پرواز
این روزها هربار که صفحه نخست بلاگفا را باز میکنم، در لیست وبلاگها نام "پرواز" را میبینم. جالب اینکه هرگز به وبلاگ تکراری برنخوردم. نتیجه میگیرم که پرواز هم دیگر دوای درد این پرنده نیست!!! مثل همیشه ..... " کنار میکشم" "... عاشقم بر همه آدم! که همه آدم از اوست ..." ...!!!! گاهی وقتها فکر میکنم باید پنجره رو باز کنم و ... چند روزی قصد دارم به مغزم استراحت بدم! با یک برنامهریزی طولانی مدت، این سفر بالاخره جور شد. از اینکه سفرها یکدفعه پیش بیان زیاد لذت نمیبرم. فکر میکنم لذت منتظر بودن به اندازه خود سفر دلچسبه. خلاصه اینکه مدتی نیستم. همین. استادم هنوز با سایت انتخابیام مشکل
داره. یک روز میگه خیابانها رو در نظر نگیر، یک روز میگه کاش اینها رو
حذف نکرده بودی. یک روز میگه برو از بالای مجموعه از سایت عکس بگیر بیار
یک روز میگه برو از دید انسانی بررسیاش کن ببینیم چطوریه. یک روز میگه
طرح تفضیلی رو اصل کار قرار بدیم یک روز هم میگه تو بر طبق وضع موجود
طراحی کن. خلاصه گیج شدم حسابی! نمیذاره کارم پیش بره و هر روز ایرادی
جدیدی از سایت میگیره. امروز بهم گفت برو و از این خیابانها عکس بگیر
بیار ببینیم چطوریه. منم گفتم تا خیابونها خلوته برم و عکسها رو بگیرم.
سایت من دقیقاً قسمت بالای آرامگاه حافظ هست. از همون خیابونهای اطراف
فهمیدم یه خبری شده. قدم به قدم پلیس ایستاده بود و خیابون رو بسته بودند.
منم انداختم از یک مسیر دیگه. توی یکی از فرعیها ایستادم و شروع کردم از
کوچههای فرعی عکس گرفتن. معمولاً آدم کنجکاوی هستم اما توی اون شرایط
نشد از کسی بپرسم چه خبره. چندتا ماشین پلیس کنارم ایستاده بودند اما کاری
به کارم نداشتند. من هم راحت از هر زاویهای که میشد عکس گرفتم. یه خورده
که از پلیسها دورتر شدم، سر یک فرعی خلوت، یک دفعه دونفر موتور سوار بهم
نزدیک شدند. فکر کردم قضیه آدمهای بیکار هست و مزاحمت. خیالم راحت بود که
به خاطر پلیسهایی که اونجا بودند کاری به کارم نداشته باشند. اما دیدم نه
خیر. دست بردار نیستند و مثل امامزاده مشغول طواف بنده هستند با دو فروند
موتور. برگشتم و نگاهی به یکیشون انداختم. آنچنان بهم زل زده بود که از
خودم وا رفتم. چهرهای ریشی با چشمهای خیره که مو به تنم سیخ کرد. چشممو
برگردوندم کفش ارتشی اون یکی رو دیدم و فهمیدم بله! این آقایون آشنا همون
عزیزان لباس شخصی هستند که به لطف بعضيها این چند وقته خوب چهرهشون
شناسایی شده برامون. میشه گفت روح از تنم جدا شد! دوربینو جمع کردم و
عینکمو برداشتم تا شاید بیگناهی رو از چشمام بخونند!! و فرار رو بر قرار
ترجیح دادم. صدای موتورشون چنان روی اعصابم بود که پیش خودم احتمال
میدادم الآن دیگه باید بهم رسیده باشند و دستگیییر!!! خدا میدونه تا به
ماشین رسیدم چندبار روحم رفت و برگشت! همش تو این فکر بودم که من بیچاره
چطور ثابت کنم که برای پروژه دانشگاهم داشتم چنین غلطی میکردم! آخه نه
تیپم به دانشجو میخورد و نه کارتی همراهم بود! و نه امیدی برام مونده
بود! نمیدونم چی شد که وقتی دیدند دمم روی کولمه دست از سرم برداشتند و
رفتند. نفسم که بالا اومد، به خودم لعنت فرستادم برای این حرکت مسخرهام!
مگه من مجرم بودم که فرار کردم؟! اصلاً جرأت داشتن حرفی بزنند تا
جوابشونو بدم! شاید چون توقع چنین چیزی رو نداشتم اینقدر ترسیدم! شاید هم
چون برای اولین بار دو فقره لباس شخصی که از فاصله 5 متری داشتند با نگاه
مسخرهشون منو به دار میآویختند رو توی زندگیم دیده بودم، این عکسالعمل رو
نشون دادم. به هر حال اینکه تصمیم گرفتم کارم رو تموم کنم و برگردم. رفتم
سمت حافظیه. دیدم به به! هر خبریه اینجاست! کلاً حافظیه رو مشما پیچ کرده
بودند! دور تا دورش هم انواع و اقسام مأمورین و مردم! بالاخره از یه دختر
بچه پرسیدم چه خبره اینجا؟ گفت: "رئیس جمهور میخواد بیاد!" گفتم رئیس
جمهور کیه؟! گفت: "آقای احـ مـ د ی نـ ژاد!!" نمیدونم سؤالم مسخره بود
یا قیافه درهم رفتهام که یک نگاه خشمگین آشنا تحویلم داد!! خلاصه
اینکه کار امروز من هم به لطف آقای عزیزی که رئیس جمهور صدایش میکنند
عقب افتاد و نشد یک بار برنامهریزیهای من درست از آب در بیاید!!! فقط
خوشحالم از اینکه این سفر ایشان افتتاح کتابخانه ملی را در بر خواهد داشت! یک روز بعد.ن: وقتی قرار است گره در کار بیافتد اینطور است! امروز هم رفتیم گفتند مسئولین کماکان در حال انجام بزرگداشت هستند! و بروید 5شنبه بیایید! حالا خوب است پنجشنبه هم تعطیل شود و ... در این راستا گفتیم شمارا هم در غم خود شریک بدانیم با تصاویری چند از امروز حافظیه! پ.ن: این قالب فعلاً موندگار خواهد بود. کسی با باز شدنش مشکلی داره؟ با فایرفاکس میتونید بازش کنید؟! گاهی شبها دلم میخواد یه موسیقی آروم بذارم، دامن چیندارم رو بپوشم و تا صبح برقصم... کود! این یک کلمه است! میتونه خیلی
چیزهای دیگه هم باشه. مثل موضوع یک انشاء. باید دید در یک لحظه خاص مغز
شما تصمیم گرفته از کدوم دریچه به قضیه نگاه میکنه. مدتیه تصمیم گرفتم با ماشین بیرون نرم.
اینکه یک راست سوار ماشین بشی و حتی سعی نکنی همین 50 قدم تا سر کوچه رو
پیاده بری و تاکسی سوار بشی، آدم رو از خیلی چیزها دور میکنه. اولین و
مهمترین فایده ماشین رو از پارکینگ بیرون نیاوردن، همین چند قدم پیاده
روی هست که به اجبار نصیبت میشه. دومیش اینه که دیگه نمیتونی شیشه ماشین
و صدای موسیقی رو بالا ببری تا حتی بوق ماشین پشتی رو هم نشنوی. چند وقتیه
که این عادت رو عوض کردم و cutting back !! امروز که باز هم
پیادهروی رو به انتظار
در ترافیک ترجیح دادم، یکی از اصلیترین میدانهای شهر وسط مسیرم بود.
شهرداری عزیز لطف کرده بود و یک دستی به سر و روی باغچهها کشیده و آب
و گلی بهشون داده بودند. این قضیه باعث شده بود که مشام همه از فاصله چند
ده متری اونجا، بیشتر از فاصله چند صد متری به کار بیافته! و انواع و
اقصام عکسالعملها رو شاهد باشم. حرفهای پراکندهام به این نقطه ختم شد!
کود! به نظر من هر چیزی میتونه یه جاهایی چیز خوبی باشه و البته بالعکس.
کود هم همینطور. کود توی اون لحظه برای من و آدمهای اطراف من چیزهایی رو
به ارمغان آورد. مثل صدای اییش و اَه های زنانهای که از دو دختر نوجوان
به گوش رسید و بعد از اون گوشه مقنعهای که نصف صورت رو پوشش داد و
چشمهای آرایش کرده جذابی رو وسط یک لباس فرم مدرسه به نمایش گذاشت.آدمهای
اطراف من هم شاهد این صحنه بودند و همینطور رویداد بعدی که صدای پسر
جوانی بود با این مضمون:
"بهزاد! کاش ما هم یه چیزی مثل مقنعه داشتیم!" و سپس خنده ملیح آن دو دختر
و قدمهایی که به هم نزدیک شد و ادامه ماجرا. بعد از این من فهمیدم که کود
هم میتونه یک راه باشه! یک روش! یک سبک! مثل لازانیا. چند وقته که حرف
"گارفیلد" برام ثابت شده! لازانیا فقط یک غذا نیست! یک سبک زندگیه! اینکه چر تا به امروز اینو نفهمیده بودم دریچه بستهای بود که جلوی چشمام گذاشته بودم! هرچیزی
میتونه یک سبک باشه! مثل خوردن لازانیا کنار یک باغچه در حال
تعویض کود! چیز بدی نیست! لازانیا و کود! اگر خوب دقت کنید میبینید که
هردوش از یک جا اومده! فقط ما طرز فکر متفاوتی ازشون داریم. اشتباه نکنید.
من هم مثل خیلیها آدمی هستم که اگر از کنار یک کامیون کود رد بشم شیشه
ماشینو بالا میبرم. اما در مقابل مثل خیلیهای دیگه وقتی در شرایط فوق
قرار میگیرم نیازی نمیبینم که اعلام کنم از بوی کود خوشم نمیاد! این یک
افتخار نیست! کود چیزیه که همیشه باهاش سروکار خواهیم داشت. کود فقط سه
چیز است! -- "ک و د" -- چرا بزرگش میکنید؟! این روزها فقط به این موضوع فکر میکنم که بدون لازانیا هم میشه زنده موند؟!! باز یک خواب به یاد ماندنی دیدم! تعجب میکنید اگر بگم یادم نمیاد آخرین باری که بیدار شدم و احساس کردم شب قبل خوابی ندیدم کی بوده؟! اما خب من هم از اون دسته آدمهایی هستم که پایین توضیحشو دادم! دیشب خواب خیلی خوبی دیدم. خواب دیدم که همه کدورتها و دلخوریهایی که این چند وقت اخیر با دوست و فامیل و آشنا پیدا کرده بودم داشت ختم به خیر میشد. خوابی که تعداد زیادی از آدمها توی اون بودند و خیلی طولانی بود. حتی آدمهایی که توی ذهنم یکم ازشون دلخور بودم. اوضاع داشت اونطوری پیش میرفت که من همیشه آرزوشو داشتم. خواب خیلی خوبی بود. دلم میخواست هرگز از این خواب بیدار نشده بودم. . . هرچقدر گشتم نتونستم پیدا کنم که اینو کجا خونده بودم! اما خوب یادمه که یه جایی نوشته بود همه ما آدمها در طول خواب رویا میبینیم. ولی وقتی از خواب بیدار میشیم خیلی از اونها رو به خاطر نمیاریم. علتش ذهنمونه که بعضی وقتها با بیدار شدن، تمام اون تصاویرو پاک میکنه. برای همینه که بعضیها زیاد خواب میبینند و بعضیها کم. بعضی وقتها بهتره ساعتهایی از برنامه روزانهات رو به خودت اختصاص بدی. به با خودت بودن. به خلوتی بین خودت و خودت. مثلاً از زیر یه مهمونی شام سر باز بزنی و لحظاتی رو با خودت سپری کنی. لحظات متفاوتی رو! خونه رو با شمع چراغونی کنی، یه عود خنک روشن کنی، شامت رو خودت آماده کنی و یک موسیقی طبیعی مثل غلغل کتری روی شعله گاز برای یک نوشیدنی گرم بعد از شام. اونوقت بشینی و با خودت شام بخوری. با خود خود خودت. تازه میفهمی که ای بابا! چقدر وقت بود که منتظر این ملاقات بودی و وقتی براش نذاشته بودی. میفهمی که چقدر با خودت بودن رو دوست داری و چقدر برات لذت و آرامش هدیه میاره. تازه میفهمی که چقدر حرف داشتی که به خودت بزنی اما همیشه گوشهات بسته بودند و صدای خودت رو نمیشنیدی. تازه میفهمی چقدر به اینطور قرارها نیاز داری و خبر نداشتی. تازه میفهمی که با خودت بودن خیلی قشنگتر از تمام اون با دیگران بودنهاست. اون موقع است که چیزهایی بین خودت و خودت رد و بدل میشن که تو رو روزها به فکر میاندازن و باعث میشن اطرافت رو یه جور دیگه ببینی. خیلی متفات از اینی که هست. نمیشه زیاد دربارهاش توضیح داد. خود هر کسی با خود دیگری خیلی متفاوته. بحث سر اینه که چی میشد اگر خودتو بیشتر از دیگران دوست داشتی و براش وقت میذاشتی.؟! صحبت اینجاست که خودتو گم نکنی! خودتو آخر همه نذاری! خودتو فراموش نکنی! خودتو ... خود خودتو .... - آيا ميدانستي که كبد يا جگر تنها عضو داخلي بدن است كه اگر با عمل جراحي قسمتي از آن برداشته شود دوباره رشد ميكند ؟! عجب
حکایتی است! پس بگو بعضیها که دلشان میخواهد جگر بعضیهای دیگر را
بخورند، خبر دارند که جگر بازسازی میشود! ما را بگو که فکر میکردیم
میخواهند نقص عضو انجام داده باشند! پ.ن فوری: زنده باد ستاره! زنده باد روزنامه نگار آینده نگر! همه با هم هیپ هیپ ..... هوراااااااا -------- لینک!!!



"خداجون این روزها خیلی منتظرتم. منتظرم تا از دریای بزرگ رحمتت یه قطرهاش
رو روشنایی خونه من کنی. منتظرم تا یه بار دیگه نسیم نوازشت رو روی صورتم
حس کنم.زودتر بیا خداجون. دیگه طاقت انتظار ندارم..."
این هم لینک خبرش که البته در قوه قضائیه موجود میباشد!!!
| Design By :
Night Skin |

