باز نو روز دگر

صد بار تا حالا این صفحه رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن، اما دو خط ننوشته بستم و رفتم. حالا علت این همه غیبت بماند، سعی می‌کنم بیشتر باشم از این به بعد.

امسال نوروز خوبی بود. تمام کارهایی که لازم بود تا قبل از سال نو انجام بشه به خوبی و خوشی انجام شد. از بعد از سال نو تا حالا تمام گل‌هام جوونه زدن و تراس اتاقم رو بهاری کردن. کاکتوسم هم یکدفعه از چهار جهت تصمیم گرفته که رشد کنه!!!! تا چند هفته دیگه می‌تونم این دست و پاهای جدیدش رو جدا کنم و چندتا گلدون کاکتوس جدید به گلدون‌هام اضافه کنم. به نظر میاد امسال سال متفاوتی باشه، اما نمی‌دونم چرا می‌ترسم که این آرامش قبل از طوفان باشه!! دقت کردین که تمام اتفاقات بدی که به سمتمون میاد رو خودمون با همین انرژی‌های منفی جذب می کنیم؟ عجب اوضاعی هستا ....

عنوان ندارد

چه خاکی نشسته اینجا!
چرا مسئولین رسیدگی نمی کنن؟؟! آقا جان 5 ماه غیبت رو هیچ جوره نمیشه موجح کرد! تخته کنین در اینجا رو بریم پی کارمون، چه وضعیه آخه؟!



خب حرفم نمیاد! چرا با من دعوا می کنین اینقدر؟

[چشمک]

سکته‌ی ناقص

اگر رفته بودم دلار 2100 تومنی خریده بودم و یک ساعت بعدش شده بود 1100 تومن، اگر طلای گرمی 90 تومن خریده بودم و فرداش شده بود زیر 40 تومن، اصلن اگر با سرعت به سمت لبه‌ی پرتگاه می‌دویدم و درست لحظه‌ی سقوط توقف می‌کردم و مجبور بودم اون ثانیه‌های پر اضطراب برگشتم به حالت اولیه و دست و پا زدن لبه‌ی پرتگاه برای حفظ تعادل رو تحمل کنم، اونقدر استرس بهم وارد نمیشد که این انتخاب واحد کذایی، توی اون 7 دقیقه‌ی اولی که تماس کلاسها ظرفیتشون تکمیل شد، بهم وارد کرد.

هنوز هم باورم نمیشه که تونستم تمام واحدها رو همونطوری که می‌خواستم بگیرم!

یک قطره کودکی

بعد از این همه سال دیدمش. بعد از حدود 17سال. تصور کنید،‌ اون هنوز هم پشت فرمان همان ماشین نشسته و من یکدفعه می بینمش. صداش میزنم و بهش میگم من فلانی هستم. همون دختر کوچولوی کلاس اولی که روز اول مدرسه وقتی تورو بهش نشون دادن و گفتن عصر با ایشون برگرد خونه زد زیر گریه. همونی که یک بار وسط خیابون جا گذاشتیش! که بعد از اون اتفاق همیشه روی صندلی جلوی ماشینت نشوندیش. همون تنها کلاس اولی ماشینت که همیشه مقنعه اش کج میشد. آره همه‌ی اینها رو میگم. و اون چنان برقی توی نگاهش میافته و از ماشینش پیاده میشه که انگار دختر گمشده‌اش رو پیدا کرده. و من به سمتش میرم و بغلش می‌کنم. اشکم در اومده، انگار که همه‌ی نوستالژی‌های کلاس اولی‌ام شده بود یک بادکنک پر از آب و وسط چشمم ترکید. حس خیلی خوبیه. حس می‌کنم واقعن دخترش هستم و حالا می‌خوام دلتنگی تمام این سالها رو جبران کنم. مکالمه‌مون رو زیاد یادم نیست، فقط اون احساس هنوز با من مونده.
کلاس اول که بودم،‌ تنها سالی که توی اون مدرسه بودم، بیشترین خاطره‌ای که برام مونده از این مرد بود و سرویسی که منو هر روز میبرد مدرسه و بر می‌گردوند. تقریبن 30 ساله بود، همسن پدر خودم. و من کوچکترین بچه ی سرویس بودم. همیشه این کوچکترین‌ها مورد توجه بیشتری واقع میشن و اگر اولین روز مدرسه ات هم با چنین آدمی شکل بگیره، نقشش تا آخر عمر از ذهنت کنده نمیشه. زیاد فرقی نکرده بود. فقط موهاش کمی کمتر شده بودند و سفیدتر.
اون لحظه زیاد متوجه نشدم، اما الان فکر می‌کنم چقدر شبیه مسعود روشن‌پژوه بوده و من دقت نکرده بودم!! بله. همه‌ی اینها چیزهایی بود که در خواب دیشب من اتفاق افتاد و از وقتی بیدار شدم تصمیم گرفتم بیام و در موردش بنویسم و حتا وسط کلاسم داشتم داستان پردازی می‌کردم و حالا که اومدم بنویسم، انگار ذهنم خالی خالی شد. اما در کل، اتفاق جالبی بود. اینکه ضمیر ناخودآگاه من به کجاها که کشیده نمیشه و بعد از سالها،‌ انگار که در حال گردگیری ذهن آشفته‌ی من باشه، یه خاطراتی رو میکشه بیرون و ازش تصاویر جدیدی می‌سازه تا اجازه نده اینقدر من در زمان حال سخت و محکم بایستم.
فقط موندم چرا ضمیر ناخودآگاه من مسائل شرعی رو رعایت نمیکنه؟!!
:p

خانم دالاوی

امروز آقای کتابفروش تونست از کورترین نقطه ی کتابفروشی،‌ کتابی که مدت‌هاست دنبالشم رو برام پیدا کنه و در کمال تعجب ببینه این کتاب یک سالی میشه که این گوشه افتاده!
تا حالا فکر می‌کردم من باید منتظرش بمونم،‌اما دیدم اون منتظر من مونده بود!!

جنبه است داریم؟!

در تمام این سال‌ها هرچقدر امتحان مهم و کنکور داشتم، هیچ وقت استرس نیومد سراغم. اونوقت حالا سر ارائه‌ی یه درس معمولی که با یک گروه 4نفره هستم، یک هفته است که شب‌ها از کابوس ارائه‌ی ضعیف و اعتراض استاد بهمون، نمی‌تونم بخوابم!

زندگی باید کرد

بعد از یک روز خسته کننده با کلاسهای یکنواخت، شب برگردی خونه و ببینی تنهایی و با ذوق و شوق فراوان یک عالمه سالاد فصل با سس فراوان برداری و بری بشینی جلوی شومینه و مجله‌ای که تازه خریدی رو ورق بزنی و سالاد بخوری و گرم بشی و زندگی کنی. خیلی دوست دارم این خلوت‌ها رو.

از پلیس راه تهران که گذشتیم، تا رسیدیم به شیراز، 3 بار صدقه داد، یه بار به یه پسر بچه که اسپند دود می‌کرد گفت دور ماشین اسپندشو بچرخونه، هربا که سوار ماشین می‌شد میگفت الهی به امید تو، یه بار نزدیک‌های صبح یه خطر از سر همه رفع شد و خدا به همه رحم کرد که تصادف نکردیم، و به این خاطر همش خداروشکر می‌کرد، از پلیس راه شیراز هم که گذشتیم و وارد شهر شدیم باز هم خداروشکر کرد که همه به سلامت رسیدیم. اونوقت سر اولین چهارراه با یه ماشین تصادف کرد و به اتوبوس خودش و ماشین اون بنده خدا خسارت زد! و مجبور شد همه مسافرهارو وسط خیابون پیاده کنه!
داشتم فکر می‌کردم اگر این همه دعا و نذر و نیاز نکرده بود،‌ما الآن کجا بودیم؟!!

سال 89 هم به دست خاطره ها سپرده شد. سال خیلی خوبی بود. لااقل برای من, که تونستم خیلی از راههای نرفته و گم شده زندگیم رو پیدا کنم و به فکر سر و سامون دادنشون بیافتم. امیدوارم امسال هم به خوبی سال گذشته برای من و همه ی شما باشه.

عیدتون مبارک

در راستای بررسی کلید آزمون کارشناسی ارشد ...!

این روزها سرم به شدت سنگین شده است.

احساس می کنم کسی دارد مدام مغزم را هم می‌زند!

آزمایشی

هفته‌ی گذشته یکی از معدود زمان‌هایی بود که دلم می‌خواست می‌تونستم از زندگیم  shift+delete  اش کنم!

روز از نو

یه چیزی رو خوب فهمیدم. اینکه آب رفته،‌ دیگه به جوی برنمی‌گرده. دقیقن زمانی تصمیم می‌گیریم خیلی از کارها رو انجام بدیم، که دیگه تاریخ مصرفشون گذشته.

بعضی آدمها فکر می‌کنند می‌تونن شرایط رو بهتر کنند. بعضی دیگه هم فکر می‌کنند که ممکنه این اتفاق بیافته و با یک تغییر مسیر، اوضاع بهتر بشه. اما شرایط اگر می‌تونست بهتر بشه، تا به حال شده بود. تغییر مسیر چیزی هست که آدمها وقتی توی بن‌بست قرار می‌گیرند، باید به سراغش برن. وگرنه برای رسیدن به یک هدف، حتی اگر مسیر رو اشتباه رفته باشی، اگر بن‌بست نباشه می‌تونی از کوچه پس کوچه‌ها بگذری و به هدفت برسی. اتفاقن خیلی هم خوب خواهد بود، و تورو با تجربه‌تر هم خواهد کرد. برگشت به مسیر قبلی، وقتی توی بن‌بست نباشی، به نظر من کار احمقانه‌ای هست.

زن بودن

تنها التیام ناراحتی حاصل از یک شکست عشقی، یک مشاجره‌ی لفظی شدید، رنج و درد مورد بی‌مهری و بی‌وفایی واقع شدن، افسردگی حاد، میل به خودکشی، احساس پوچی و بی‌مصرفی، رد شدن در یک آزمون یا مصاحبه شغلی، حتی پشت کنکور بودن! ، و هرگونه رنج و ناراحتی دیگری تنها یک چیز است!



.. خرید کردن ..


من نمی‌دانم چه قدرت عظیمی در "خرید کردن" وجود دارد، که هر دردی را دوا می‌کند؟!!! در اصل من نمی‌دانم چرا خداوند این‌قدر به جنس مؤنث لطف داشته که با بوجود آوردن این حس در او، یک Refresh اساسی در روحیه‌اش ایجاد می‌کند و باز او را به شادابی اولیه برمی‌گرداند!


- به تازگی کشف کردم قدرت تحمل‌ام، حداکثر دو هفته است!!

خارج از گود!

چند روز قبل، ‌درست 4 روز، داشتم مطلبی رو جستجو می‌کردم که یکدفعه به این صفحه برخوردم!! چشمم روی کلمه‌ی اول قفل شد و مغزم به شدت Hang کرد. از اون روز حتی نتونستم بقیه متن رو بخونم تا بفهمم منظور از این کلمه دقیقن چه ریاستی هست؟ یکی منو روشن کنه لطفن!!!


زاد روز

امشب قرار است بیست و سومین شمع زندگیم را نیز خاموش کنم. 3 سال از بیست سالگیم گذشت. مثل برق و باد. هر سال برایم زیباتر بود. با تجربه‌های جدیدتر. نمی‌دانم اگر قرار باشد بتوانم کمی به عقب باز گردم، کدامیک از این سه سال را انتخاب خواهم کرد. اما هر چه بود و گذشت، زیباترین روزهای عمرم بودند. سه سال پیش، در چنین روزی، گفته بودم:

" از بیست ساله شدن هیچ وقت خوشم نمیومد و حالا...

بیست سالگی برام یه مرزه. مرز بین دنیایی که خودم ساختم و دنیایی که آدم بزرگها می سازند. همیشه می ترسیدم که یه روز به این مرز برسم و بخوام ازش رد بشم. و امروز.... این اتفاق افتاد."

اما امروز که خوب به این سه سال نگاه می‌کنم، می‌بینم دنیای آدم بزرگ‌ها هم خوب دنیایی است. ما آدم‌ها هرچقدر هم که کودک درونمان را شاد و سرزنده نگه داریم، ‌باز هم بیشتر دنیایمان را آدم بزرگ بودن پر می‌کند.

از دیشب که ساعت از نیمه شب گذشت، سیل تماس‌ها و پیام‌ها به سمتم نشانه رفت. از آشنایان و دوستان قدیمی و دوستان جدید و پیام‌ها اینترنتی و ... . واقعاً امسال بیشتر از هر سال دیگر تبریک دریافت کردم. و این یعنی دوستان زیادی دارم. عزیزانی که حاضر نیستم هیچ چیز را با آنها عوض کنم. چند نفر هم امسال با تبریکشان غافلگیرم کردند! آنهایی که دست روزگار ما را از هم جدا ساخته بود و امروز به من یادآوری کردند که عمر کوتاه جایی برای فاصله ندارد. امروز احساس می‌کنم خوشبخت‌ترین فرد زمینم. امروز برایم روز بسیار زیبایی است.

باید یادآوری کنم که پنجمین سال در کنار شما بودن هم گذشت. 5 خرداد 84 اولین پست من در این وبلاگ بود. آمده بودم برای هدف‌های دیگر. اما به چیزهایی رسیدم که مسیر زندگی من را عوض کردند. به خودم رسیدم. به شما رسیدم. و به خوشبختی رسیدم.
عمیقاً دوستش دارم این صفحه مجازی را. شما دوستان مجازی را. و هر چیز مجازی دیگری که بهانه‌ای است برای با هم بودن‌ها.

قلم

امشب داشتم دفترم را ورق می‌زدم و به این فکر می‌کردم که مدت زیادی است از دست به قلم بردنم گذشته. به صفحه آخر که رسیدم و دیدم تاریخش مربوط به 88.3.23 است و شوک بزرگی که به من وارد شده، دلیلش را فهمیدم. می‌ترسم دیگر حتی جرأت دست گرفتنش را هم نداشته باشم . . .



داشتم به دست فراموشی می‌سپردمش
.. . . ..

دوست جدید من

اگر از جواب دادن به پیامک‌های متعدد دوستان خود خسته شده‌اید ...................................

اگر تمام روز در حال نوشتن پیامک جدید برای کم کردن روی دوستان نو پیامکی خود هستید ......

اگر شب‌ها، هنگام نوشتن پیامک، از نور صفحه موبایل خود که تا اعماق چشمتان فرو رفته و مانع بسته شدن آن می‌شود گله‌مندید  ..........................................................................

اگر همیشه در قبض موبایل خود، از مبلغ سرسام‌آوری که بابت چندین پیامک ناقابل که مجبور به پرداختش هستید، خسته شده‌اید ..........................................................................

اگر می‌خواهید روشی تضمینی برای ترک همیشگی پیامک خود پیدا کنید ...........................

تنها روش موجود در دستان ماست

.

.

.

.

"گوشی موبایلی که افتضاح‌ترین کیبورد ممکن را داشته باشد"

.

.

.

.

زین پس با پاسخ تلفنی پیامک‌ها، علاوه بر اینکه صدای گرم دوستان خود را خواهید شنید و صله‌ی ارحام 50 درصدی انجام خواهد گردید، دیگر نیازی نیست که به صفحه موبایل خود زل بزنید!‌ همچنین نور موبایل را در شب به سوراخ گوشتان می‌سپارید و خواب آسوده‌ای خواهید داشت.



{{{{{{{ - - - - - - -  دیگر نگران هیچ چیز نباشید. حتی قبض موبایل دوره بعد!!! - - - - - - - }}}}}}}

... تمامی ندارد

تـــ‌و ، نمونه کامل یک زن ایرانی، با تمام اقتدارت، زمین می‌خوری، زمینت می‌زند.

                                                                                    او، نمونه نفرت انگیز یک مرد ایرانی، با صدای رسایش، با دستان جاه طلبش.

و اینگونه به خیال خودش دنیا را تصرف کرده، و تو هیچ نمی‌گویی. مثل همیشه.

در خفا اشک می‌ریزم. برای مظلومیت تو، که حتی دیگر چشمانت هم بارانی نمی‌شوند. که او را با زندگیت پیوند داده‌ای. اما آن لحظه صدای شکستن قلبم را شنیدم، که هق هق تو از کنج تنها دیوار خانه‌ات، هرچند خفیف و پنهانی، از دیوار گذشت، به گوشم رسید.

این لحظه چه چیز می‌تواند آرامش بخش تو باشد؟ تو را می‌ستایم که می‌سوزی و دم نمی‌زنی. که می‌توانی ولی گذشت می‌کنی. تو، نمونه کامل یک زن صبور ایرانی هستی.

پ.ن: اینو الآن یادم اومد، گفتم چه تفاهمی!! .... اینو!

پاک کن

بازی های وبلاگی، فرصت خوبی برای بعضی چیزهاست. شاید برای یک تلنگر، شاید برای یادآوری بعضی چیزها به بعضی افراد, حتی برای نوشتن یک پست جدید و یک زنگ تفریح گاهی مهیج. من به شخصه ترجیح میدم موضوع چنین بازی‌هایی یه چیزهایی توی مایه‌های مچ گیری و این حرف ها باشه! اما خب، این بار موضوع فرق داره.

اگه یک پاک کن جادویی در اختیارتون می گذاشتند که می تونستید باهاش هر چیزی رو پاک کنید، کدوم یک از خصوصیات خودتون رو پاک می کردید؟

1- کنجکاوی - فکر می‌کنم کمی بیش از حد نرمال کنجکاوم! دوست دارم سر از همه چیز در بیارم. از اطلاعات زیاد خوشم میاد. خصوصاً در مورد آدمها. توی اولین برخورد, کارشون ساخته است. زمین و زمان رو بگردم، کوچکترین چیزی که از اونها ببینم توجهم رو جلب می کنه و منو مشتاق به خوندن یا شنیدن و یا دیدن اون اطلاعات میکنه. در مورد مسائل هم همین طور هست. ترجیح میدم از اولین افرادی باشم که اخباری رو میشنون.

2- خجالتی بودن - نه به اندازه‌ای که مهمون میاد برم توی اتاق قایم بشم! در حدی که بعضی اوقات توی رودربایستی قرار میگیرم و نمی‌تونم خواهشی که ازم شده رو رد کنم. این مسئله گاهی اوقات رنجم میده و سعی می‌کنم کمی رک‌تر باشم, اما زیاد موفق نبودم تا به حال.

3- تأثیرپذیری - زیاد نمی‌تونم تجزیه و تحلیل‌ها رو توی ذهنم نگه دارم. در نتیجه با اولین حرف مخالفی، یکم به ذهنیات قبلیم شک می‌کنم.

4- بی معرفتی - در حد بی وفایی شدید. دوست هام با ارزش ترین دارایی هام بوده و هستند. با وجود اینکه همیشه به یاد تک تکشون میافتم اما همیشه از اینکه احوالی ازشون نمی‌پرسم ناراحت میشن. خب بی‌معرفتم دیگه!! قدیمی ترینشون دوست کلاس اول راهنماییم هست. اگر یک صدم وقتی که برای این وبلاگ میذاشتم رو، برای دوست‌هام صرف می‌کردم اوضاعم الآن این نبود خب!

و البته بعضی از خصوصیاتم رو هم پررنگ می‌کنم. اولیش شجاعتم! دوم تا حدودی استقلال فکری! و حالا بقیه‌اش حمل بر خود ستایی میشه، پس بماند.


برای دعوت دوستان هم ... ستاره و منیرخاتون دعوت ویژه می شوند. هر کسی دیگه ای که داره این مطلبو می خونه هم دعوت میشه. اسم نیاوردم که خدای نکرده یک نمونه مشابه مورد 2 نباشید!! اصلاً هم منطورم این نیست که در مورد این بازی توی رودربایستی گیر افتادم! اصلاً و ابداً.

نشخوارهای ذهنی ملکه تراوین

بهش میگم بیا با هم یه پست بنویسیم. یه پست بداهه. دلم می خواد وبلاگم مثل یه دیوار بشه که من و اون با هم روشو خط خطی کردیم و سپردیم به دست روزگار. تا شاید سال ها بعد, با گذر از جلوی اون, یاد خاطرات خوش با هم بودنمون بیافتیم. بیا بنویسیم. یه دیوار سنگی با دو تا میله فلزی دست من و تو:

ت : دیوار محکمی نیست. راحت میشه روش نوشت. اولین چیزی که روی دیوار می نویسن چیه؟ مثلاً 30 دی 88

آ : خدایاااا! هنوزم مثل بچگی هاشه, یعنی پیله میکنه دیگه ول نمیکنه ها! من با این حال خراب حالا وبلاگ نوشتنم چیه؟ البته من دیگه مثل اون بچگی ها نیستم. حوصله مقاومت زیادی ندارم. خب.... چی میگفتیم؟ آها. سی دی 88. من اگه باشم می نویسم سلطان عشق مادر!

ت : اونو که پشت کامیون می نویسن نه روی دیوار! می خوای یه قلب بزرگ بکشم, یه تیر هم وسطش؟ اونوقت خودمونو با این تیر بچسبونیم به دیوار. بچسبونیم تا همیشه. اه اه اه ! زیادی عشقولانه شد! حیف که از روی دیوار پاک نمیشه!  حالا ببینش! همش داره بازی می کنه! حتی این بازی مسخره رو هم به من ترجیح میده!!! شیطونه میگه نصفه شبی یه Buzz بزرگ براش بفرستم!

آ : خب... فکر بدی هم نیست ها! همه چیزهایی که مدت ها از هم پنهان می کردیم رو میشه اینجا بنویسیم! آخه قول داده بدون سانسور! حالا من که ناراحت نمیشم, چون کلا زیاد اهل خودسانسوری نیستم. تو رو بگو! ها ها ها ها... خب بگو ببینم اگر بخوای یه چیزی از من بپرسی که تا حالا نپرسیدی چی میپرسی؟

ت : واااای چه سوال سختی!!!! خب اگر می خواستم بپرسم که می پرسیدم .... خب بذار یکم فکر کنم ... (دقایقی بعد) خوب که فکر میکنم, می بینم هیچ چیزی نبوده که بخوام ازت بپرسم و نپرسیده باشم. نمی دونم چرا. یا من خیلی زیادی می پرسم یا تو خیلی موجهی. شاید اسمشو این نشه گذاشت, اما به نظر من پشت هر قدمت هزار دلیل و علت معلوم هست که هر کسی ببینه راه تو براش روشن میشه. اونی که فقط دنبال پرسیدن هست, کسی هست که قدرت تفکر و تجزیه تحلیلشو فرستاده تعطیلات. اما حالا بذار یه چیز دیگه رو برات بگم. توی این مدت, چندتا اتفاق افتاد که من بابت اونها واقعاً ناراحت و شرمنده ام. و هر وقت یادشون میافتم, خیلی در برابرت خجالت زده میشم. اولیش روز فارغ التحصیلیت بود که از متن قشنگی که آماده کرده بودی, کامل و خوب فیلم نگرفتم. دومیش اون روز کذایی بود و نامه های کلوب و تلفن وقتی دانشگاه بودم و صحبتهامون و ... یادش که میافتم دلم می خواد زمین دهن باز کنه و منو ببلعه... فکر میکنم هرگز نتونستم اون اتفاق رو جبران کنم. همیشه فکر می کردم هنوز وقتی هست, اما امشب, می بینم که همه چیز خیلی زود گذشت و آینده ای که دیدنش غیر ممکنه. خیلی ناراحتم که اینقدر زود تموم شد...

آ: بووووووووووس در حد یاهو! (هنوز نصفش رو نخوندم, بهت پیشنهاد می کنم از اینجا دور بشی اگرنه مجبور میشم اولین آیکون از پایین سمت چپ رو استفاده کنم). می دونی راستش در مورد اون فیلم خودم هم گاهی یادش می افتادم؛ اما اصولا من آدم تجربه گرایی هستم و تجربه بهم نشون داده که تا به حال حتی قشنگ ترین فیلم های زندگیم رو حوصله نداشتم با اشتیاق نگاه کنم, چه برسه به اینکه فیلم چیزی رو بشینم و نگاه کنم, بنابراین نگران نباش! مطمئنم که حتی اگر بودش من یک بار هم اون رو دوباره نگاه نمی کردم (نیشخند به سبک یاهو...). در مورد اون روز... اگر خوب من رو بشناسی یه چیزی کاملا در موردم مصداق داره به شدت! اون هم اینه که همونقدر که چیزهای مهم مثل تولد عزیزترین هام به سختی یادم می مونه خاطرات بد به سرعت از ذهنم محو میشن! راستش اون دو مورد دیگه رو که گفتی تا به امروز که خودت یادآوری کردی از یادم رفته بود به کلی.

ت کوچکم... عمر ما آدم ها کوتاه تر از اونه که به یک چیزهایی بگذره! هرگز عمرم رو در اینکه آدم ها یه روزی چی به من گفتن و چی کردن یا چه اشتباهاتی کردن یا در مرور خاطرات بد نگذروندم. دیگه اینکه اینقدر اشتباه دارم که اگر هر روز فقط یکی از اونها رو به یاد بیارم و باقی عمرم هم هیچ خطایی نکنم فکر کنم صد سالی عمر لازم دارم!! دیگه وقت نیست که به آنچه دیگران کردند و نباید, بپردازم....

اما یه چیز هم در مورد تو هست و اینکه محبتت به من بیش بود از آنچه می توانست بودن....
بسه طولانی شد! عشقولانه زیادی واسه اخلاق تو خوب نیست!

ت : اخلاق به این خوبی! چشه مگه! .. . هرچقدر هم بگی, باز من هیچ وقت نمی تونم با این مسئله کنار بیام. هر چقدر تو عزیز باشی و بخشنده و بزرگوار, باز نمی تونم. چیزهای بزرگی بود که از تو یاد گرفتم. بیا یه شعر قشنگ بنویسیم. چی بود اون شعر مصدق, که می گفت :

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی  اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهی دستی مرد ! "

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه ... می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! .... همه چیز

تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

بیا این شعرو بنویسیم. بیا بنویسیم. زیرش هم می نویسم ت - آخرین دقیقه پایانی دی ماه 88 - فقط زود  کمک کن بنویسیم تا از اتحاد اخراجت نکردم!

----------------------

پ.ن: از همه دوستان عزیزم عذر میخوام, چون یکم سرم شلوغه. یکم بیشتر از یکم البته. به زودی میام به همتون سر میزنم. ببخشید که ابراز لطفتونو بی پاسخ گذاشتم هنوز.



287

دوباره هوا ابری شده. امیدوارم یه بارون حسابی بیاد.

بارونی بیاد که بتونم بال‌هامو باز کنم و برم وسط ابرها. غرق بشم در سفیدی آسمون. خیس بشم از هدیه زمین.


دوبـ‌اره بـ‌ال‌هـ‌امـ‌و بـ‌از کـ‌ردم و آمـ‌اده پـ‌روازم .....


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دوست عزیزی داریم که ایشون عقیده دارند گوگل خداست! من هم خواستم این گوگل را یک بار دیگه امتحان کنم، مطلب لینکی که در بالا گذاشتم را سرچ کردم، چون یادم بود توی وبلاگم گذاشتمش و حالا پیداش نمی‌کردم تا بهش لینک بدم. نیم ساعتی سرچ کردم و پیدا نشد! نمی‌دونم مشکل از این بود که چون این مطلب رو جای دیگه‌ای گذاشتم، فکر می‌کردم توی این وبلاگ هم هست، یا اینکه واقعاً توی این وبلاگ هست و گوگل نتونست پیداش کنه! در آخر مجبور شدم مطلب را از آن جای دیگر بیاورم اینجا و لینکش را بگذارم.

گذری بر احوال

مدتی است در تمام سفرهایم، صندلی E نصیبم می‌شود. جالب اینکه این صندلی از حد فاصل ردیف 11-13 خارج نیست. به تعبیر دقیق‌تر، این فاصله، صندلی کنار پنجره روی بال راست هواپیما است. اگر شانس بیاورم و همان ردیف 11 نصیبم شود، اینکه کنار دریچه‌های فرود اضطراری نخواهم بود و صندلی‌ام  ثابت نیست و می‌تواند کمی به عقب بخوابد به کنار، دو پنجره کنارم است و در یکی از آنها، زمین کاملاً پیداست و بال هواپیما مانع دیدم نمی‌شود. گرچه آدمی نیستم که زیاد به پایین نگاه کنم، ولی هربار که در همان مسیر همیشگی هستم، و به پایین نگاهی می‌اندازم، مناظر جدیدی می‌بینم! البته که تغییر فصول باعث این مسئله است، اما شاید اگر خوب دقت کنم، زمین هم تغییر کرده. تغییرات زیادی هم داشته. گاهی به این فکر می‌کنم که میلیون‌ها سال بعد، زمین چه شکلی خواهد بود؟ تناسب رنگ آبی و قهوه‌ای و سبزش چی؟ اصلاً شاید شکل زمین از گرد بودن خارج شود!! (می‌دانم که نمی‌شود) اصلاً تا آن بیگ بنگ، چند نسل بعد از من بوجود می‌آید؟ و هزاران فکر دیگر که آن کوچکترین جرقه، شعله‌ورشان می‌سازد.

دوست دارم از سفر هم بگویم. سفر یکی از پررنگ‌ترین نقاط عطف زندگی من است. گره‌ای که روح سرکشم با سفر خورده، جدا نشدنی است. من به این نتیجه رسیده‌ام که اگر به استقبال هر چیزی رویم، خیلی زود به سراغمان می‌آید. در تمام کودکی‌ام به این فکر می‌کردم که روزی بزرگ شوم و بتوانم به تنهایی سفر کنم. بزرگ شدم اما به خواسته‌ام نرسیدم. نه اینکه نشد، شاید من زیاد نخواستمش. یک بار، رفتم و یک چمدان یک نفره مخصوص سفرهای کوتاه یک نفری خریدم. از آن روز 3 پله به مقصد نزدیک‌تر شدم. بعد از آن یک کوله مسافرتی خریدم. باز هم نزدیک‌تر. و این روند تا کوچکترین و مختصرترین لوازم سفر ادامه یافت. به طوری که اگر همین الآن تصمیم بگیرم یک ساعت دیگر عازم سفر شوم، فقط کافیست چمدانم را از کمد بیرون آورم و بعد از مختصر وقتی که برای مرتب کردن وسایل در آن بگذرانم، راهی شوم. تعداد سفرهایم خیلی بیشتر شده. از سفرهای کوتاه به شهرستان گرفته تا سفر به آن طرف کشور و حتی کشورهای دیگر. و من به این باور رسیده‌ام که اگر به استقبال واقعه‌ای روم، خیلی زودتر از نشستن و منتظر ماندن برای وقوعش، رخ می‌دهد. کافیست فقط شرایط و اسباب آن را فراهم کنید. واقعاً تأثیر گذار است.

مدتی بود دوست داشتم از خودم بنویسم. اما در وجود من آنقدر حرف برای گفتن است که شاید فقط توانستم ده درصد از آن را به قلم آورم. اما همین هم غنیمتی است برای آنها که شاید بخواهند مرا بیشتر بشناسند. و البته کمی آینده‌نگری هم پشت این قضیه بود تا رسید به اینجا. اگر علاقه‌مند به شناخت بیشتر من هستید، یک بیوگرافی تقریباً خوب در ادامه مطلب هست. گرچه باید از ابتدا یادآور شوم که کمی طولانی است. اگر خیلی دوست دارید کمی بیشتر از من بدانید، ادامه مطلب در خدمت شماست.

ادامه نوشته

جوجه‌هاتو شمردی؟

دیشب زلزله اومد. 2.8 ریشتر. یکم ترسیدم، اما لرزش خوبی بود.

منو برگردوند سر جای اولم.



این نیز ...

گذشت و از دلم پاک شد.

                  مثل آب روان.

به احترام من

1/12 سال

سکوتِ  لعنتی !!




و

امروز روزی بود که می‌خواستم آنجا باشم ..


همصدا با آنی

امروز داشتم این آهنگ رو گوش میدادم و همزمان این پست وبلاگ یادداشت‌های یک دختر ترشیده رو می‌خوندم. در همین زمان آهنگ مذکور به گونه‌ای دیگر در ذهنم نقش بست:

.

.

.

بی کتاب و قلمم
بی‌سوادم کچلم
شاخه‌ی بی برم
بی‌هم‌کلاسم

هرکه دارد زنی
دکتری و سری
من عاقل چرا تنها بمونم

بی زن و بی زبان
در ته این زمان
مدرک درس و دانشگاه من کو

مرغ پر بسته‌ام
خسته‌ام خسته‌ام
بی‌سوادم بگو سهام من کو

زن سهام منه
زن و علم با همه
زن به هر گونه‌ای موجب علمه

دل چیه ماتمه
یک لیسانس هم کمه
خونه‌ی دکتری بی زن نمونه



دیدم اونجا به شعر ناب بنده ابراز احساسات نشده، گفتم بزارم اینجا تا به لطف شما جبران بشه!!! (شکلک خیلی ممنون! تشویق نکنید!)


پریدن هم همگانی شد!

مدتی است هربار که صفحه نخست بلاگفا را باز می‌کنم، در لیست وبلاگ‌ها نام "پرواز" را می‌بینم. جالب اینکه هرگز به وبلاگ تکراری برنخوردم. نتیجه میگیرم که پرواز هم دیگر دوای درد این پرنده نیست!!!

پرواز

گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم باید پنجره رو باز کنم و ...


شب‌مرگی‌ها

گاهی شب‌ها دلم می‌خواد یه موسیقی آروم بذارم، دامن چین‌دارم رو بپوشم و تا صبح برقصم...

ای کاش تو هم بلند قد بودی!

بعضی وقت‌ها نگاه‌هایی به سویم نشانه می‌روند که احساس می‌کنم به تمام کوتاه قدهای جهان بدهکارم!‌


خانه‌ی دل

من برگشتم!‌درست نمی دونم الآن چی بگم بهتره. شاید بهتر اینه که چیزی نگم. تجربه بزرگی هست که هرکسی باید خودش این مرحله رو بگذرونه تا بفهمه چه حسی داره. فقط دو چیز توی این سفر خیلی توجه منو جلب کرد. اول اینکه بزرگی و عظمت مسجدالجرام بود که با ساخته شدن هتل‌های بسیار مرتفع اطرافش خیلی کم شده بود. دیگه از اون‌جا نمیشه عظمت آسمون رو دید. و این خیلی برام سنگین بود. اینکه خانه خدا گنبد لاجورد نداشته باشه! تازه یک زمین وسیع سمت باب فتح بود که گفتن قراره اونجا هتل 200 طبقه ساخته بشه! دومین مسئله هم این بود که یک بار به ما خندیدند و یک بار به آنها خندیدیم!‌لحظه ای که وارد فرودگاه مدینه شدیم همه ایرانی‌ها خودشون رو به انواع لوازم بهداشتی از قبیل ماسک و دستکش مجهز کردند. همه عربستانی‌ها یک جوری نگاهمون می‌کردند!‌  بعد از اون، لحظه‌ای که وارد فرودگاه شیراز شدیم دیدیم تمام پرسنل فرودگاه مجهز به ماسک و دستکش و ... و همه ما به اونها خندیدیم. مسئله این بود که نفهمیدیم این آنفولانزای جدید خودش رو کجا پنهان کرده بود که نه دیدیم و نه شنیدیم که دیده یا شنیده باشند. مسئله این بود که نپذیرفتن زائر ایرانی از سمت دولت عربستان توی کشور ما به شیوع آنفولانزایی خطرناک و لغو سفر حج در ماه رمضان ترجمه شده! مسئله این بود که نمیدونم اگر این آنفولانزا پا پیش نکشیده بود، چه چیزی رو علم می‌کردند و پشتش مانور می‌دادند. مسئله این بود که چرا همه چیز در کشور ما جور دیگه‌ای هست؟ خدا آخر و عاقبت هممون رو به خیر کنه. این مسئله آنفولانزا بازتاب خیلی خوبی داشت. نه فقط از ایران،‌که از تمام جهان خیلی‌ها از این سفر انصراف دادند و باعث شدند خانه خدا اونقدر خلوت باشه که هیچ کس به چشم ندیده بود. نه کسی بدرفتاری از عرب‌ها دید و نه هیچ مشکلی بوجود اومد. توی اون جمعیت کم زیارت خیلی میچسبید. راحت میرفتی و میومدی و کسی هم کاری به کارت نداشت. خدا از این سفرها قسمت شما هم بکنه. جای همه‌تون خالی بود. امیدوارم راه عربستان هم بسته نشه و همتون بتونید به زودی مشرف بشید.

در راستای امتحانات

سکانس اول: سالن امتحانات - یک روز امتحان

ساعت: ۱۸:۰۰ 

مکان: آخرین نفر در ردیف منتها الیه سمت چپ.

مراقب: می‌تونید شروع کنید.

 

ساعت: ۱۸:۱۰ 

 دیالوگی از افراد ردیف کناری:

- سوال ۵ ؟     - .... نمی‌دونم      

 - سوال  ۸ ؟؟  - نمی‌دونم ....    

 - سوال ۹؟    - ... نزدم    

- سوال ۱۱؟   - .... !!!! نمی‌دونم!!! 

صداهای دیگری از همان ردیف:   - .... آاااه.....      -  ..... (سرفه) ......      - ..... لعنتی..... !!!!

 

جلسه در سکوت به سر می‌برد. مراقبین با پوزخندی جانانه ، با خیالی آسوده به صرف چای و شیرینی مشغول بودند و به چنین استادی آفرین می‌گفتند.

 

ساعت:  ۱۸:۳۵ 

به سمت ورودی سالن که در ابتدای سالن قرار داشت در حرکت بود. به عبارتی در قطر مستطیل حرکت می‌کرد. کفشش که به ندرت نیمچه صدایی از خود بروز میداد، در سکوت سالن به صورت ریتمیک طنین انداخته بود. تمامی نگاه‌ها به سمت فردی بود که می‌خواست برگه‌اش را تحویل دهد! زمان سپری می‌شد. به مراقب که رسید و برگه‌اش را داد نگاهی به سالن انداخت! تمام افراد چهار چشمی به او خیره شده بودند! از ترس به خود لرزید! شماتت حدود ۱۰۰ نفر دانشجو مثل گرازی دوان دوان به سویش می‌آمد.

با ندایی لرزان که از ته حلق به سختی خارج شد، گفتم: ... به خدا منم بلد نبودم.... شانسی زدم... بلیط دارم اگر دیر کنم اتوبوس میره.... !!!

 


سکانس دوم: یک روز دیگر

مکان: همان سالن - زمان: ۲۰ دقیقه مانده به پایان امتحان

مراقب: دانشجویان عزیز، توجه کنید: گرچه به امتحان مربوط نمی‌شود، اما ... نوبت دوم سهمیه روغن دانشجویی آماده است، لطفاً نسبت به دریافت آن اقدام نمایید. 

سالن: روی هوا  (از خنده) !!!!! ....


سکانس سوم: آخرین امتحان

ضمیر ناخودآگاه من: این همه امتحان دادی تقلب نکردی؟! خاک ... ! این چه وضعشه! به تو هم میگن دانشجو!

من: ..... ......... جبران می‌کنم..... 

زمان: وسطای جلسه

من: در حال چپ کردن چشم برای دیدن پاسخ نامه فرد کناری... ترس از مراقب! ... دلهره و اضطراب... برخورد دندانها به یکدیگر! و بالاخره! سوال ۲۲ : الف!  .... ولی من ب زده بودم! پس از کمی تجزیه تحلیل در این مورد که اون زرنگ‌تر از منه ، ب را خط زده و الف را در پاسخنامه علامت زدم.

پس از امتحان:!

من: - سوال ۲۲ چی میشد؟

- کدوم بود؟

من: - همون که .......

- میشد دومی!

من: - .........

در خانه: پس از داغ کردن یک قاشق روی شعله گاز، پشت دست راست خود را داغ گذاشته تا دفعه بعد به تقلب فکر هم نکنم!!!   آخر همه چیز که به همه کس نمی‌آید!

 

سیزده به در

 

- سبزه گره زدی؟

- نه.

- یعنی باید یک سال دیگه هم تحملت کنیم؟!!!

- ...!

 

شیراز !!!

اینکه ۲ شب نخوابیدم به کنار. همینکه دارم از خستگی بیهوش میشم و این تنبیه کسی هست که درس و مشق رو ول می کنه و میره خوش گذرونی هم به کنار. اینکه وسط امتحانات یاد سفر کردن افتادم اونم کجا! مملکت خارجه ، مهم نیست. اینکه توی سفر وقتی که نصفه شب توی خیابون ها گم شدیم و سر هر چراغ قرمز آدرس می پرسیدیم و اون وسط یه آقای جوون که فارسی هم بلد بود حاضر شد ما رو تا هتل همراهی کنه و با ما گرم گرفت هم به کنار. قشنگیش به این بود که وقتی از ما پرسید کجایی هستیم و گفتیم شیرازی فوراً گفت: " کاکو فِلکه ی گازو؟!"  

بنازم لهجه شیرین شیرازی را!

در این واپسین ایام...

اینکه فردا آخرین امتحان هست و امتحان ریاضی هم هست و کلی بیچاره شدیم سر این درس و نمره میان ترمم چند شده بماند. مهم اینجاست که خوشحال تر و سرخوش تر از من وجود نداره! تا امتحان تموم میشه باید بپرم برم سفر! تا ۲۲ بهمن. بعدش خدا ختم به خیر کنه ، ۲۵ بهمن ۲ تا تحویل پروژه دارم که ۱ ماهه نصفه و نیمه بوسیدمشون گذاشتم کنار. جالب اینجاست که انتخاب واحدم هم میافته گردن رفقا و معلوم نیست چه بلایی سر واحدهای ترم آینده ام خواهند آورد! حالا دیگه من برم که به سفرم برسم. بعدش میام خبر رسانی انجام میدم!

لعنت به هر چی مردم آزاره!!!

توجه                                                                                                            توجه

بالاخره پس از تلاشهای خستگی ناپذیر اینجانب ویروسی که به مدت ۲ روز سیستم بنده رو مورد حمله قرار داده بود و علاوه بر سیستم، اعصاب رو مغشوش کرده بود، ریشه کن شد!

یه آدم بیکار نشسته واسه تبلیغ سایتش یه ویروس نوشته به اسم ....(اسمشو نمیارم تا تو کفش بمونه!)..... که قسمت هاي مهم سيستم رو مثل registry و device manager غير فعال می کنه و homepage اکسپلورر رو هم می کنه سایت خودش و بماند مشکلاتی که در همین زمینه برای بنده و تمامی اطرافیان رخ داد!!!

من از همین جا از جناب .... و تمامی هکرهای محترم و محترمه کمال تشکر را دارم و بهشون دست مریضا میگم که اینقدر بیکار هستند و برای تنوع در امر مشکلات رایانه ای ملت دست به ابداعاتی بسی اندیشمندانه و دشمن شکن!!! می زنند و با این عمل خداپسندانه، روح جمیع مسلمین و عوام مربوطه را شاد می سازند!


پیوست: نه ویروس و نه امتحان هیچ کدوم مانع تفریحات بنده نشدند و در نهایت خوش شانسی تمامی مشکلات به خوبی رفع شد و اولین امتحان بسی آسان بود و بسیار مسروریم!!! (میگم آسون یعنی پاس !!! یه وقت فکر بد نکنید!!! )

مسئولیت فیلم گرفتن توی سفر رو به عهده یه بنده خدایی گذاشتیم. روی همین حساب توی اون سرما به دستهامون زحمت بیرون موندن از جیب مبارک رو ندادیم تا یه وقت آسیبی به سرکاران علیه وارد نشه. امروز که مدعی فیلمها شدیم گفت مموریش سوخته!!!!!

 

یلدایی دیگر

یک سال دیگه هم به خیر و خوشی گذشت. یادمه پارسال چنین شبی اهواز بودیم. کنار رود کارون. یلدای امسال هم کمتر از پارسال نبود. با این تفاوت که پارسال وسط جمعی دوستانه بودم و امسال خانوادگی. هر دوتاش خیلی خوب بود. تفال امسال خیلی برام خوشایند اومد.

گلعذاری ز گلستان  جهان  ما  را  بس         زین چمن  سایه  آن  سرو روان ما را بس

من  و همصحبتی  اهل  ریا  دورم  باد         از  گرانان  جهان  رطل  گران  ما را  بس

قصر فردوس به پاداش عمل می‌ بخشند         ما  که  رندیم  و  گدا  دیر مغان  ما را بس

بنشین  بر لب  جوی  و گذر عمر  ببین         کاین  اشارت  ز  جهان  گذران  ما را  بس

نقد  بازار  جهان  بنگر  و آزار  جهان         گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت  طلبیم         دولت  صحبت  آن  مونس جان  ما  را  بس

از در خویش خدا را به  بهشتم مفرست  
       که سر کوی  تو از  کون و مکان ما را  بس

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست         طبع  چون آب  و غزل‌های  روان  ما را بس
 

 

           دلم برای خودم تنگ می شود گاهی

                                                همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

 

بهتر از اين؟ .... نميشه!

مثل ماري كه پوست عوض مي كنه هر روز دارم طعم جديدي از زندگي رو مي چشم. حس تنوع طلبيم طغيان كرده و خيلي راحت تغييراتي كه مي طلبم رو توي زندگيم بوجود آورده. سكان زندگيمو به دست باد موافق سپردم. اونم داره منو توي جريانهايي مي اندازه كه براي رسيدن به اهدافم لازمشون داشتم. خيلي راحت خودمو با شرايط وفق دادم و سعي دارم ازشون به بهترين نحو استفاده كنم. حس خيلي خوبيه. فكر نمي كردم روزي برسه كه اينقدر از همه چيز راضي باشم. خدا نعمت بزرگي رو بهم داده. اميدوارم لايقش باشم.

 

 

شايد در راستاي عوامل موجود بخوام مدتي خودمو از اينجا و خيلي جاهاي ديگه حذف كنم. گفتم كه گفته باشم.

 

حسن انتخاب!

چند وقتي هست كه آشپز ماهري شدم! توي درست كردن يه سوپ خوشمزه حرفي تو كارم نيست. مدتيه گير دادم به پختن كيك. چند روز يك بار بايد مهارتم رو به همه نشون بدم! مشتري هاي دست پخت من هم كه پشت در صف مي كشن! توي آشپزي اول بايد اعتماد به نفس داشت بعد مهارت! همه مي خوان بدونن راز آشپزيم چيه!   

.

 .

.

.

زنده باد پودر كيك رشد!  """( وانيلي با كاكائو)""" 

 

 

اندر معایب 20 سالگی

 

عمر از كف رايگاني مي رود

كودكي رفت و جواني مي رود

اين فروغ نازنين بامداد

در شباني جاوداني مي رود

 

وقتش رسيده. وقت افسوس خوردن. ۲۰ سالگي رو دوست نداشته و ندارم. كاش زودتر تموم بشه. از اينكه بخوام يك سال به همه جواب بدم ۲۰ سالمه متنفرم! دارم افسوس گذشته اي رو مي خورم كه با افتخار و لذت جواب مي دادم : ۱۵ ، ۱۶ ، ۱۷، ... ۱۸ ، ..... ۱۹ .........

 

ایران گردی

در ادامه مبارزه با طرح سهمیه بندی بنزین ما دست به یک عمل انتحاری زدیم و بدون توجه به این طرح سفر کردیم. خب کاملاْ مشخصه که سهمیه ي یک ماهمون رو مصرف کردیم. یعنی باید تا ۵ ماه آینده جیره بندی کنیم. ولی از هرچی بنزین بگذریم جایی که رفتیم ارزشش رو داشت و خیلی خوش گذشت.

به کسانی که توی شهرهای جنوبی زندگی می کنند توصیه می کنم به جای این همه مسافت طی کردن و رفتن به شمال ، توي همين اصفهان خودمون ، چادگان ، يه دهكده فرهنگي گردشگري هست كه كمتر از شمال نيست. فقط با اين تفاوت كه آب و هواي شرجي نداره. كنار سد زاينده رود دهكده اي هست كه خيلي قشنگه و خلاصه چيزي كم نداره. پيشنهاد مي كنم يك بار امتحان كنيد.


عینکم را که روی چشمم گذاشتم

هوا خنک تر شد

حتی خورشید هم با یک شیشه تيره فریب می خورد

 

یک پست

 

پی نوشت: اینبار اول می نویسم تا در آخر نخوانید!

شاید دارم تسلیم میشم! نمی دونم. فعلاْ می خوام زنانه ترین لباسمو بپوشم - با زنانه ترین آرایش- با زنانه ترین کفش - با زنانه ترین نوع راه رفتن و حرف زدن و برخورد کردن - و از خونه بیرون برم - سوار ماشینی که درش برای من باز شده بشم و ... و هیچ وقت نفهمم پدال گاز چیست!

و فکر کنم من فقط یک عروسکم .... همین

بهتره این بحث رو از این دنیای مجازی بیرون ببرم


داداش ۷ ساله من - یه روزی ... وسط خیابون : موهاتو بپوشون خوشم نمیاد !!!

من : ؟؟؟؟؟ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

داداش ۷ ساله من - فردای اون روز ... جلوی در خونه : اینجوری می خوای بیای ؟

من :  ها؟؟

داداش .... : رژلب صورتي بزن تا باهات بیام !!!

من : ؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

بعضی اوقات نمی دونم چرا من هم مثل بچه ها حرفهای امروز و فردام اینقدر متفاوته! بچه ها هم مثل من تنوع طلبند ؟!! 

 


بالاخره بعد از سه سال تعطیلات تابستون رو تجربه می کنم! امروز سومین روزش هست!

خیلی هیجان انگیزه!


دیشب ، شبكه دو ، درباره پرواز صحبت می كردند!

هر كسي داشت ميديد اس ام اس زد كه نگاه كن!

يه مدته بدجوري افتادم تو فكرش! ...


نميشه جور ديگه اي ديد!

حتي اگر چشمها را شست...


خيال مي كني با اين فكرها

كره ي ماه مي آيد زير پايت؟

علف هم زير پايت سبز نمي شود!

 

محمد مهدي نجفي- دو جفت چشم پا برهنه


روز پدر؟

روز مادر مبارك !!!

 

اندر احوالات ما

بالاخره رئیس جمهور به استان ما هم اومد. پنج شنبه نوبت شهری بود که من توش درس می خونم. ما به این خیال دلخوش بودیم که تعطیلمون کنند اما نکردند. ظهر رفتیم تا یه سری وسایلی که می خواستیم رو بخریم. همه ملت توی خیابون بودند و داشتند به سمت محلی می رفتند که قرار بود اونجا سخنرانی باشه. همه خوشحال و خندون با پرچمهایی که مناسب این مراسم بود و روی همه اش عکس رئیس جمهور بود. ما که برگشتیم خوابگاه و از خستگی خوابمون برد. فقط از حضور رئیس جمهور صدای هلی کوپترها به ما رسید که دقیقاْ از کنار خوابگاه رد شد و با چند دور متوالی تمام خوابگاه رو به لرزه درآورد. حالا توصیف و تشریحاتی که بعد از اون درباره این چند تا هلی کوپتر و سخنرانی رئیس جمهور شد بماند. خلاصه اینم شد یه موضوع جدید برای بحث بین بچه های خوابگاه!

دیروز ، جمعه ، اسكيس داشتيم. موضوعش هم اطلاعات گردشگري بود و از اونجايي كه توي دانشگاه ما موضوع اسكيس آخرين مسابقه علمي همين بود ما هم شوخي شوخي همه جا رو پر كرديم كه آره موضوع حتماً همينه. زد و از شانس ما وقتي موضوعات رو دادند ديديم كه بله. اطلاعات گردشگري هست. حالا بچه ها چي پشت سرمون گفتند بماند. ما هم مجبور شديم يه كار نسبتاً الكي تحويل بديم كه يه وقت ملت فكر نكنند ما موضوع رو مي دونستيم و آمادگي داشتيم! سه شنبه نتايج رو اعلام مي كنند.

 

 

اومدم که فقط بگم هستم و نیستم. بگم که اومدم و دارم میرم. بگم که حالم خوب هست و نیست. بگم که ...

راستی یه گمشده داریم . "خانم گلی سجادی" کسی نمی شناسه؟