زندگی باید کرد

بعد از یک روز خسته کننده با کلاسهای یکنواخت، شب برگردی خونه و ببینی تنهایی و با ذوق و شوق فراوان یک عالمه سالاد فصل با سس فراوان برداری و بری بشینی جلوی شومینه و مجله‌ای که تازه خریدی رو ورق بزنی و سالاد بخوری و گرم بشی و زندگی کنی. خیلی دوست دارم این خلوت‌ها رو.

اردی‌بهشت

اردیبهشت بود. همان ماهِ لعنتی. همان لحظه‌ی پایان تمامی تردیدهای من. مرز بین تابستان و زمستان. این بار اردیبهشت همیشگی نبود. حال و هوای دیگری داشت. نسیم موافق نمی‌وزید. یا لااقل بر خلاف جهت حرکت من می‌وزید. نه سرد بود و نه گرم. معتدل هم نبود. مثل تزریق پنی‌سیلین بعد از یک بیماری سنگین بود. روزنه‌ی امیدی، نه که بیشتر. هرچه که بود، اردیبهشت اردی‌بهشت بود.
تمام این روزها از همان ماه شروع شد. از همان لحظه‌ای که به آینه زل زدم و اعتراف کردم. به دستانت زل زدم و هرچه بود گفتم. تمام دغدغه‌هایم را گفتم. هرآنچه که بیمِ شنیدنش را داشتم گفتی. و رفتی. و ماندم. سخت بود، کنار آمدن با آن همه تغییر. با آن همه تلاطم. نه فقط برای تو، که برای من! که برای سایرین. هنوز هم سخت است. اما نه برای من و تو. امروز دیدم شش ماهِ لعنتی در سخت‌ترین حالت‌هایی که میشد گذشت تا به امروز رسید. شش ماهِ لعنتی بیشترین اضطراب‌های تمامِ عمرم را تنها به دوش کشیدم، تا امروز به من آرامش دادی. امروز شروع تابستان است. شروع اعتماد به آسمان. گرچه می‌دانم که ماندنی نیست. که همیشگی نیستی.
به این شش ماه که نگاه می‌کنم، نیمی از گذشته‌ام را می‌بینم. و تمام آینده‌ام را. نمی‌دانم این تغییر عظیم را تو در من بوجود آوردی یا من در خودم. هرچه هست و بود، بهاری تازه بود. عینکی جدید برای خوب دیدن. برای متفاوت دیدن. برای نگاه کردن!
این روزها همان آرامش بعد از طوفان است. همیشگی نیست، اما همین هم غنیمت است. این روزها که ذره‌ای به خودم نزدیک‌تر شدم، که قدم اول را برداشته‌ام، می‌خواهم بعدی‌ها را بدوم. با تمام توانم. می‌خواهم زودتر برسم،‌به آن غایت بی‌انتها. انگار که شمارش معکوس را شروع کرده باشی. باید بدوم! از همین لحظه. یک نفس عـمـیــــــــق و .... شروع!

* این شش ماه هرچه که بود، قلم را با دستم بیگانه کرد. که سطری ننویسم. لااقل برای دلخوشیِ خودم! که فکر کنم هنوز چیزی هست که آرامم می‌کند...