آرش کمانگیر
بازم دلم گرفته. حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم. اینم فقط به اندازه یه پست جدید هست. فقط چون از این شعر خیلی خوشم میاد. همین و نه بیشتر...
برگرفته از وبلاگ ناتمام ترین قطعه زندگی
آرش كمانگير
سياوش كسرايي
برف مي بارد ؛
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ.
كوه ها خاموش ،
دره ها دلتنگ ؛
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ ...
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي ،
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد ،
رد پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان ،
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك ، آنك كلبه اي روشن ،
روي تپه روبروي من ...
در گشودندم.
مهرباني ها نمودندم.
زود دانستم ، كه دور از داستان برف و سوز،
در كنار شعله آتش ،
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز :
( ... گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و نا گفته ، اي بس نكته ها كاينجاست.
آسمان باز ؛
آفتاب زر ؛
باغ هاي گل ؛
دشت هاي بي در و پيكر ؛
سر برون آوردن گل از درون برف ؛
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب ؛
بوي خاك عطر باران خورده در كهسار ؛
خواب گندمزار در چشمه مهتاب ؛
آمدن ، رفتن ، دويدن ؛
عشق ورزيدن ؛
در غم انسان نشستن ؛
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن ؛
كار كردن ،
كار كردن ؛
آرميدن ؛
چشم انداز بيابان هاي خشك و تشنه را ديدن ؛
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن ؛
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن ؛
همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن ؛
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن ؛
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن ؛
گاه گاهي ،
زير سقف اين سفالين بام هاي مه گرفته ،
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن ؛
بي تكان گهواره رنگين كمان را
در كنار بام ديدن ؛
يا شب برفي ،
پيش آتش ها نشستن ،
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن ...
آري ، آري ، زندگي زيباست.
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست .
گر بيفروزيش ، رقص شعله اش در هر كران پيداست.
ورنه ، خاموش است و خاموشي گناه ماست.
پيرمرد ، آرام و با لبخند ،
كنده اي در كوره افسرده جان افكند.
چشم هايش در سياهي هاي كومه جستجو مي كرد ؛
زير لب آهسته با خود گفت وگو مي كرد :
(زندگي را شعله بايد برفروزنده ؛
شعله ها را هيمه سوزنده .
جنگلي هستي تو اي انسان !
جنگل ، اي روييده آزاده ،
بي دريغ افكنده روي كوه ها دامن ،
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد ،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان ،
جان تو خدمتگر آتش ...
سر بلند و سبز باش ، اي جنگل انسان !)
(زندگاني شعله مي خواهد) ، صدا سر داد عمو نوروز ،
( شعله ها را هيمه بايد روشني افروز .
كودكانم داستان ما ز آرش بود.
او به جان خدمتگذار باغ آتش بود.
روزگاري بود ؛
روزگار تلخ و تاري بود.
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره.
دشمنان بر جان ما چيره.
شهر سيلي خورده هذيان داشت ؛
بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت .
زندگي سرد و سيه چون سنگ ؛
روز بدنامي ،
روزگار ننگ.
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان ؛
عشق در بيماري دلمردگي بيجان.
فصل ها فصل زمستان شد ،
صحنه گلگشت ها گم شد ، نشستن در شبستان شد.
در شبستان هاي خاموشي ،
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي.
ترس بود و بال هاي مرگ ؛
کس نمي جنبيد ، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش ؛
خيمه گاه دشمنان پر جوش .
مرزهاي ملك ،
همچو سرحدات دامنگستر انديشه ، بي سامان .
برج هاي شهر ،
همچو بارو هاي دل ، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو ...
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت .
هيچ دل مهري نمي ورزيد .
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد .
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد .
باغ هاي آرزو بي برگ ؛
آسمان اشك ها پر بار .
گرمرو آزادگان در بند ؛
روسپي نامردمان در كار ...
انجمن ها كرد دشمن ،
رايزن ها گرد هم آورد دشمن ؛
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند ،
هم به دست ما شكست ما بر انديشند .
نارك انديشانشان ، بي شرم ، -
كه مباداشان دگر روز بهي در چشم ، -
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند ...
چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جستجو مي كرد ؛
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد :
( آخرين فرمان ، آخرين تحقير ...
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان !
گر به نزديكي فرود آيد ،
خانه هامان تنگ
آرزومان كور ...
ور بپرد دور ،
تا كجا ؟ ... تا چند ؟ ...
آه ! ... كو بازوي پولادين و كو سرپنجه ايمان ؟)
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد ؛
چشم ها ، بي گفتگويي ، هر طرف را جستجو مي كرد . )
پيرمرد ، اندوهگين ، دستي به ديگر دست مي ساييد .
از ميان دره هاي دور ، گرگي خسته مي ناليد .
برف روي برف مي باريد .
باد پشت شيشه مي ماليد .
(صبح مي آمد - پيرمرد آرام كرد آغاز ، -
( پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست ؛ دشت نه ، دريايي از سرباز ...
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست .
بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح ؛
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز .
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور ،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر ؛
كودگان بر بام ؛
دختران بنشسته بر روزن ،
مادران غمگين كنار در .
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته .
خلق ، چون بحري بر آشفته ،
به جوش آمد ؛
خروشان شد ؛
به موج افتاد ؛
برش بگرفت و مردي چون صدف از سينه بيرون داد. )
(منم آرش ، -
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش ، سپاهي مرد آزاده ،
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده .
مجوييدم نسب ، -
فرزند رنج و كار ؛
گريزان چون شهاب از شب ،
چو صبح آماده ديدار .
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش ؛
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش .
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد !
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ ، -
دل اين جام پر از كين پر از خون را ؛
دل ، اين بي تاب خشم آهنگ ...
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم ؛
كه تا كوبم به جام قلبتان در رزم !
كه جام كينه از سنگ است .
به بزم ما و رزم ما ، سبو و سنگ را جنگ اسن .
در اين پيكار ،
در اين كار ،
دل خلقي است در مشتم ؛
اميد مردمي خاموش هم پشتم .
كمان كهكشان در دست ،
كمانداري كمانگيرم .
شهاب تيز رو تيرم ؛
ستيغ سربلند كوه ماوايم ؛
به چشم آفتاب تازه رس جايم .
مرا تير است آتش پر ؛
مرا باد است فرمانبر .
وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست .
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست .
در اين ميدان ،
بر اين پيكار هستي سوز سامان ساز ،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز . )
پس آنگه سر به سوي آسمان بر كرد ،
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد :
(درود ، اي واپسين صبح ، اي سحر بدرود !
كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود .
به صبح راستين سوگند !
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند !
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد ،
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند .
زمين مي داند اين را ، آسمان نيز ،
كه تن بي عيب و جان پاك است .
نه نيرنگي به كار من ، نه افسوني ؛
نه ترسي در سرم ، نه در دلم باك است . )
(ز پيشم مرگ ،
نقابي سهمگين بر چهره ، مي آيد .
به هر گام هراس افكن ،
مرا با ديده ي خونبار مي پايد .
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد ،
به راهم مي نشيند ، راه مي بندد ؛
به رويم سخت مي خندد ؛
به كوه و دره مي ريزد طنين زهر خندش را ،
و بازش باز مي گيرد .
دلم از مرگ بيزار است ؛
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است .
ولي ، آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است ؛
ولي ؛ آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است ؛
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است .
همان بايسته آزادگي اين است .
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند.
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم ، گه پيش مي راند .
پيش مي آيم .
دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم .
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخن ،
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند . )
نيايش را ، دو زانو بر زمين بنهد
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد :
( برا ، اي آفتاب ، اي توشه اميد !
برا ، اي خوشه خورشيد !
تو جوشان چشمه اي ، من تشنه اي بي تاب .
برا ، سر رسز كن ، تا جان شود سيراب .
چو پا در كام مرگي تند خو درام ،
چو در دل جنگ با اهريمني پرعاشجو دارم ،
به موج روشنايي شست و شو خواهم ؛
ز گلبرگ تو ، اي زرينه گل ، من رنگ و بو خواهم .
شما ، اي قله هاي سركش خاموش ،
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد ،
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي ،
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد ،
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد ؛
غرور و سر بلندي هم شما را باد !
اميدم را بر افرازيد ،
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد .
غرورم را نگه داريد ؛
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد . )
( زمين خاموش بود و آسمان خاموش .
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش .
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه خورشيد .
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد .
( نظر افكند آرش سوي شهر ، آرام .
كودكان بر بام ؛
دختران بنشسته بر روزن ؛
مادران غمگين كنار در ؛
مردها در راه .
سرود بي كلامي ، با غمي جانكاه ،
ز چشمان بر همي شد با نسيم صبحدم همراه .
كدامين نغمه ميريزد ،
كدام آهنگ آيا مي توان ساخت ،
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند ؟
طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟
دشمنانش ، در سكوتي ريشخند آميز ،
راه وا كردند .
كودكان از بام ها او را صدا كردند .
مادران او را دعا كردند .
پيرمردان چشم گرداندند .
دختران ، بفشرده گردنبند ها در مشت ،
همره او قدرت عشق و وفا كردند .
آرش ، اما همچنان خاموش ،
از شكاف دامن البرز بالا رفت .
وز پي او ،
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد . )
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز ،
خنده بر لب ، غرقه در رويا .
كودكان ، با ديدگان خسته و پي جو ،
در شگفت از پهلواني ها .
شعله هاي كوره در پرواز ،
باد در غوغا .
( شامگاهان ،
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها ، پي گير ،
بازگرديدند ،
بي نشان از پيكر آرش ،
با كمان و تركشي بي تير .
آري ، آري ، جان خود در تير كرد آرش .
كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش .
تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون ،
به ديگر نيمروزي از پي آن روز ،
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند .
و آنجا را ، از آن پس ،
مرز ايرانشهر و توران باز ناميدند .
آفتاب ، در گريز بي شتاب خويش ،
سال ها بر بام دنيا پا كشان سر زد .
ماهتاب ،
بي نصيب از شبروي هايش ، همه خاموش ،
در دل هر كوي و هر برزن ،
سر به هر ايوان و هر در زد .
آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت .
سال ها و باز ،
در تمام پهنه البرز ،
وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد ،
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد ؛
رهگذر هايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند ،
و نياز خويش مي خواهند .
با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ .
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه ؛
مي دهد اميد ،
مي نمايد راه . )
در برون كلبه برف مي بارد .
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش ،
دره ها دلتنگ ؛
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ ...
كودكان ديري است در خوابند ،
در خوابست عمو نوروز .
مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان .
شعله بالا مي رود پر سوز ...
23 اسفند 1337
سياوش كسرايي

