تبليغاتX
پرواز

پرواز

 

3-4 سالی بود که می‌شناختمش. خیلی چیزها یاد او را به خانه ما می‌آورد. گلدان گل‌های شب عید هرسال که طبقات ساختمان را زیبا می‌کرد، عطر سبزی تازه باغچه‌ای، بوی گل‌های نرگس سفارشی، انار‌های درشت و قرمز و آبدار. حتی وقتی در باغ قدم میزدی میشد جای تک تک قدم‌هایش را دید. زیر درخت‌های توت و آلبالو، پای گل‌های اطلسی. متولد 1301 به تاریخ شناسنامه. کارنامه‌اش سبز سبز بود. شاداب و امیدوار. پر بود از گل‌هایی که گلستان شدند. علف‌هایی که سبزه شدند. نهال‌هایی که درختانی تنومند و پربار شدند. تا اینجایش را فقط من دیدم. در همین مدت کم. خدا می‌داند که چندین و چند دانه از دستان او آب خوردند و رشد کردند. اگر بگویم تا آخرین لحظه عمرش صرف باغبانی شد دروغ نگفتم. عصر یکی از همین روزهای پاییزی، ناگهان زمین می‌خورد و می‌رود. عصر روزی که با هزار امید و آرزو هنوز هم مشغول باغبانی بود و دعا میکرد چاه آب باغ زودتر فوران کند و درختان تشنه را سیراب. و هنوز یک روز از رفتنش نگذشته بود که چاه تمام باغ را آبیاری کرد و روح او  بود که به نظاره نشسته بود.
پیرمرد خطابش میکردیم. نه به این دلیل که عمری را پشت سر گذاشته بود و دیگر نمی‌توانست سریع و محکم قدم بردارد. بلکه به این خاطر که برایمان مظهر یک پیرمرد بود. یک پیرمرد استوار و جاوید. مثل گل خندان بود. گل‌ها در نامش هم خانه داشتند. او رفت. رفتنش شاید از تمامی دیگر آدمها برایم سخت‌تر بود. با رفتن او خیلی چیزها هم از خانه ما رفت. اینجا بود که این شعر را با تمام وجودم فهمیدم:

"زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
"

نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 16:15 توسط من| |

چهارـ‌پنج ساله که بودم، سرایدار مدرسه‌ای که مادرم در آن کار می‌کرد، یک طوطی زیبا داشت. مادرم، تابستان‌ها که سرشان کمی خلوت بود گاهی مرا با خودش می‌برد و به دست این سرایدار می‌سپرد. مرد خوبی بود. مرا هم دوست داشت. به طوطی‌اش اسم مرا یاد داده بود و وقتی پیشش می‌رفتم، به طوطی می‌گفت فلانی آمده. و طوطی هم بی‌وقفه اسم مرا صدا میزد و میگفت بیا. یک روز که به شوق شنیدن صدای طوطی، با مادرم رفتم، دیگر او نبود. آقای ع. گفت در یکی از روزهای گرم تابستان فراموش کرده که قفس طوطی را به داخل بیاورد و آن بیچاره هم از تشنگی و گرما هلاک شده است. دلم خیلی گرفت. از آن روز دیگر آقای ع. را دوست نداشتم و پیشش نرفتم.

صدای نخراشیده طوطی همراه با آهنگ زیبای کلماتی که ادا می‌کرد هنوز که هنوز است رویای شب‌های من شده. دلم برای تمام آن لحظات تنگ می‌شود گاهی.

نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 13:57 توسط من| |

مادر من فرهنگی است. از زمانی که دبیرستانش تمام شد شغل معلمی را برگزید. از وقتی  هم یادم می‌آید مدیر بود. نه فقط برای یک عده دانش‌آموز، که برای من هم مدیر بود. دبستان که بودم احساس می‌کردم مدیر مدرسه‌مان را خیلی دوست دارم و اگر او مادر من بود، برای من کمتر از مادر خودم مدیر بود. راهنمایی که رفتم، باز هم مدیرمان را دوست داشتم. اما او هم مثل مادرم بود. شاید به این دلیل او را خوب دیدم که دخترش دوست صمیمی و رفیق گرمابه و گلستانم بود. دبیرستان را که گذراندم، حتی یک بار هم تصور نکردم که اگر من دختر مدیر مدرسه‌مان بودم، چطور بود. راستش آنقدر فاجعه انگیز بود که حتی تصورش برایم کابوس بود. این را وقتی بهتر فهمیدم که دیدم چقدر شاگردان مادرم دوستش دارند و هنوز  بعضی‌هایشان به خانه‌مان رفت‌وآمد دارند. و فهمیدم که مادرم را از تمام مادران مدیر دنیا بیشتر دوست دارم.

امروز نه روز مادر است و نه تولد مادرم نزدیک است. امروز یک روز عادی است که من احساس کردم مادرم را بیش از روزهای قبل دوست دارم. و احساس کردم همان‌طور که مادرم در تمام لحظات زندگی من حضور دارد، جای خالی‌اش در این وبلاگ نباید احساس شود. امروز برای من یک روز منحصر به فرد است. روزی که می‌خواهم مادرم را عاشقانه‌تر دوست بدارم.

نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 10:35 توسط من| |

از اول هفته هربار که چشممان به صفحه تلفن همراهمان روشن می‌شد، عبارت "هفته ازدواج مبارک" بسیار خودنمایی می‌نمود. دیشب دلمان هوای باران نیز کرده بود که صبح پاشدیم دیدیم به به، هوا ابری است و نم‌نمک بارانی می‌بارد. بدین سبب گفتیم النکاح سنتی و حال که خداوند رحمتش را شامل حال اینجانبان نمود، ما هم جلوه‌ای از رحمتمان را نشان دهیم و گرز آهنی را از پشت در خانه برداشته و به داخل آوردیم. پس برای شادی روح مخابرات اجماعاً بیایید ازدواج کنیم...!!!

نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 12:11 توسط من| |

این روزها چند لایه‌ام. نزدیک اما خیلی دور .. ـــــــــــــــــــــ    .



نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 23:3 توسط من| |

مدتی است هربار که صفحه نخست بلاگفا را باز می‌کنم، در لیست وبلاگ‌ها نام "پرواز" را می‌بینم. جالب اینکه هرگز به وبلاگ تکراری برنخوردم. نتیجه میگیرم که پرواز هم دیگر دوای درد این پرنده نیست!!!

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 22:25 توسط من| |

احساس می‌کنم بازهم در یک جنگ زنانه گیر کرده‌ام. 


مثل همیشه .....

                               " کنار می‌کشم"


نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 13:14 توسط من| |

 "... عاشقم بر همه آدم!  که همه آدم از اوست ..."


...!!!!

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 0:0 توسط من| |

گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم باید پنجره رو باز کنم و ...

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 23:0 توسط من| |

چند روزی قصد دارم به مغزم استراحت بدم! با یک برنامه‌ریزی طولانی مدت، این سفر بالاخره جور شد. از اینکه سفرها یکدفعه پیش بیان زیاد لذت نمی‌برم. فکر می‌کنم لذت منتظر بودن  به اندازه خود سفر دلچسبه. خلاصه اینکه مدتی نیستم. همین.

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 18:58 توسط من |

استادم هنوز با سایت انتخابی‌‌ام مشکل داره. یک روز میگه خیابان‌ها رو در نظر نگیر، یک روز میگه کاش اینها رو حذف نکرده بودی. یک روز میگه برو از بالای مجموعه از سایت عکس بگیر بیار یک روز میگه برو از  دید انسانی بررسی‌اش کن ببینیم چطوریه. یک روز میگه طرح تفضیلی رو اصل کار قرار بدیم یک روز هم میگه تو بر طبق وضع موجود طراحی کن. خلاصه گیج شدم حسابی! نمیذاره کارم پیش بره و هر روز ایرادی جدیدی از سایت میگیره. امروز بهم گفت برو و از این خیابان‌ها عکس بگیر بیار ببینیم چطوریه. منم گفتم تا خیابون‌ها خلوته برم و عکس‌ها رو بگیرم. سایت من دقیقاً‌ قسمت بالای آرامگاه حافظ هست. از همون خیابون‌های اطراف فهمیدم یه خبری شده. قدم به قدم پلیس ایستاده بود و خیابون رو بسته بودند. منم انداختم از یک مسیر دیگه. توی یکی از فرعی‌ها ایستادم و شروع کردم از کوچه‌های فرعی عکس گرفتن. معمولاً‌  آدم کنجکاوی هستم اما  توی اون شرایط نشد از کسی بپرسم چه خبره. چندتا ماشین پلیس کنارم ایستاده بودند اما کاری به کارم نداشتند. من هم راحت از هر زاویه‌ای که میشد عکس گرفتم. یه خورده که از پلیس‌ها دورتر شدم، سر یک فرعی خلوت، یک دفعه دونفر موتور سوار بهم نزدیک شدند. فکر کردم قضیه آدم‌های بیکار هست و مزاحمت. خیالم راحت بود که به خاطر پلیس‌هایی که اونجا بودند کاری به کارم نداشته باشند. اما دیدم نه خیر. دست بردار نیستند و مثل امام‌زاده مشغول طواف بنده هستند با دو فروند موتور. برگشتم و نگاهی به یکیشون انداختم. آنچنان  بهم زل زده بود که از خودم وا رفتم. چهره‌ای ریشی با چشمهای خیره که مو به تنم سیخ کرد. چشممو برگردوندم کفش ارتشی اون یکی رو دیدم و فهمیدم بله! این آقایون آشنا همون عزیزان لباس شخصی هستند که به لطف بعضي‌ها این چند وقته خوب چهره‌شون شناسایی شده برامون. میشه گفت روح از تنم جدا شد! دوربینو جمع کردم و عینکمو برداشتم تا شاید بی‌گناهی رو از چشمام بخونند!!  و فرار رو بر قرار ترجیح دادم. صدای موتورشون چنان روی اعصابم بود که پیش خودم احتمال می‌دادم الآن دیگه باید بهم رسیده باشند و دستگیییر!!! خدا می‌دونه تا به ماشین رسیدم چندبار روحم رفت و برگشت! همش تو این فکر بودم که من بیچاره چطور ثابت کنم که برای پروژه دانشگاهم داشتم چنین غلطی می‌کردم! آخه نه تیپم به دانشجو می‌خورد و نه کارتی همراهم بود! و نه امیدی برام مونده بود! نمی‌دونم چی شد که وقتی دیدند دمم روی کولمه دست از سرم برداشتند و رفتند. نفسم که بالا اومد،‌ به خودم لعنت فرستادم برای این حرکت مسخره‌ام! مگه من مجرم بودم که فرار کردم؟! اصلاً‌ جرأت داشتن حرفی بزنند تا جوابشونو بدم! شاید چون توقع چنین چیزی رو نداشتم اینقدر ترسیدم! شاید هم چون برای اولین بار دو فقره لباس شخصی که از فاصله 5 متری داشتند با نگاه مسخره‌شون منو به دار می‌آویختند رو توی زندگیم دیده بودم، این عکس‌العمل رو نشون دادم. به هر حال اینکه تصمیم گرفتم کارم رو تموم کنم و برگردم. رفتم سمت حافظیه. دیدم به به! هر خبریه اینجاست! کلاً‌ حافظیه رو مشما پیچ کرده بودند! دور تا دورش هم انواع و اقسام مأمورین و مردم! بالاخره از یه دختر بچه پرسیدم چه خبره اینجا؟ گفت: "رئیس جمهور می‌خواد بیاد!"  گفتم رئیس جمهور کیه؟!  گفت: "آقای  احـ مـ د ی نـ ژاد!!"  نمی‌دونم سؤالم مسخره بود یا قیافه درهم رفته‌ام که یک نگاه خشمگین آشنا تحویلم داد!!

خلاصه اینکه کار امروز من هم به لطف آقای عزیزی که رئیس ‌جمهور صدایش می‌کنند عقب افتاد و نشد یک بار برنامه‌ریزی‌های من درست از آب در بیاید!!! فقط خوشحالم از اینکه این سفر ایشان افتتاح کتابخانه ملی را در بر خواهد داشت!

یک روز بعد.ن: وقتی قرار است گره در کار بیافتد اینطور است! امروز هم رفتیم گفتند مسئولین کماکان در حال انجام بزرگداشت هستند! و بروید 5شنبه بیایید!  حالا خوب است پنج‌شنبه هم تعطیل شود و ...

در این راستا گفتیم شمارا هم در غم خود شریک بدانیم با تصاویری چند از امروز حافظیه!

 


پ.ن: این قالب فعلاً موندگار خواهد بود. کسی با باز شدنش مشکلی داره؟ با فایرفاکس می‌تونید بازش کنید؟!

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 13:19 توسط من| |

گاهی شب‌ها دلم می‌خواد یه موسیقی آروم بذارم، دامن چین‌دارم رو بپوشم و تا صبح برقصم...

نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 18:18 توسط من| |


Design By : Night Skin