقت نکرده بودم!! بله. همه‌ی اینها چیزهایی بود که در خواب دیشب من اتفاق افتاد و از وقتی بیدار شدم تصمیم گرفتم بیام و در موردش بنویسم و حتا وسط کلاسم داشتم داستان پردازی می‌کردم و حالا که اومدم بنویسم، انگار ذهنم خالی خالی شد. اما در کل، اتفاق جالبی بود. اینکه ضمیر ناخودآگاه من به کجاها که کشیده نمیشه و بعد از سالها،‌ انگار که در حال گردگیری ذهن آشفته‌ی من باشه، یه خاطراتی رو میکشه بیرون و ازش تصاویر جدیدی می‌سازه تا اجازه نده اینقدر من در زمان حال سخت و محکم بایستم.
فقط موندم چرا ضمیر ناخودآگاه من مسائل شرعی رو رعایت نمیکنه؟!!
:p

نوشته شده توسط من در 12:11 سه شنبه 11 بهمن1390




خانم دالاوی
امروز آقای کتابفروش تونست از کورترین نقطه ی کتابفروشی،‌ کتابی که مدت‌هاست دنبالشم رو برام پیدا کنه و در کمال تعجب ببینه این کتاب یک سالی میشه که این گوشه افتاده!
تا حالا فکر می‌کردم من باید منتظرش بمونم،‌اما دیدم اون منتظر من مونده بود!!

نوشته شده توسط من در 13:21 چهارشنبه 28 دی1390




هـــان؟

چرا من دیگه حرفم نمیاد؟   (شکلک سرخوشی شدید)

نوشته شده توسط من در 23:21 چهارشنبه 14 دی1390




جنبه است داریم؟!
در تمام این سال‌ها هرچقدر امتحان مهم و کنکور داشتم، هیچ وقت استرس نیومد سراغم. اونوقت حالا سر ارائه‌ی یه درس معمولی که با یک گروه 4نفره هستم، یک هفته است که شب‌ها از کابوس ارائه‌ی ضعیف و اعتراض استاد بهمون، نمی‌تونم بخوابم!

نوشته شده توسط من در 8:7 یکشنبه 20 آذر1390




زندگی باید کرد
بعد از یک روز خسته کننده با کلاسهای یکنواخت، شب برگردی خونه و ببینی تنهایی و با ذوق و شوق فراوان یک عالمه سالاد فصل با سس فراوان برداری و بری بشینی جلوی شومینه و مجله‌ای که تازه خریدی رو ورق بزنی و سالاد بخوری و گرم بشی و زندگی کنی. خیلی دوست دارم این خلوت‌ها رو.

نوشته شده توسط من در 1:40 سه شنبه 24 آبان1390




اردی‌بهشت
اردیبهشت بود. همان ماهِ لعنتی. همان لحظه‌ی پایان تمامی تردیدهای من. مرز بین تابستان و زمستان. این بار اردیبهشت همیشگی نبود. حال و هوای دیگری داشت. نسیم موافق نمی‌وزید. یا لااقل بر خلاف جهت حرکت من می‌وزید. نه سرد بود و نه گرم. معتدل هم نبود. مثل تزریق پنی‌سیلین بعد از یک بیماری سنگین بود. روزنه‌ی امیدی، نه که بیشتر. هرچه که بود، اردیبهشت اردی‌بهشت بود.
تمام این روزها از همان ماه شروع شد. از همان لحظه‌ای که به آینه زل زدم و اعتراف کردم. به دستانت زل زدم و هرچه بود گفتم. تمام دغدغه‌هایم را گفتم. هرآنچه که بیمِ شنیدنش را داشتم گفتی. و رفتی. و ماندم. سخت بود، کنار آمدن با آن همه تغییر. با آن همه تلاطم. نه فقط برای تو، که برای من! که برای سایرین. هنوز هم سخت است. اما نه برای من و تو. امروز دیدم شش ماهِ لعنتی در سخت‌ترین حالت‌هایی که میشد گذشت تا به امروز رسید. شش ماهِ لعنتی بیشترین اضطراب‌های تمامِ عمرم را تنها به دوش کشیدم، تا امروز به من آرامش دادی. امروز شروع تابستان است. شروع اعتماد به آسمان. گرچه می‌دانم که ماندنی نیست. که همیشگی نیستی.
به این شش ماه که نگاه می‌کنم، نیمی از گذشته‌ام را می‌بینم. و تمام آینده‌ام را. نمی‌دانم این تغییر عظیم را تو در من بوجود آوردی یا من در خودم. هرچه هست و بود، بهاری تازه بود. عینکی جدید برای خوب دیدن. برای متفاوت دیدن. برای نگاه کردن!
این روزها همان آرامش بعد از طوفان است. همیشگی نیست، اما همین هم غنیمت است. این روزها که ذره‌ای به خودم نزدیک‌تر شدم، که قدم اول را برداشته‌ام، می‌خواهم بعدی‌ها را بدوم. با تمام توانم. می‌خواهم زودتر برسم،‌به آن غایت بی‌انتها. انگار که شمارش معکوس را شروع کرده باشی. باید بدوم! از همین لحظه. یک نفس عـمـیــــــــق و .... شروع!

* این شش ماه هرچه که بود، قلم را با دستم بیگانه کرد. که سطری ننویسم. لااقل برای دلخوشیِ خودم! که فکر کنم هنوز چیزی هست که آرامم می‌کند...

نوشته شده توسط من در 0:16 جمعه 6 آبان1390




در حالت تعلیــــق
توی زندگی همه‌ی آدمها هزار و یک جور اتفاق میافته. بعضی‌ها اتفاقات عجیب‌تر،‌ بعضی‌ها معمولی‌تر. دست خود آدم نیست که انتخاب کنه، اما اگر بود فکر نمی‌کنم هیچ کسی تمایلی به انتخاب اتفاقهای عجیب و غریب داشت. مسائلی که شاید تا حالا کسی به چشم ندیده یا اینکه هیچ کسی ندونه کلید حل این مدل معما چی خواهد بود. اینجاست که یکم کار سخت میشه. باید تلاش کرد و تلاش کرد و تلاش. معلوم هم نیست بشه به نتیجه‌ی دلخواهی رسید یا نه. اصلن* معلوم نیست بشه به نتیجه رسید!
خلاصه اینکه برای من هم یکی دو تا از این اتفاقات افتاد. شاید به چشم من اینقدر غریب اومده، اما خب. نه کسی رو مي‌بینم که بتونه در ادامه‌ی مسیر کمکم کنه، نه اینکه اونقدر آگاهی دارم که بدونم از اینجا به بعد رو باید چیکار کنم. ذهنم به شدت درگیر شده.

اصل مطلب این که: من دیگه اون آدم قبلی نیستم. همین.




*: جدیدن از تنوین متنفر شدم. خیلی زیاد!

نوشته شده توسط من در 23:27 جمعه 22 مهر1390




هستیم همین دور و برها. فیسبوک کم بود، گوگل پلاس هم اضافه شد! اونوقت توقع دارن آدم توانایی داشته باشه به همه‌ی فضاهای مجازیش برسه!

نمیشه خب!


نوشته شده توسط من در 23:0 سه شنبه 4 مرداد1390




کمی آهسته‌تر زیبا

من یادم نمیاد تونسته باشم یه بار درست و حسابی توی امتحاناتم تقلب کنم. درست و حسابی منظورم حتی پرسیدن یا جواب دادن به یه سوال هست! نمی‌دونم از بی‌عرضه‌ بودن خودم یا از ترس فهمیدن مراقب و صفر گرفتن بوده. آخه چندبار که قصد کردم تقلب برسونم هربار مراقب اومد و به شدت بهم تذکر داد! یادمه فقط یه بار شرایط خیلی فراهم بود برای تقلب، اونم سال اول دانشگاه بودم، که یه درس رو با یه کلاس دیگه گرفته بودم و با هیچ کدوم از بچه‌ها اون کلاس سلام و علیک نداشتم. برای همین اون دفعه هم تقلب نکردم! خلاصه همیشه فکر می‌کردم بعضی‌ها خیلی زرنگن که می‌تونن مراقب رو بپیچونن! یه وقت‌هایی که می‌دیدم بعضی بچه‌ها تونستن برگه عوض کنن، برام مثل یه قهرمان میشدن!

این تفکر همیشه با من بود، تا همین چند هفته پیش. ازم کمک خواستن و مجبور شدم چندین روز مراقب جلسه امتحان نهایی سوم دبیرستان باشم. تجربه جالبی بود. باعث شد تفکر سالهای من به باد بره. و بفهمم اونی که تقلب می‌کنه قهرمان نیست، اون مراقبی که تقلب نمی‌گیره قهرمانه!

خیلی خنده‌دار بود وقتی یه کلاس بچه 17 ساله فکر می‌کنن می‌تونن تورو بپیچونن و تو هم از همون اول می‌فهمی کی می‌خواد تقلب کنه و کی نه. فکر کنم هر بار اونها دعا می‌کردن که امتحان بعدی رو من مراقب نباشم، بیچاره‌ها نذاشتم چشم از برگه‌هاشون بردارن. یه بار هم که یکی خواست زرنگی کنه و بیصدا داشت تقلب می‌رسوند، چنان برگه‌ای ازش گرفتم و ناز شصتمو نشونش دادم که بار اول و آخرش شد. فقط مجبور شدم اون روز 2 ساعت التماس رئیس حوزه بکنم تا برگه‌اش رو تصحیح کنن و براش صفر رد نکنن. 

خلاصه این روزها مدام داره اتفاقاتی میافته که افکار و اعتقادات کهنه‌ی من رو به باد بده. این روزها تا می‌خوام حرفی بزنم یا عقیده‌ای رو توی ذهنم پرورش بدم، کنارش یه ستاره میزنم و میگم شاید بعدها چنین نباشد.


* خیلی اتفاقی دعوت شدیم به یک کنسرت. و اونقدر لذت بردیم که الآن یک هفته‌است مدام دارم اشعارشون رو زیر لب زمزمه می‌کنم. دنگ شو رو میشناسین؟

نوشته شده توسط من در 19:39 پنجشنبه 12 خرداد1390




از پلیس راه تهران که گذشتیم، تا رسیدیم به شیراز، 3 بار صدقه داد، یه بار به یه پسر بچه که اسپند دود می‌کرد گفت دور ماشین اسپندشو بچرخونه، هربا که سوار ماشین می‌شد میگفت الهی به امید تو، یه بار نزدیک‌های صبح یه خطر از سر همه رفع شد و خدا به همه رحم کرد که تصادف نکردیم، و به این خاطر همش خداروشکر می‌کرد، از پلیس راه شیراز هم که گذشتیم و وارد شهر شدیم باز هم خداروشکر کرد که همه به سلامت رسیدیم. اونوقت سر اولین چهارراه با یه ماشین تصادف کرد و به اتوبوس خودش و ماشین اون بنده خدا خسارت زد! و مجبور شد همه مسافرهارو وسط خیابون پیاده کنه!
داشتم فکر می‌کردم اگر این همه دعا و نذر و نیاز نکرده بود،‌ما الآن کجا بودیم؟!!

نوشته شده توسط من در 11:7 دوشنبه 26 اردیبهشت1390




لاک‌پشتی در آرزوی دو بال
بعضی چیزها گاهی برایم سوال‌های بزرگی می‌شوند. چگونگی بودن من در این مکان و این زمان به کنار، چرایی‌اش را نمی‌فهمم. گاهی وقت‌ها احساس می‌کنم باید جای دیگری می‌بودم، یا شاید طریق دیگری. اما هرگز خودم را جز اینجا، جای دیگری نمی‌توانم تصور کنم. تعلق به اینجا، فکرم را رها نمی‌سازد. حس دوگانگی، حس خوبی نیست.
گاهی وقت‌ها دوست دارم این که هستم نبودم، گاهی دلم می‌خواهد به جای پروازی در این دنیای مجازی، شخصی حقیقی بودم، اسم وبلاگم را دست نوشته‌های فلانی میگذاشتم. با اسم حقیقی‌ام. عکسم را گوشه پروفایل جا میدادم و بی هیچ خودسانسوری‌ای می‌نوشتم. همه‌ی چیزهایی را که در این چند سال نتوانستم بنویسم، به چندین و چند دلیل که اولین و مهم‌ترینش زن بودن و متهم به رعایت بسیاری مسائل بودن است. گاهی خواستم با اسمی ساختگی، ولی آنگونه که دوست دارم وبلاگی بسازم و همه‌ی افکارم را بنویسم، اما چیزی که شروعش ساختگی باشد، مرا به آن حقیقتی که آرزو دارم نخواهد رساند. به آن آزادیِ همه جانبه!! گرچه هنوز هم شک دارم که چنین چیزی عاقبت سالمی داشته باشد. وقتی محدودیت نباشد، حد و مرزهای بسیاری شکسته می‌شوند و نمی‌دانم کار را تا کجا پیش ببرند، اما آرزوی این روزهای من، همین است و بس!
آ.ز.ا.د.ی ـــ؟ـــ این روزها تلفظش هم برایم سنگین شده!

نوشته شده توسط من در 0:49 سه شنبه 16 فروردین1390





Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by parvaztm This Themplate By Theme-Designer.Com