باز نو روز دگر
صد بار تا حالا این صفحه رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن، اما دو خط ننوشته بستم و رفتم. حالا علت این همه غیبت بماند، سعی میکنم بیشتر باشم از این به بعد.
صد بار تا حالا این صفحه رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن، اما دو خط ننوشته بستم و رفتم. حالا علت این همه غیبت بماند، سعی میکنم بیشتر باشم از این به بعد.
چه خاکی نشسته اینجا!
چرا مسئولین رسیدگی نمی کنن؟؟! آقا جان 5 ماه غیبت رو هیچ جوره نمیشه موجح کرد! تخته کنین در اینجا رو بریم پی کارمون، چه وضعیه آخه؟!
خب حرفم نمیاد! چرا با من دعوا می کنین اینقدر؟
[چشمک]
سال 89 هم به دست خاطره ها سپرده شد. سال خیلی خوبی بود. لااقل برای من, که تونستم خیلی از راههای نرفته و گم شده زندگیم رو پیدا کنم و به فکر سر و سامون دادنشون بیافتم. امیدوارم امسال هم به خوبی سال گذشته برای من و همه ی شما باشه.
عیدتون مبارک
احساس می کنم کسی دارد مدام مغزم را هم میزند!

یه چیزی رو خوب فهمیدم. اینکه آب رفته، دیگه به جوی برنمیگرده. دقیقن زمانی تصمیم میگیریم خیلی از کارها رو انجام بدیم، که دیگه تاریخ مصرفشون گذشته.
تنها التیام ناراحتی حاصل از یک شکست عشقی، یک مشاجرهی لفظی شدید، رنج و درد مورد بیمهری و بیوفایی واقع شدن، افسردگی حاد، میل به خودکشی، احساس پوچی و بیمصرفی، رد شدن در یک آزمون یا مصاحبه شغلی، حتی پشت کنکور بودن! ، و هرگونه رنج و ناراحتی دیگری تنها یک چیز است!

.. خرید کردن ..
من نمیدانم چه قدرت عظیمی در "خرید کردن" وجود دارد، که هر دردی را دوا میکند؟!!! در اصل من نمیدانم چرا خداوند اینقدر به جنس مؤنث لطف داشته که با بوجود آوردن این حس در او، یک Refresh اساسی در روحیهاش ایجاد میکند و باز او را به شادابی اولیه برمیگرداند!
- به تازگی کشف کردم قدرت تحملام، حداکثر دو هفته است!!
امشب قرار است بیست و سومین شمع زندگیم را نیز خاموش کنم. 3 سال از بیست سالگیم گذشت. مثل برق و باد. هر سال برایم زیباتر بود. با تجربههای جدیدتر. نمیدانم اگر قرار باشد بتوانم کمی به عقب باز گردم، کدامیک از این سه سال را انتخاب خواهم کرد. اما هر چه بود و گذشت، زیباترین روزهای عمرم بودند. سه سال پیش، در چنین روزی، گفته بودم:
" از بیست ساله شدن هیچ وقت خوشم
نمیومد و حالا... بیست سالگی برام یه مرزه. مرز
بین دنیایی که خودم ساختم و دنیایی که آدم بزرگها می سازند. همیشه می
ترسیدم که یه روز به این مرز برسم و بخوام ازش رد بشم. و امروز.... این
اتفاق افتاد."
اما امروز که خوب به این سه سال نگاه میکنم، میبینم دنیای آدم بزرگها هم خوب دنیایی است. ما آدمها هرچقدر هم که کودک درونمان را شاد و سرزنده نگه داریم، باز هم بیشتر دنیایمان را آدم بزرگ بودن پر میکند.
اگر از جواب دادن به پیامکهای متعدد دوستان خود خسته شدهاید ...................................
اگر تمام روز در حال نوشتن پیامک جدید برای کم کردن روی دوستان نو پیامکی خود هستید ......
اگر شبها، هنگام نوشتن پیامک، از نور صفحه موبایل خود که تا اعماق چشمتان فرو رفته و مانع بسته شدن آن میشود گلهمندید ..........................................................................
اگر همیشه در قبض موبایل خود، از مبلغ سرسامآوری که بابت چندین پیامک ناقابل که مجبور به پرداختش هستید، خسته شدهاید ..........................................................................
اگر میخواهید روشی تضمینی برای ترک همیشگی پیامک خود پیدا کنید ...........................
تنها روش موجود در دستان ماست
.
.
.
.
"گوشی موبایلی که افتضاحترین کیبورد ممکن را داشته باشد"
.
.
.
.
زین پس با پاسخ تلفنی پیامکها، علاوه بر اینکه صدای گرم دوستان خود را خواهید شنید و صلهی ارحام 50 درصدی انجام خواهد گردید، دیگر نیازی نیست که به صفحه موبایل خود زل بزنید! همچنین نور موبایل را در شب به سوراخ گوشتان میسپارید و خواب آسودهای خواهید داشت.
{{{{{{{ - - - - - - - دیگر نگران هیچ چیز نباشید. حتی قبض موبایل دوره بعد!!! - - - - - - - }}}}}}}
تـــو ، نمونه کامل یک زن ایرانی، با تمام اقتدارت، زمین میخوری، زمینت میزند.
او، نمونه نفرت انگیز یک مرد ایرانی، با صدای رسایش، با دستان جاه طلبش.
و اینگونه به خیال خودش دنیا را تصرف کرده، و تو هیچ نمیگویی. مثل همیشه.
در خفا اشک میریزم. برای مظلومیت تو، که حتی دیگر چشمانت هم بارانی نمیشوند. که او را با زندگیت پیوند دادهای. اما آن لحظه صدای شکستن قلبم را شنیدم، که هق هق تو از کنج تنها دیوار خانهات، هرچند خفیف و پنهانی، از دیوار گذشت، به گوشم رسید.
این لحظه چه چیز میتواند آرامش بخش تو باشد؟ تو را میستایم که میسوزی و دم نمیزنی. که میتوانی ولی گذشت میکنی. تو، نمونه کامل یک زن صبور ایرانی هستی.

پ.ن: اینو الآن یادم اومد، گفتم چه تفاهمی!! .... اینو!
بازی های وبلاگی، فرصت خوبی برای بعضی چیزهاست. شاید برای یک تلنگر، شاید برای یادآوری بعضی چیزها به بعضی افراد, حتی برای نوشتن یک پست جدید و یک زنگ تفریح گاهی مهیج. من به شخصه ترجیح میدم موضوع چنین بازیهایی یه چیزهایی توی مایههای مچ گیری و این حرف ها باشه! اما خب، این بار موضوع فرق داره.
اگه یک پاک کن جادویی در اختیارتون می گذاشتند که می تونستید باهاش هر چیزی رو پاک کنید، کدوم یک از خصوصیات خودتون رو پاک می کردید؟
1- کنجکاوی - فکر میکنم کمی بیش از حد نرمال کنجکاوم! دوست دارم سر از همه چیز در بیارم. از اطلاعات زیاد خوشم میاد. خصوصاً در مورد آدمها. توی اولین برخورد, کارشون ساخته است. زمین و زمان رو بگردم، کوچکترین چیزی که از اونها ببینم توجهم رو جلب می کنه و منو مشتاق به خوندن یا شنیدن و یا دیدن اون اطلاعات میکنه. در مورد مسائل هم همین طور هست. ترجیح میدم از اولین افرادی باشم که اخباری رو میشنون.
2- خجالتی بودن - نه به اندازهای که مهمون میاد برم توی اتاق قایم بشم! در حدی که بعضی اوقات توی رودربایستی قرار میگیرم و نمیتونم خواهشی که ازم شده رو رد کنم. این مسئله گاهی اوقات رنجم میده و سعی میکنم کمی رکتر باشم, اما زیاد موفق نبودم تا به حال.
3-
تأثیرپذیری - زیاد نمیتونم تجزیه و تحلیلها رو توی ذهنم نگه دارم. در
نتیجه با اولین حرف مخالفی، یکم به ذهنیات قبلیم شک میکنم.
4-
بی معرفتی - در حد بی وفایی شدید. دوست هام با ارزش ترین دارایی هام بوده
و هستند. با وجود اینکه همیشه به یاد تک تکشون میافتم اما همیشه از اینکه
احوالی ازشون نمیپرسم ناراحت میشن. خب بیمعرفتم دیگه!! قدیمی ترینشون
دوست کلاس اول راهنماییم هست. اگر یک صدم وقتی که برای این وبلاگ میذاشتم
رو، برای دوستهام صرف میکردم اوضاعم الآن این نبود خب!
و
البته بعضی از خصوصیاتم رو هم پررنگ میکنم. اولیش شجاعتم! دوم تا حدودی
استقلال فکری! و حالا بقیهاش حمل بر خود ستایی میشه، پس بماند.
برای دعوت دوستان هم ... ستاره و منیرخاتون دعوت ویژه می شوند. هر کسی دیگه ای که داره این مطلبو می خونه هم دعوت میشه. اسم نیاوردم که خدای نکرده یک نمونه مشابه مورد 2 نباشید!! اصلاً هم منطورم این نیست که در مورد این بازی توی رودربایستی گیر افتادم! اصلاً و ابداً.
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا با وجود تو
شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را می بخشی
من به بی سامانی ، باد را می مانم
من به سرگردانی ، ابر را می مانم
من به آراسته گی خندیدم
منه ژولیده به آراسته گی خندیدم
سنگ طفلی اما
خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
" چه تهی دستی مرد ! "
ابر باور می کرد
من در آئینه رُخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه ... می بینم ، میبینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟!
هیچ !
من چه دارم که سزاوار تو ؟!
هیچ !
تو همه هستی من
هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟! .... همه چیز
تو چه کم داری ؟! ...هیچ !
بیا این شعرو بنویسیم. بیا بنویسیم. زیرش هم می نویسم ت - آخرین دقیقه پایانی دی ماه 88 - فقط زود کمک کن بنویسیم تا از اتحاد اخراجت نکردم!
----------------------
پ.ن: از همه دوستان عزیزم عذر میخوام, چون یکم سرم شلوغه. یکم بیشتر از یکم البته. به زودی میام به همتون سر میزنم. ببخشید که ابراز لطفتونو بی پاسخ گذاشتم هنوز.
بارونی بیاد که بتونم بالهامو باز کنم و برم وسط ابرها. غرق بشم در سفیدی آسمون. خیس بشم از هدیه زمین.
دوبـاره بـالهـامـو بـاز کـردم و آمـاده پـروازم .....

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دوست عزیزی داریم که ایشون عقیده دارند
گوگل خداست! من هم خواستم این گوگل را یک بار دیگه امتحان کنم، مطلب لینکی
که در بالا گذاشتم را سرچ کردم، چون یادم بود توی وبلاگم گذاشتمش و حالا
پیداش نمیکردم تا بهش لینک بدم. نیم ساعتی سرچ کردم و پیدا نشد! نمیدونم
مشکل از این بود که چون این مطلب رو جای دیگهای گذاشتم، فکر میکردم توی
این وبلاگ هم هست، یا اینکه واقعاً توی این وبلاگ هست و گوگل نتونست پیداش
کنه! در آخر مجبور شدم مطلب را از آن جای دیگر بیاورم اینجا و لینکش را بگذارم.
مدتی است در تمام سفرهایم، صندلی E نصیبم میشود. جالب اینکه این صندلی از حد فاصل ردیف 11-13 خارج نیست. به تعبیر دقیقتر، این فاصله، صندلی کنار پنجره روی بال راست هواپیما است. اگر شانس بیاورم و همان ردیف 11 نصیبم شود، اینکه کنار دریچههای فرود اضطراری نخواهم بود و صندلیام ثابت نیست و میتواند کمی به عقب بخوابد به کنار، دو پنجره کنارم است و در یکی از آنها، زمین کاملاً پیداست و بال هواپیما مانع دیدم نمیشود. گرچه آدمی نیستم که زیاد به پایین نگاه کنم، ولی هربار که در همان مسیر همیشگی هستم، و به پایین نگاهی میاندازم، مناظر جدیدی میبینم! البته که تغییر فصول باعث این مسئله است، اما شاید اگر خوب دقت کنم، زمین هم تغییر کرده. تغییرات زیادی هم داشته. گاهی به این فکر میکنم که میلیونها سال بعد، زمین چه شکلی خواهد بود؟ تناسب رنگ آبی و قهوهای و سبزش چی؟ اصلاً شاید شکل زمین از گرد بودن خارج شود!! (میدانم که نمیشود) اصلاً تا آن بیگ بنگ، چند نسل بعد از من بوجود میآید؟ و هزاران فکر دیگر که آن کوچکترین جرقه، شعلهورشان میسازد.

دوست دارم از سفر هم بگویم. سفر یکی از پررنگترین نقاط عطف زندگی من است. گرهای که روح سرکشم با سفر خورده، جدا نشدنی است. من به این نتیجه رسیدهام که اگر به استقبال هر چیزی رویم، خیلی زود به سراغمان میآید. در تمام کودکیام به این فکر میکردم که روزی بزرگ شوم و بتوانم به تنهایی سفر کنم. بزرگ شدم اما به خواستهام نرسیدم. نه اینکه نشد، شاید من زیاد نخواستمش. یک بار، رفتم و یک چمدان یک نفره مخصوص سفرهای کوتاه یک نفری خریدم. از آن روز 3 پله به مقصد نزدیکتر شدم. بعد از آن یک کوله مسافرتی خریدم. باز هم نزدیکتر. و این روند تا کوچکترین و مختصرترین لوازم سفر ادامه یافت. به طوری که اگر همین الآن تصمیم بگیرم یک ساعت دیگر عازم سفر شوم، فقط کافیست چمدانم را از کمد بیرون آورم و بعد از مختصر وقتی که برای مرتب کردن وسایل در آن بگذرانم، راهی شوم. تعداد سفرهایم خیلی بیشتر شده. از سفرهای کوتاه به شهرستان گرفته تا سفر به آن طرف کشور و حتی کشورهای دیگر. و من به این باور رسیدهام که اگر به استقبال واقعهای روم، خیلی زودتر از نشستن و منتظر ماندن برای وقوعش، رخ میدهد. کافیست فقط شرایط و اسباب آن را فراهم کنید. واقعاً تأثیر گذار است.
مدتی بود دوست داشتم از خودم بنویسم. اما در وجود من آنقدر حرف برای گفتن است که شاید فقط توانستم ده درصد از آن را به قلم آورم. اما همین هم غنیمتی است برای آنها که شاید بخواهند مرا بیشتر بشناسند. و البته کمی آیندهنگری هم پشت این قضیه بود تا رسید به اینجا. اگر علاقهمند به شناخت بیشتر من هستید، یک بیوگرافی تقریباً خوب در ادامه مطلب هست. گرچه باید از ابتدا یادآور شوم که کمی طولانی است. اگر خیلی دوست دارید کمی بیشتر از من بدانید، ادامه مطلب در خدمت شماست.
دیشب زلزله اومد. 2.8 ریشتر. یکم ترسیدم، اما لرزش خوبی بود.
منو برگردوند سر جای اولم.

مثل آب روان.
به احترام من
1/12 سال
سکوتِ لعنتی !!

و
امروز روزی بود که میخواستم آنجا باشم ..
امروز داشتم این آهنگ رو گوش میدادم و همزمان این پست وبلاگ یادداشتهای یک دختر ترشیده رو میخوندم. در همین زمان آهنگ مذکور به گونهای دیگر در ذهنم نقش بست:
.
.
.
بی کتاب و قلمم
بیسوادم کچلم
شاخهی بی برم
بیهمکلاسم
هرکه دارد زنی
دکتری و سری
من عاقل چرا تنها بمونم
بی زن و بی زبان
در ته این زمان
مدرک درس و دانشگاه من کو
مرغ پر بستهام
خستهام خستهام
بیسوادم بگو سهام من کو
زن سهام منه
زن و علم با همه
زن به هر گونهای موجب علمه
دل چیه ماتمه
یک لیسانس هم کمه
خونهی دکتری بی زن نمونه
مدتی است هربار که صفحه نخست بلاگفا را باز میکنم، در لیست وبلاگها نام "پرواز" را میبینم. جالب اینکه هرگز به وبلاگ تکراری برنخوردم. نتیجه میگیرم که پرواز هم دیگر دوای درد این پرنده نیست!!!
گاهی وقتها فکر میکنم باید پنجره رو باز کنم و ...


گاهی شبها دلم میخواد یه موسیقی آروم بذارم، دامن چیندارم رو بپوشم و تا صبح برقصم...
بعضی وقتها نگاههایی به سویم نشانه میروند که احساس میکنم به تمام کوتاه قدهای جهان بدهکارم!
ساعت: ۱۸:۰۰
مکان: آخرین نفر در ردیف منتها الیه سمت چپ.
مراقب: میتونید شروع کنید.
ساعت: ۱۸:۱۰
دیالوگی از افراد ردیف کناری:
- سوال ۵ ؟ - .... نمیدونم
- سوال ۸ ؟؟ - نمیدونم ....
- سوال ۹؟ - ... نزدم
- سوال ۱۱؟ - .... !!!! نمیدونم!!!
صداهای دیگری از همان ردیف: - .... آاااه..... - ..... (سرفه) ...... - ..... لعنتی..... !!!!
جلسه در سکوت به سر میبرد. مراقبین با پوزخندی جانانه ، با خیالی آسوده به صرف چای و شیرینی مشغول بودند و به چنین استادی آفرین میگفتند.
ساعت: ۱۸:۳۵
به سمت ورودی سالن که در ابتدای سالن قرار داشت در حرکت بود. به عبارتی در قطر مستطیل حرکت میکرد. کفشش که به ندرت نیمچه صدایی از خود بروز میداد، در سکوت سالن به صورت ریتمیک طنین انداخته بود. تمامی نگاهها به سمت فردی بود که میخواست برگهاش را تحویل دهد! زمان سپری میشد. به مراقب که رسید و برگهاش را داد نگاهی به سالن انداخت! تمام افراد چهار چشمی به او خیره شده بودند! از ترس به خود لرزید! شماتت حدود ۱۰۰ نفر دانشجو مثل گرازی دوان دوان به سویش میآمد.
با ندایی لرزان که از ته حلق به سختی خارج شد، گفتم: ... به خدا منم بلد نبودم.... شانسی زدم... بلیط دارم اگر دیر کنم اتوبوس میره.... !!!
سکانس دوم: یک روز دیگر
مکان: همان سالن - زمان: ۲۰ دقیقه مانده به پایان امتحان
مراقب: دانشجویان عزیز، توجه کنید: گرچه به امتحان مربوط نمیشود، اما ... نوبت دوم سهمیه روغن دانشجویی آماده است، لطفاً نسبت به دریافت آن اقدام نمایید.
سالن: روی هوا (از خنده) !!!!! ....
سکانس سوم: آخرین امتحان
ضمیر ناخودآگاه من: این همه امتحان دادی تقلب نکردی؟! خاک ... ! این چه وضعشه! به تو هم میگن دانشجو!
من: ..... ......... جبران میکنم.....
زمان: وسطای جلسه
من: در حال چپ کردن چشم برای دیدن پاسخ نامه فرد کناری... ترس از مراقب! ... دلهره و اضطراب... برخورد دندانها به یکدیگر! و بالاخره! سوال ۲۲ : الف! .... ولی من ب زده بودم! پس از کمی تجزیه تحلیل در این مورد که اون زرنگتر از منه ، ب را خط زده و الف را در پاسخنامه علامت زدم.
پس از امتحان:!
من: - سوال ۲۲ چی میشد؟
- کدوم بود؟
من: - همون که .......
- میشد دومی!
من: - .........
در خانه: پس از داغ کردن یک قاشق روی شعله گاز، پشت دست راست خود را داغ گذاشته تا دفعه بعد به تقلب فکر هم نکنم!!! آخر همه چیز که به همه کس نمیآید!
- سبزه گره زدی؟
- نه.
- یعنی باید یک سال دیگه هم تحملت کنیم؟!!! 
- ...! 
اینکه ۲ شب نخوابیدم به کنار. همینکه دارم از خستگی بیهوش میشم و این تنبیه کسی هست که درس و مشق رو ول می کنه و میره خوش گذرونی هم به کنار. اینکه وسط امتحانات یاد سفر کردن افتادم اونم کجا! مملکت خارجه ، مهم نیست. اینکه توی سفر وقتی که نصفه شب توی خیابون ها گم شدیم و سر هر چراغ قرمز آدرس می پرسیدیم و اون وسط یه آقای جوون که فارسی هم بلد بود حاضر شد ما رو تا هتل همراهی کنه و با ما گرم گرفت هم به کنار. قشنگیش به این بود که وقتی از ما پرسید کجایی هستیم و گفتیم شیرازی فوراً گفت: " کاکو فِلکه ی گازو؟!"
بنازم لهجه شیرین شیرازی را!
اینکه فردا آخرین امتحان هست و امتحان ریاضی هم هست و کلی بیچاره شدیم سر این درس و نمره میان ترمم چند شده بماند. مهم اینجاست که خوشحال تر و سرخوش تر از من وجود نداره! تا امتحان تموم میشه باید بپرم برم سفر! تا ۲۲ بهمن. بعدش خدا ختم به خیر کنه ، ۲۵ بهمن ۲ تا تحویل پروژه دارم که ۱ ماهه نصفه و نیمه بوسیدمشون گذاشتم کنار. جالب اینجاست که انتخاب واحدم هم میافته گردن رفقا و معلوم نیست چه بلایی سر واحدهای ترم آینده ام خواهند آورد! حالا دیگه من برم که به سفرم برسم. بعدش میام خبر رسانی انجام میدم! ![]()
توجه توجه
بالاخره پس از تلاشهای خستگی ناپذیر اینجانب ویروسی که به مدت ۲ روز سیستم بنده رو مورد حمله قرار داده بود و علاوه بر سیستم، اعصاب رو مغشوش کرده بود، ریشه کن شد!
یه آدم بیکار نشسته واسه تبلیغ سایتش یه ویروس نوشته به اسم ....(اسمشو نمیارم تا تو کفش بمونه!)..... که قسمت هاي مهم سيستم رو مثل registry و device manager غير فعال می کنه و homepage اکسپلورر رو هم می کنه سایت خودش و بماند مشکلاتی که در همین زمینه برای بنده و تمامی اطرافیان رخ داد!!!
من از همین جا از جناب .... و تمامی هکرهای محترم و محترمه کمال تشکر را دارم و بهشون دست مریضا میگم که اینقدر بیکار هستند و برای تنوع در امر مشکلات رایانه ای ملت دست به ابداعاتی بسی اندیشمندانه و دشمن شکن!!! می زنند و با این عمل خداپسندانه، روح جمیع مسلمین و عوام مربوطه را شاد می سازند!
پیوست: نه ویروس و نه امتحان هیچ کدوم مانع تفریحات بنده نشدند و در نهایت خوش شانسی تمامی مشکلات به خوبی رفع شد و اولین امتحان بسی آسان بود و بسیار مسروریم!!! (میگم آسون یعنی پاس !!! یه وقت فکر بد نکنید!!! )
مسئولیت فیلم گرفتن توی سفر رو به عهده یه بنده خدایی گذاشتیم. روی همین حساب توی اون سرما به دستهامون زحمت بیرون موندن از جیب مبارک رو ندادیم تا یه وقت آسیبی به سرکاران علیه وارد نشه. امروز که مدعی فیلمها شدیم گفت مموریش سوخته!!!!! ![]()
![]()
یک سال دیگه هم به خیر و خوشی گذشت. یادمه پارسال چنین شبی اهواز بودیم. کنار رود کارون. یلدای امسال هم کمتر از پارسال نبود. با این تفاوت که پارسال وسط جمعی دوستانه بودم و امسال خانوادگی. هر دوتاش خیلی خوب بود. تفال امسال خیلی برام خوشایند اومد.
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس
دلم برای خودم تنگ می شود گاهی
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
مثل ماري كه پوست عوض مي كنه هر روز دارم طعم جديدي از زندگي رو مي چشم. حس تنوع طلبيم طغيان كرده و خيلي راحت تغييراتي كه مي طلبم رو توي زندگيم بوجود آورده. سكان زندگيمو به دست باد موافق سپردم. اونم داره منو توي جريانهايي مي اندازه كه براي رسيدن به اهدافم لازمشون داشتم. خيلي راحت خودمو با شرايط وفق دادم و سعي دارم ازشون به بهترين نحو استفاده كنم. حس خيلي خوبيه. فكر نمي كردم روزي برسه كه اينقدر از همه چيز راضي باشم. خدا نعمت بزرگي رو بهم داده. اميدوارم لايقش باشم.
شايد در راستاي عوامل موجود بخوام مدتي خودمو از اينجا و خيلي جاهاي ديگه حذف كنم. گفتم كه گفته باشم.
چند وقتي هست كه آشپز ماهري شدم! توي درست كردن يه سوپ خوشمزه حرفي تو كارم نيست. مدتيه گير دادم به پختن كيك. چند روز يك بار بايد مهارتم رو به همه نشون بدم! مشتري هاي دست پخت من هم كه پشت در صف مي كشن! توي آشپزي اول بايد اعتماد به نفس داشت بعد مهارت! همه مي خوان بدونن راز آشپزيم چيه! ![]()
.
زنده باد پودر كيك رشد! """( وانيلي با كاكائو)""" ![]()
![]()
عمر از كف رايگاني مي رود
كودكي رفت و جواني مي رود
اين فروغ نازنين بامداد
در شباني جاوداني مي رود
وقتش رسيده. وقت افسوس خوردن. ۲۰ سالگي رو دوست نداشته و ندارم. كاش زودتر تموم بشه. از اينكه بخوام يك سال به همه جواب بدم ۲۰ سالمه متنفرم! دارم افسوس گذشته اي رو مي خورم كه با افتخار و لذت جواب مي دادم : ۱۵ ، ۱۶ ، ۱۷، ... ۱۸ ، ..... ۱۹ .........
در ادامه مبارزه با طرح سهمیه بندی بنزین ما دست به یک عمل انتحاری زدیم و بدون توجه به این طرح سفر کردیم. خب کاملاْ مشخصه که سهمیه ي یک ماهمون رو مصرف کردیم. یعنی باید تا ۵ ماه آینده جیره بندی کنیم. ولی از هرچی بنزین بگذریم جایی که رفتیم ارزشش رو داشت و خیلی خوش گذشت.
به کسانی که توی شهرهای جنوبی زندگی می کنند توصیه می کنم به جای این همه مسافت طی کردن و رفتن به شمال ، توي همين اصفهان خودمون ، چادگان ، يه دهكده فرهنگي گردشگري هست كه كمتر از شمال نيست. فقط با اين تفاوت كه آب و هواي شرجي نداره. كنار سد زاينده رود دهكده اي هست كه خيلي قشنگه و خلاصه چيزي كم نداره. پيشنهاد مي كنم يك بار امتحان كنيد.
عینکم را که روی چشمم گذاشتم
هوا خنک تر شد
حتی خورشید هم با یک شیشه تيره فریب می خورد
پی نوشت: اینبار اول می نویسم تا در آخر نخوانید!
شاید دارم تسلیم میشم! نمی دونم. فعلاْ می خوام زنانه ترین لباسمو بپوشم - با زنانه ترین آرایش- با زنانه ترین کفش - با زنانه ترین نوع راه رفتن و حرف زدن و برخورد کردن - و از خونه بیرون برم - سوار ماشینی که درش برای من باز شده بشم و ... و هیچ وقت نفهمم پدال گاز چیست!
و فکر کنم من فقط یک عروسکم .... همین
بهتره این بحث رو از این دنیای مجازی بیرون ببرم
داداش ۷ ساله من - یه روزی ... وسط خیابون : موهاتو بپوشون خوشم نمیاد !!!
من : ؟؟؟؟؟ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
داداش ۷ ساله من - فردای اون روز ... جلوی در خونه : اینجوری می خوای بیای ؟
من : ها؟؟
داداش .... : رژلب صورتي بزن تا باهات بیام !!!
من : ؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعضی اوقات نمی دونم چرا من هم مثل بچه ها حرفهای امروز و فردام اینقدر متفاوته! بچه ها هم مثل من تنوع طلبند ؟!!
بالاخره بعد از سه سال تعطیلات تابستون رو تجربه می کنم! امروز سومین روزش هست!
خیلی هیجان انگیزه!
دیشب ، شبكه دو ، درباره پرواز صحبت می كردند!
هر كسي داشت ميديد اس ام اس زد كه نگاه كن!
يه مدته بدجوري افتادم تو فكرش! ...
نميشه جور ديگه اي ديد!
حتي اگر چشمها را شست...
خيال مي كني با اين فكرها
كره ي ماه مي آيد زير پايت؟
علف هم زير پايت سبز نمي شود!
محمد مهدي نجفي- دو جفت چشم پا برهنه
روز پدر؟
روز مادر مبارك !!!
بالاخره رئیس جمهور به استان ما هم اومد. پنج شنبه نوبت شهری بود که من توش درس می خونم. ما به این خیال دلخوش بودیم که تعطیلمون کنند اما نکردند. ظهر رفتیم تا یه سری وسایلی که می خواستیم رو بخریم. همه ملت توی خیابون بودند و داشتند به سمت محلی می رفتند که قرار بود اونجا سخنرانی باشه. همه خوشحال و خندون با پرچمهایی که مناسب این مراسم بود و روی همه اش عکس رئیس جمهور بود. ما که برگشتیم خوابگاه و از خستگی خوابمون برد. فقط از حضور رئیس جمهور صدای هلی کوپترها به ما رسید که دقیقاْ از کنار خوابگاه رد شد و با چند دور متوالی تمام خوابگاه رو به لرزه درآورد. حالا توصیف و تشریحاتی که بعد از اون درباره این چند تا هلی کوپتر و سخنرانی رئیس جمهور شد بماند. خلاصه اینم شد یه موضوع جدید برای بحث بین بچه های خوابگاه!
دیروز ، جمعه ، اسكيس داشتيم. موضوعش هم اطلاعات گردشگري بود و از اونجايي كه توي دانشگاه ما موضوع اسكيس آخرين مسابقه علمي همين بود ما هم شوخي شوخي همه جا رو پر كرديم كه آره موضوع حتماً همينه. زد و از شانس ما وقتي موضوعات رو دادند ديديم كه بله. اطلاعات گردشگري هست. حالا بچه ها چي پشت سرمون گفتند بماند. ما هم مجبور شديم يه كار نسبتاً الكي تحويل بديم كه يه وقت ملت فكر نكنند ما موضوع رو مي دونستيم و آمادگي داشتيم! سه شنبه نتايج رو اعلام مي كنند.
اومدم که فقط بگم هستم و نیستم. بگم که اومدم و دارم میرم. بگم که حالم خوب هست و نیست. بگم که ...
راستی یه گمشده داریم . "خانم گلی سجادی" کسی نمی شناسه؟