آخرین ماهی هم مُرد*

وقتی آخرین ماهی گلی هم بمیره و بفهمی بعد از 4 سال دوباره باید ماهی جدید برای هفت سین خرید و دلبستگی های جدید، شاید ترجیح بدی به ماهی گلی‌های کاغذی اکتفا کنی. هرچی باشه اونها نه هر روز تا نزدیکشون میشی راست زل می زنن توی چشمت و دهنشون رو باز و بسته می کنن یعنی غذا می خوان، نه وقتی به خاطر سفر چند روزی ببریشون خونه‌ی دوستت ناراحت میشن و اعتصاب غذا می‌کنن. ماهی گلی کاغذی اگر هم بمیره زیاد ناراحت نمیشی، خرجش یکم کاغذ رنگی و چسب دوباره است.


* پالت

روزها می گذرند، من کوچکتر می شوم.

فیسبوکم را بسته ام. پارسال هم همین موقع‌ها فیسبوکم را به نوعی بستم. امسال بهانه‌اش را گذاشتم شاگردان کنجکاوی که همان جلسه‌ی اول کلاس به من ثابت کردند تا ساعتی دیگر باید کل زندگینامه‌ی من را در بیاورند وگرنه راضی نمی‌شوند. اما خسته بودم، از آدم‌های فیسبوکی. شاید به صد روز می‌رسد که بسته شده و ده‌ها نفر به خیال اینکه مشکلی برایم پیش آمده بارها تماس گرفته‌اند و به زور خواستند از من حرف بکشند! و وقتی دیدند چیزی برای گفتن نیست به خیال اینکه دوست دارم پنهان بماند دست از سرم برداشتند. اما واقعن خسته بودم، از آدم‌های فیسبوکی. دروغ چرا، شاید هم فقط از یک نفر.

کمتر از ده روز دیگر باید بیست و ششمین شمع زندگیم را هم خاموش کنم. چند سالی است که اصلن این روزها را دوست ندارم. اینکه همه منتظر مهمانی باشند و بعد با هدیه‌ای بیایند و چند ساعتی مجبور باشم بخندم و مهمان نوازی کنم و وانمود کنم که از هدایایشان خوشم آمده و آنها هم منتظر باشند تا ببینند از هدیه شان استفاده می‌کنم و دوستش دارم. اما چند سالی است که دیگر هیچ کدام از هدیه‌هایم را آنقدرها دوست نداشتم. جنس دوست داشتن‌هایم خیلی فرق کرده است. دلم می خواست یک نفر امسال دست مرا می‌گرفت و غافلگیرانه مرا می‌برد و به من یک پرواز پاراگلایدری هدیه می‌داد. مرا می‌فرستاد به قلب آسمان و دقایقی پرواز را به من هدیه می کرد. سخت دلتنگ پروازم ... دلم می‌خواست یک نفر، همان یک نفر، تمام بدقولی‌های این چند ماه را جبران می کرد و یک گردش ماجراجویانه به من هدیه می‌داد. یا یک روز دستم را می‌گرفت و می برد تمام برنامه‌هایی که این چند وقت قرار بود انجام بدهیم و ندادیم، یک روزه و با سرعت تمامش را جبران کنیم و شاد باشیم و از شیطنت های خودمان ریسه رویم. امسال دلم می خواهد روز تولدم متفاوت باشد، با همه‌ی مهمان‌ها برویم در دل طبیعتی دور، کلبه ای چوبی بسازیم، ماهی بگیریم و کباب کنیم و بزنیم بر بدن، برقصیم و بخندیم و شب تا صبح کنار آتش حرف بزنیم و ساز بزنیم و پای کوبی کنیم. دلم میخواهد هدیه‌های مشترک بگیرم. دلم می‌خواهد یک نفر یک روز را به من هدیه می داد، برای انجام تمام کارهایی که انجامش را به تنهایی دوست نداشتم. دلم می‌خواهد آن یک نفرهایی که فقط با بودنشان من به اندازه‌ی تمام عمر خوشحال می‌شوم، آمدنشان را به من هدیه می‌دادند. دلم هدیه‌های زیادی می خواهد، کاش کسی می‌شنوید.

1- دو هفته قبل مسجی برام اومد که نوید اجرای کنسرت یک گروه بسیار خوب رو داد. به دوستم گفتم بیا بریم، از اونجایی که جمعه شب توی جشن روز معمار قرار بود اجراشون رو ببینیم گفت چه کاریه دوبار دوبار رفتن و ما هم بی خیالش شدیم و بلیط نگرفتیم. امروز زنگ زده که اگر بلیط باشه میای بریم؟ گفتم آره. اما همکارهاش فقط یه بلیط اضافه داشتن و اون رفت و من سرم بی کلاه موند!!!

2- کلی برنامه ریختم و یه عصر جذاب رو برای خودم برنامه ریزی کردم، از صد و پنجاه وجه چنان ضدحال‌هایی به سمتم شلیک شد که پرت شدم خوردم به دیوار!!

3- از تمام کارهایی که باید انجام می‌دادم عقب افتادم، و توی تمام کارهایی که انجامشون اصلن مهم و ضروری نبود پیشرفت داشتم در حد اساسی!

اصلن این روزها فکر می‌کنم وارونه شدم. هر از گاهی یه چیزی که دستم هست رو ول می‌کنم ببینم در جهت جاذبه هستم یا واقعن سروته ایستادم.

مقدمات سنگین وزنی

دو نفر انسان لاغر حدودن هم عرض با صفحه‌ای کاغذی (که من و دوستم باشیم) پس از سه ماه وارد کافه‌ی مورد علاقه‌شون میشن و تا جایی که میز فضای خالی برای قرارگیری ظروف داشته باشه از هر نوع خوراکی‌ای که تجربه مهر تأییدی بر خوشمزگیش زده سفارش میدن و بالغ بر یک و نیم ساعت به خوردن مشغول میشن. آقای کافه‌چی خیلی سعی کرد نگاه‌های تعجب آورش رو پنهان کنه اما هر لحظه منتظر بودیم بیاد بپرسه شما از قحطی‌ای چیزی اومدین؟؟؟
ولی خودمونیم، یه وقت‌هایی پرخوری بالاترین لذت دنیاست. این یه وقت‌هایی شاید سالی یکی دو بار هم نیاد!! مخصوصن برای آدم‌هایی که به زور باید غذا به خوردشون داد. اما خدا این لذت‌های کوچک اما پر رنگ رو از هیچ کسی نگیره.

بودن و .. نبودن؟؟

امشب توی چراغ قرمزها از بچه های گل فروش گل خریدم، و اون ها رو به دوستای نزدیکم دادم و بهشون گفتم که چقدر وجودشون برام اهمیت داره.
رفتم یه عالمه مواد اولیه برای درست کردن کیک و شیرینی و دسر و هرچیزی که فکر می کردم بچه ها و مهمون‌های فردا دوست خواهند داشت خریدم و تصمیم دارم از کله ی صبح برم توی آشپزخونه و اینها رو درست کنم.

می خوام فقط یک درصد احتمال بدم که فردا شب آخرین زمان دور هم جمع شدنمون هست!

وقتی آدم به فکر میافته که چقدر ممکنه زمان داشته باشه، خیلی چیزها از ذهنش می گذره. چقدر خوبه با همین بهانه‌ی کوچولو که مردم فقط باهاش جک می سازن، یکم از آدمهایی که دوستشون داریم تشکر کنیم. هر طوری که می تونیم. حس خیلی خوبی به آدم میده.

413

اینجا که نمی آیم، اما گاهی هم که یادم ی افتد و سری می زنم حرفی برای نوشتن ندارم. داشتم آرشیو را نگاهی می انداختم، چشمم افتاد به آن اردی‌بهشت و این شش ماه‌ها. وارد سومین شش ماه شده‌ام. از همان پست تا به حال همه چیز یک ریتم معمولی و گاهی کسل کننده پیدا کرده، شادی هایش به کنار. هیچ چیز آنطور که دوست داشتم نبود. اما معمولی گذشت. دیگر عادت کرده ام به این معمولی ها، یا لااقل سعی می کنم که عادت کنم. به خودم قول داده ام که از تلخی ها ننویسم، که بگذرند و فراموش شوند. شیرینی ها را هم گذاشتم محرمانه بماند. دیگر حرفی نمی ماند برای نوشتن.

تنها اینکه فردا، می شویم 414.

قطره قطره باران

چند سال قبل، همین روزها بود که در نمایشگاه کتاب دستی به طرف من دراز شد و پیشنهاد یک کتاب کوچک را داد. کتاب خوبی بود. برای خودم و دوستانم خریدمش. و این شد سرآغاز ورود به یک دنیای بسیار وسیع. دوستان مجازی جدید، دنیای مجازی زیبای جدیدی بین من و دوستانم، و یک دنیا خاطره.
دیروز باز هم این اتفاق تکرار شد. و من با کمال میل پیشنهاد ناشر را پذیرفتم و با اشتیاق و امید به تکرار همه ی آن اتفاقها، همه ی آن خاطراتی که به دلیل آن کتاب به وجود آمد، خریدمش.
دوست دارم همه ی این اتفاقات کوچک که می آیند و یک سطل رنگ بر می دارند و می پاشند بر دیوار ذهنت و تا سال های سال رنگش بر خاطرت می ماند.

مرگ

یک وقت هایی، واقعن حوصله ام از بازی های این روزگار سر می رود. خیلی تکراری شده اند، و خسته کننده.


سال از نو

باز هم سال نو شد.



مبارک

هـــان؟


چرا من دیگه حرفم نمیاد؟   (شکلک سرخوشی شدید)

اردی‌بهشت

اردیبهشت بود. همان ماهِ لعنتی. همان لحظه‌ی پایان تمامی تردیدهای من. مرز بین تابستان و زمستان. این بار اردیبهشت همیشگی نبود. حال و هوای دیگری داشت. نسیم موافق نمی‌وزید. یا لااقل بر خلاف جهت حرکت من می‌وزید. نه سرد بود و نه گرم. معتدل هم نبود. مثل تزریق پنی‌سیلین بعد از یک بیماری سنگین بود. روزنه‌ی امیدی، نه که بیشتر. هرچه که بود، اردیبهشت اردی‌بهشت بود.
تمام این روزها از همان ماه شروع شد. از همان لحظه‌ای که به آینه زل زدم و اعتراف کردم. به دستانت زل زدم و هرچه بود گفتم. تمام دغدغه‌هایم را گفتم. هرآنچه که بیمِ شنیدنش را داشتم گفتی. و رفتی. و ماندم. سخت بود، کنار آمدن با آن همه تغییر. با آن همه تلاطم. نه فقط برای تو، که برای من! که برای سایرین. هنوز هم سخت است. اما نه برای من و تو. امروز دیدم شش ماهِ لعنتی در سخت‌ترین حالت‌هایی که میشد گذشت تا به امروز رسید. شش ماهِ لعنتی بیشترین اضطراب‌های تمامِ عمرم را تنها به دوش کشیدم، تا امروز به من آرامش دادی. امروز شروع تابستان است. شروع اعتماد به آسمان. گرچه می‌دانم که ماندنی نیست. که همیشگی نیستی.
به این شش ماه که نگاه می‌کنم، نیمی از گذشته‌ام را می‌بینم. و تمام آینده‌ام را. نمی‌دانم این تغییر عظیم را تو در من بوجود آوردی یا من در خودم. هرچه هست و بود، بهاری تازه بود. عینکی جدید برای خوب دیدن. برای متفاوت دیدن. برای نگاه کردن!
این روزها همان آرامش بعد از طوفان است. همیشگی نیست، اما همین هم غنیمت است. این روزها که ذره‌ای به خودم نزدیک‌تر شدم، که قدم اول را برداشته‌ام، می‌خواهم بعدی‌ها را بدوم. با تمام توانم. می‌خواهم زودتر برسم،‌به آن غایت بی‌انتها. انگار که شمارش معکوس را شروع کرده باشی. باید بدوم! از همین لحظه. یک نفس عـمـیــــــــق و .... شروع!

* این شش ماه هرچه که بود، قلم را با دستم بیگانه کرد. که سطری ننویسم. لااقل برای دلخوشیِ خودم! که فکر کنم هنوز چیزی هست که آرامم می‌کند...

در حالت تعلیــــق

توی زندگی همه‌ی آدمها هزار و یک جور اتفاق میافته. بعضی‌ها اتفاقات عجیب‌تر،‌ بعضی‌ها معمولی‌تر. دست خود آدم نیست که انتخاب کنه، اما اگر بود فکر نمی‌کنم هیچ کسی تمایلی به انتخاب اتفاقهای عجیب و غریب داشت. مسائلی که شاید تا حالا کسی به چشم ندیده یا اینکه هیچ کسی ندونه کلید حل این مدل معما چی خواهد بود. اینجاست که یکم کار سخت میشه. باید تلاش کرد و تلاش کرد و تلاش. معلوم هم نیست بشه به نتیجه‌ی دلخواهی رسید یا نه. اصلن* معلوم نیست بشه به نتیجه رسید!
خلاصه اینکه برای من هم یکی دو تا از این اتفاقات افتاد. شاید به چشم من اینقدر غریب اومده، اما خب. نه کسی رو مي‌بینم که بتونه در ادامه‌ی مسیر کمکم کنه، نه اینکه اونقدر آگاهی دارم که بدونم از اینجا به بعد رو باید چیکار کنم. ذهنم به شدت درگیر شده.

اصل مطلب این که: من دیگه اون آدم قبلی نیستم. همین.




*: جدیدن از تنوین متنفر شدم. خیلی زیاد!

کمی آهسته‌تر زیبا

من یادم نمیاد تونسته باشم یه بار درست و حسابی توی امتحاناتم تقلب کنم. درست و حسابی منظورم حتی پرسیدن یا جواب دادن به یه سوال هست! نمی‌دونم از بی‌عرضه‌ بودن خودم یا از ترس فهمیدن مراقب و صفر گرفتن بوده. آخه چندبار که قصد کردم تقلب برسونم هربار مراقب اومد و به شدت بهم تذکر داد! یادمه فقط یه بار شرایط خیلی فراهم بود برای تقلب، اونم سال اول دانشگاه بودم، که یه درس رو با یه کلاس دیگه گرفته بودم و با هیچ کدوم از بچه‌ها اون کلاس سلام و علیک نداشتم. برای همین اون دفعه هم تقلب نکردم! خلاصه همیشه فکر می‌کردم بعضی‌ها خیلی زرنگن که می‌تونن مراقب رو بپیچونن! یه وقت‌هایی که می‌دیدم بعضی بچه‌ها تونستن برگه عوض کنن، برام مثل یه قهرمان میشدن!

این تفکر همیشه با من بود، تا همین چند هفته پیش. ازم کمک خواستن و مجبور شدم چندین روز مراقب جلسه امتحان نهایی سوم دبیرستان باشم. تجربه جالبی بود. باعث شد تفکر سالهای من به باد بره. و بفهمم اونی که تقلب می‌کنه قهرمان نیست، اون مراقبی که تقلب نمی‌گیره قهرمانه!

خیلی خنده‌دار بود وقتی یه کلاس بچه 17 ساله فکر می‌کنن می‌تونن تورو بپیچونن و تو هم از همون اول می‌فهمی کی می‌خواد تقلب کنه و کی نه. فکر کنم هر بار اونها دعا می‌کردن که امتحان بعدی رو من مراقب نباشم، بیچاره‌ها نذاشتم چشم از برگه‌هاشون بردارن. یه بار هم که یکی خواست زرنگی کنه و بیصدا داشت تقلب می‌رسوند، چنان برگه‌ای ازش گرفتم و ناز شصتمو نشونش دادم که بار اول و آخرش شد. فقط مجبور شدم اون روز 2 ساعت التماس رئیس حوزه بکنم تا برگه‌اش رو تصحیح کنن و براش صفر رد نکنن. 

خلاصه این روزها مدام داره اتفاقاتی میافته که افکار و اعتقادات کهنه‌ی من رو به باد بده. این روزها تا می‌خوام حرفی بزنم یا عقیده‌ای رو توی ذهنم پرورش بدم، کنارش یه ستاره میزنم و میگم شاید بعدها چنین نباشد.


* خیلی اتفاقی دعوت شدیم به یک کنسرت. و اونقدر لذت بردیم که الآن یک هفته‌است مدام دارم اشعارشون رو زیر لب زمزمه می‌کنم. دنگ شو رو میشناسین؟

لاک‌پشتی در آرزوی دو بال

بعضی چیزها گاهی برایم سوال‌های بزرگی می‌شوند. چگونگی بودن من در این مکان و این زمان به کنار، چرایی‌اش را نمی‌فهمم. گاهی وقت‌ها احساس می‌کنم باید جای دیگری می‌بودم، یا شاید طریق دیگری. اما هرگز خودم را جز اینجا، جای دیگری نمی‌توانم تصور کنم. تعلق به اینجا، فکرم را رها نمی‌سازد. حس دوگانگی، حس خوبی نیست.
گاهی وقت‌ها دوست دارم این که هستم نبودم، گاهی دلم می‌خواهد به جای پروازی در این دنیای مجازی، شخصی حقیقی بودم، اسم وبلاگم را دست نوشته‌های فلانی میگذاشتم. با اسم حقیقی‌ام. عکسم را گوشه پروفایل جا میدادم و بی هیچ خودسانسوری‌ای می‌نوشتم. همه‌ی چیزهایی را که در این چند سال نتوانستم بنویسم، به چندین و چند دلیل که اولین و مهم‌ترینش زن بودن و متهم به رعایت بسیاری مسائل بودن است. گاهی خواستم با اسمی ساختگی، ولی آنگونه که دوست دارم وبلاگی بسازم و همه‌ی افکارم را بنویسم، اما چیزی که شروعش ساختگی باشد، مرا به آن حقیقتی که آرزو دارم نخواهد رساند. به آن آزادیِ همه جانبه!! گرچه هنوز هم شک دارم که چنین چیزی عاقبت سالمی داشته باشد. وقتی محدودیت نباشد، حد و مرزهای بسیاری شکسته می‌شوند و نمی‌دانم کار را تا کجا پیش ببرند، اما آرزوی این روزهای من، همین است و بس!
آ.ز.ا.د.ی ـــ؟ـــ این روزها تلفظش هم برایم سنگین شده!

یار با ما بی‌وفایی می‌کند

ماهی‌ها را اگر بخواهیم از دسته‌ی حیوانات خانگی به حساب بیاوریم،‌ بی سروصداترین و بی‌آزارترین این موجودات هستند. اندک مراقبتی می‌خواهند و زیبایی بی‌شماری می‌بخشند. اما امان از روزی که این آبزیان کوچک باعث دل‌آزاری شوند.

ماهی‌های خانه ما زیبا و دوست‌داشتنی هستند. رنگ‌های متنوع و قیافه‌های بانمکی دارند. حتی رفتارهایشان هم جالب و سرگرم کننده است. یعنی بود. هر بار که از کنارشان رد می‌شدم همه به خیال غذاخوردن نزدیک لبه ظرف می‌آمدند و منتظرانه به بالا چشم می‌دوختند.گاهی وقت‌ها حرکت دستت گولشان می‌زد و مشتاقانه دورتادور ظرف آن را دنبال می‌کردند و همبازی‌ات می‌شدند. اگر یک سمت ظرف تاریک می‌شد همه به سمت روشن دیگر می‌آمدند و قیافه‌های دیدنی به خود می‌گرفتند که انگار موجودات فضایی حمله کرده‌اند!  وقتی هم که روشنایی بیش از حد بود درون تونل و بشکه‌های کوچک و زیرگذرهایی که خودشان ساخته بودند پناه می‌بردند. گاهی هم که حوصله‌شان سر می‌رفت سر به سر هم می‌گذاشتند و انگار که گرگم به هوا بازی می‌کردند. همه دوستشان داشتیم. تا روزی که دیدیم همه دارند به یکی حمله می‌کنند و گوشت از تن بی‌رمقش می‌کنند. نمی‌دانم آن بیچاره مریض شده بود یا چه. هرچه بود رحم و مروت نداشته‌ دیگر ماهی‌ها را دیدم و حمله دسته جمعی به یکی از ماهی‌های زیبا و بزرگ آکواریوم خانه ما. منکر قانون بقای طبیعت و این حرف‌ها نیستم. نمی‌توانم بفهمم یک موجود چطور نمی‌تواند رابطه عاطفی ایجاد کند با دیگر موجودی که مدت‌هاست در کنار هم زیسته‌اند و از یک نژاد و خون هستند. که با کوچکترین مشکلی که قدرت دفاع را از آن می‌گیرد، حمله می‌کند و تنش را پاره پاره می‌کند. صحنه دلخراشی بود، ‌صحنه جان دادن آن ماهی. از آن روز هربار که از کنار این ماهی‌های ظالم رد می‌شوم حتی نگاهی هم به آنها نمی‌اندازم. چه برسد به اینکه نگران غذا و آبشان باشم. از آن روز،‌ هر که را سنگ‌دل می‌بینم، می‌گویم ماهی صفتی!

دلتنگ زندگی‌ام هستم


این من هستم. بله. خود خودم. کتاب‌ها که نه! من این پشت هستم و این کتاب‌ها حد فاصل من و دنیای مجازیم هستند. نه فقط که دنیای مجازی، حدفاصل من و زندگی همیشگی‌ام هستند. برای اولین بار در زندگی، تصمیم گرفته‌ام درس بخوانم و به چیزی که می‌خواهم برسم! دیگر چیزی که خودبه‌خود به من می‌رسد، قانعم نمی‌کند. هدف‌هایم نامحدود شده‌اند. دستم را روی نقطه‌ی خیلی دور و حتی دست نیافتنی‌ای گذاشته‌ام و حاضر نیستم قدری کوتاه بیایم!! همه سرزنشم می‌کنند و توصیه می‌کنند اینقدر سخت‌گیری نکنم، اما آویزه گوشم نمی‌شود. راه سختی است. اعتراف می‌‌کنم که هرگز فکر نمی‌کردم درس‌خواندن برایم اینقدر سخت باشد! لذت مرور مطالبی گذشته و آموختن چیزهای جدیدش به کنار، قبول شدن در رشته‌ای که ظرفیت کل آن 20 نفر است، برای منی که زیاد اهل اینجور سفت و سخت درس خواندن‌ها نبودم، رویای دست نیافتنی به نظر می‌رسد.

به هر حال امروز من اینجا هستم. این پشت. این کتاب‌ها تقریبن تمام چیزهایی است که باید بلد باشم. ردیف سمت چپ آنهایی است که خوانده‌ام. کتاب‌های ردیف وسط هنوز تمام نشده‌اند و سمت راستی‌ها را هم هنوز حتی ورقی نزده‌ام. برنامه‌ی روزانه نوشتن‌ها فقط استرسم را زیادتر کرده و تلنگر ترس از مطالبی که تا 2 ماه آینده باید کاملن در مغزم فرو رفته باشد.

این آزمون هم بی‌موقع است!! من پاییز را به شدت دوست دارم. هر روز صبح که بیدار می‌شوم،‌ پنجره را باز می‌کنم و ریه‌هایم را غرق طراوت و خنکی هوایش می‌کنم. دلم می‌خواهد شب‌ها که خیابان خلوت می‌شود، کمی رانندگی کنم، با سرعت برانم، شیشه را پایین بیاورم، سرم را از پنجره بیرون کنم و نـفـس بکشم!

اما این کتاب‌ها فاصله‌ی زیادی بین من و برترین علایقم انداخته. 

اینها را گفتم، که خودی نشان بدهم. که اگر خواستید دنبالم بگردید،‌ پشت این کتاب‌ها پیدایم خواهید کرد. چیزی نیست که به خاطرش از شما کمک بخواهم. این وسط خودم هستم و پیله خودم و این روزهایم. اما هربار که کسی برایم آرزوی موفقیت می‌کند، گلی در قلبم جوانه می‌زند.

پس بالهایم کـــــــو ؟؟


 

مدت‌هاست منتظرم. نمی‌دانم از این پیله لعنتی چطور باید خارج شد! بافتم و بافتم و بافتم و خودم را اسیرش کردم. حالا نشسته‌ام و منتظر بالهای رنگارنگم هستم. پیله خشک و تاریکی است. سفید اما خسته کننده است. هر چقدر به در و دیوارهایش می‌کوبم، نه از پر و بال خبری است و و نه از روزنه‌ي نوری. خسته‌ام. خـسـتـه.


وقتی در طول کمتر از یکسال، 3 نفر از نزدیک‌ترین اعضای خانواده‌ات، هزاران کیلومتر ازت دور بشن و مجبور باشی حداکثر به سالی یکبار دیدنشون قناعت کنی، معلومه که بهم میریزی !!!

اونوقت میگن چرا بی‌حوصله‌ای؟!!


من اینجا بس دلم تنگ است

این روزها به شدت دلتنگم. دلتنگ همه چیز و همه کس. نمی‌دانم رویاهای شبانه‌ام را در آغوش بفشرم، یا خاطرات روزهای گذشته‌ام را ...



می‌دانید؛‌ هیچ‌چیز به اندازه‌ی بودن با رفقای قدیم، حال انسان را خوب نمی‌کند. بسیار نگران روزی هستم که از آنها دور شوم!!


کمی مرورم می‌کنید؟

این روزها مدام در حال مرور گذشته هستم. احساس می‌کنم تمام گذشته را باید کنار بگذارم و آینده‌ای نو بسازم. احساس می‌کنم گذشته را مانند عروسک پارچه‌ای کهنه‌ای که تمام خاطرات کودکی‌ات را ساخته، از آغوشت جدا می‌کنند و وعده یک عروسک جدید را به تو می‌دهند! عروسکی از نوع آوازخوان، با لباس‌های پر زرق و برق، دست و پاهای پلاستیکی خوش فرم و یک کمد لباس که هر موقع خواستی تنوعی به ظاهرش بدهی! اما دریغ که تو تنها رشته موی عروسک پارچه‌ای کهنه‌ی خودت، که توانستی از خطر کنده شدن توسط پسر بچه‌ی همسایه نجات دهی را، با هیچ کدام از این زرق و برق‌ها عوض نخواهی کرد. تو گریه می‌کنی، پایت را زمین می‌کوبی، عروسکت را در دور از دستر‌س‌ترین جای ممکن خانه پنهان می‌کنی، پنهانی آن را به دختر همسایه می‌دهی تا گوشه‌ی کمدش بگذارد و آنها نتوانند آن را برای همیشه از تو بگیرند، اما دریغ. دریغ که تو کودکی و قدرتی نداری.

دوست دارم در آرشیو وبلاگم جست‌وجویی کنم. دوست دارم به ابتدای اولین دوستی‌های مجازی‌ام برسم. دلم می‌خواهد ببینم اولین ارتباط من با همه‌ی شما چه زمانی بوده و چطور شروع شده؟! عجب خاطراتی است! خاطراتی نــــاب! و ارزشمند. هر روز در حال مرورم. مرور گذشته. مرور دوستی‌ها. مرور لحظاتی که دیگر تکرار نمی‌شوند. مرور خودم. دلم می‌خواهد تمام 327 پست قبلی این وبلاگ را برای چندمین بار بخوانم. دلم می‌خواهد تمام احساس و افکاری که هنگام نوشتن هر کدام از آنها را داشتم دوباره مرور کنم. دلم می‌خواست می‌توانستم زمان را نگه دارم، و ساعت‌ها و روزها، درون گذشته‌ام غرق شوم. این روزها فقط مرور کردن کمی آرامم می‌کند...


 قوانین مورفی یعنی درست زمانی که در اوج احساسی نوشتن هستی، نمی‌دانی کدام کلید را زدی که با backspace بعدی، صفحه یک مرحله به عقب رفت و forward‌ کردنش، فقط صفحه خالی پست مطلب جدید را به تو نشان مي‌دهد! واقعن احساسی نوشتن هم به ما نیامده!!!

تمام حس و حالم سوخت! خاکستر شد! داشتم از اولین شروع‌هایی که با شما داشتم می‌نوشتم! مي‌خواستم مرورتان کنم؛ نگذاشت. شما اولین‌ها را یادتان هست؟ شروع ما را؟

منِ امروزی

سردرگمم. گیجم. ذهنم آنقدر پراکنده است که نمی‌توانم جمع و جورش کنم و یکی دو خط بنویسم. احساس می‌کنم در میان یک هزارتوی سفید و زیبا و سیال و لطیف گم شده‌ام. هر مسیری را که امتحان می‌کنم زیباتر از قبلی است. و جذاب‌تر. آنچنان مرا به سمت خودش می‌کشاند که یارای مقاومت‌‌ام نیست. آنقدر رؤیاهایم واقعی شده‌اند که دیگر نمی‌فهمم اکنون بیدارم یا خواب. مدام در حال فرود و صعودم. اوج می‌گیرم و سپس کمی ارتفاعم را کم می‌کنم. دوباره اوج می‌گیرم و سرعتم را بیشتر می‌کنم. درون ابرها محو می‌شوم.

نمی‌شناسمش؛ آنقدر که باید. دلنشین است و زیبا. اما سخت است. پوسته‌ی محکمی دارد که به نظر غیر قابل نفوذ می‌آید. اما در نهایت محکمی، نرم است و لطیف. احساس می‌کنم تناقض بزرگی وجود دارد. با هم کنار نمی‌آید. یک جای کار مشکلی دارد. این سختی و نرمی با هم جور در نمی‌آید. شاید من نمی‌خواهم جورش کنم!  نمی‌دانم. دلم می‌خواهد تمام احساس و افکارم را بیرون بریزم. دلم می‌خواهد هرچه درونم هست را بیرون بریزم. حتی صدای نفس‌هایم را. دلم می‌خواهد هر چه درونش هست را بیرون بریزد. حتی صدای نفس‌هایش را. دور است. دست نیافتنی است. دلم می‌خواهد نزدیک‌تر بود. کوتاه‌تر بود. مثل یک رمان چندین و چند جلدی است. گرچه ظاهرش به یک داستان کوتاه می‌ماند.

گاهی فکر می‌کنم سخن گفتن، ارزشمند‌ترین گوهری است که یک انسان دربر دارد. گوهری ارزشمند هرچند خطرناک! باید خوب راه و چاهش را شناخت. باید خوب تجزیه و تحلیلش کرد و بی‌گدار به آب نزد، تا بتوان به بالاترین ثروت‌ها رسید. گاهی فکر می‌کنم چقدر خوب بود اگر همه‌ی ما بیشتر با هم سخن می‌گفتیم.

دریچه نگاهت را تازه کن

من شدیداً فکر می‌کنم همه‌ی ما آدمها به هر چیزی و هر فردی که توی زندگیمون بر می‌خوریم، دقیقاً همون تصوری هست که ذهنمون جذبش کرده. هر غم یا شادی‌‌ای. هر شکست یا موفقیتی‌. بعضی‌ها فقط نشستند و به زمین و زمان ناسزا میگن به خاطر بدبختی‌هایی که اونها اسمش رو بدبختی میذارن. اما فقط کافیه دیدشون رو به اون قضیه مثبت کنند، می‌بینند که دنیاشون گلستان هست و خودشون خبر نداشتند.
این‌جور آدمها به هیچ صراطی هم مستقیم نیستند. اصلاً نمی‌تونی قانعشون کنی که اشتباه اصلی رو خودشون مرتکب شدند!!!
امروز روزی بود که به چند مورد مشابه این قضیه برخوردم. آخرش فقط دلم می‌خواست سرمو بکوبم به دیوار تا اینکه بشینم و به اون حرف‌ها گوش کنم!!!

از همه‌ی افرادی که منفی‌نگر هستند، تقاضامندیم مدتی دست از سر کچل اینجانب بردارند و افکار و عقایدشان را جایی دیگر مطرح کنند!  وگرنه آسیب‌های مغزی شدیدی به کله مبارکمان وارد خواهد آمد. با سپاس ویژه!

یک او

عادت داشت سر از کار همه در بیاورد. هر بار که در خیابان دوستی را با دیگری می‌دید، آنقدر سوال پیچش می‌کرد تا بفهمد آن دیگری کیست. مهم نبود عمه دختر خاله پسر همسایه باشد یا مادربزرگ دختر دایی  دوست صمیمی یا پسر بزرگ رئیس اداره یا هر کس دیگر. باید می‌فهمید. باید نتیجه می‌گرفت که این شخص پدرجد کسی است که می‌خواهد با آن دوست ازدواج کند یا نه و هدفش فقط دوستی است. نتیجه گیری‌هایش فقط دو حالت داشت. ازدواج، دوستی. همیشه سعی داشتم به راه راست هدایتش کنم، نشد.

تا آن روز. که مرا با دوستم در خیابان دید. دلیلی برای آشنایی آن دو با هم ندیدم. به جواب "دوستم است" اکتفا کردم و سریع از او جدا شدم. از آن روز به بعد جوری به من نگاه می‌کند که می‌فهمم ذهنش درگیر پاسخ به این سوال است که من می‌خواهم با آن دختر ازدواج کنم، یا هدفم فقط دوستی است!!!

خدایم را نشانم بده

بغضی هست. بغض عمیقی. که با هیچ فشاری فرو نمی‌نشیند.

از انقلاب هیچ چیزش را ندیده‌ام. فقط شنیده‌هایی بود که کی مانند دیدن می‌شد! از آرمان فقط شعارش را شنیده بودم. همین‌طور از هدف. از مبارزه. از شعار. از سینه‌های سپر شده جلوی گلوله. از رفتن و رفتن و گفتن، به هر قیمتی، حتی تا پای جان. هیچ وقت درکش نکردم. عمیقاً درکش نکردم. تا به امروز. تا همین چند روز پیش. دلم می‌سوزد. دلم برای جامعه‌ای می‌سوزد که دومین کلمه اسمش، نام مقدس اسلام است و شیوه‌اش مسلمانی است. از ادعایی که همیشه در جهان داشته‌ایم و همه عمر حسین و علی و محمد را به یاری خواستیم و گفتیم قدم در جای پایشان می‌گذاریم. دلم می‌سوزد برای جامعه‌ای که سال‌ها به اسم اسلام،‌ فرزندانی تربیت کرده که امروز سینه برادر خود را هدف می‌گیرند و بی هیچ واهمه‌ای، دست به وقیحانه‌ترین جنایات می‌زنند. اگر شیوه حسین در روز عاشورا، دروغ بود و فریب و هتک حرمت و بدنام کردن عده‌ای که هیچ دخالتی نداشتند، و انداختن تقصیرات به گردن گروهی دیگر، من این اسلام را نمی خواهم. اگر شیوه دعوت محمد به اسلام سرکوب بود و خفقان و اجبار و زور و ضربه، من این اسلام را نمی‌خواهم. اگر آن اختیار و انتخاب و آزادی و برابری و برادری و بخشش و کرامت و عطوفت، این مشت و لگد و گلوله و باتوم و گاز اشک آور است، من این اسلام را نمی‌خواهم. اگر این‌ها اسلام نیستند، پس چرا حجاب اسلام بر صورتش کشیده شده؟ اگر این اسلام آمیخته با سیاست است، پس چرا با این تلفیق، اینگونه نام مقدس اسلام به پایین‌ترین حد ممکن آورده شده؟ اگر که نه، این همان اسلام واقعی است بی هیچ ناخالصی، من این اسلام را نمی‌خواهم. من شرم دارم از نام اینگونه مسلمانی‌ای که بر من باشد. نمی‌شناسمت برادر. نمی‌شناسم تو را که اینگونه وقیحانه و صریحانه هر راهی که می‌خواهی می‌روی و هر جنایتی که می‌خواهی مرتکب می‌شوی. نمی‌شناسم تو را که از انجام هیچ عملی واهمه نداری و هیچ کسی هم نیست خطایت را به تو گوشزد کند. اگر این برادر دینی که می‌گویند، تو هستی، من نمی‌خواهمت. نه تو را و نه دین تو را. این روزها امانم را بریده‌ای. تو و امثال تو.‌‌‌ امانم را بریده آن دست‌هایی که مانع از آسیب تو شد، و تو رسم وفا را به جا آوردی و کبودش کردی. امانم را بریده آن سرخی کف خیابانی که می‌گویی رنگ است و می‌بینم که خون است. امانم را بریده آن جوانمردی که به تو می‌گوید برو من هستم و به من می‌گوید برو تا او نیامده. آری برادر. حتی در میان خودتان هم هنوز هستند قلب‌هایی که به عشق این آب و خاک می‌تپند و به شور این راه و هدف می‌جنگند. خدا را شاهد می‌گیرم که اگر همین خس و خاشاکی که تو و امثال تو از آن‌ها نام می‌برید نبودند، اگر اشتیاق کنار زدن این تیرگی‌ها و تماشای آسمان آبی زادگاهم نبود، اگر امید نداشتم به روزی که من باشم و مردمم، من باشم و کشورم، لحظه‌ای به ماندن فکر هم نمی‌کردم. ولی می‌خواهم به چشم خودم ببینم. به چشم خودم هوای پاکی را ببینم که هر کسی ندای خود را سر دهد و دستی جلوی دهانش را نگیرد. هوای پاکی را ببینم که هرگز رنگ دود و گاز و خاک به خود نگرفته باشد. هوایی که بتوانم در آن تنفس کنم! بدوم! فریاد زنم! و تو نباشی. تو و امثال تو نباشند تا خوشبختی و آزادی مرا بگیرند. بغضی هست که با هیچ چیز فرو نشانده نمی‌شود. مثل آن خون‌هایی که به زمین ریخت و با هیچ چیزی به جای خود بر نگشت. مثل آن تن‌هایی که کبود شد و گرچه ترمیم شد، گرچه اثر دست تیره تو از سطح پاکش محو شد، ولی ناز شستت تا ابد بر قلب‌ها می‌ماند. و از تو همیشه یاد می‌شود. تویی که منافع امروزت را به جزای آخرتت فروخته‌ای. تویی که به نام دین، به نام مقدس اسلام، دست به انجام هر عملی می‌زنی. دلم را یارای هیچ سخن دیگری نیست. بیش از این نمی‌توانم بغضم را فرو دهم... برو. تو برو تا بتوانم خدایم را ببینم. سیاهی سایه تو مانع سختی است. برو



نـ /  بـ  و د ن

یه وقت‌هایی ما آدمها دوست داریم نباشیم. دوست داریم پنهان باشیم. گرچه کار خیلی سختیه اما به هر روشی که بتونیم، سعی می‌کنیم نبودنمون رو به بقیه نشون بدیم. مثلاً تلفن رو جواب نمی‌دیم، در خونه رو باز نمی‌کنیم، کسی رو می‌بینیم راهمون رو کج می‌کنیم، حتی invisible  بودن هم یکی از همین بودن اما نبودن‌هاست. یا شاید نبودن اما بودن‌ها.

چند وقتی میشه که زیاد به این بودن و نبودن‌ها فکر می‌کنم. به اینکه نبودن‌های اینطوری چه سودی برای ما داره؟ چه ضرری برای دیگران؟ و یا برعکس. دلم می‌خواد یه مدت نبودن رو کنار بذارم. دوست دارم مثل بچه‌ای باشم که ازت می‌خواد باهاش قایم موشک بازی کنی و وقتی چشم میذاری میره پشت در قایم میشه. اما پاهای کوچولوش از زیر در معلومه. قایم میشه تا نباشه، اما هست. و تو خوب می‌بینی که هست.

مهم نیست که اون می‌خواسته باشه یا نباشه. مهم اینه که تو دوست داری اون باشه و اون هم با تمام کودکی و سادگیش، ناخودآگاه خواسته تورو برآورده می‌کنه. می‌خوام مثل اون بچه باشم. می‌خوام باشم چون دوست داری که باشم. حتی اگر خودم نخوام بودنم رو بفهمی.

امروزها

فکر می‌کنم ^عاشق^ شدم.
گاهی وقت‌ها اونقدر دلتنگ میشم که مجبورم برم جلوی آینه و روی ماهشو ببوسم!


هین رها كن عشق های صورتی  ***   عشق بر صورت نه بر روی سطی
آنچه معشوق است صورت نیست آن  ***  خواه عشق این جهان خواه آن جهان
آنچه بر صورت تو عاشق گشته ای  ***  چون برون شد جان چرایش هشته ای
صورتش برجاست این سیری زچیست  ***  عاشقا واجو كه معشوق تو كیست



ت.ن.ف: با سپاس از همه عزیزان که فقط به اصل مطلب توجه داشتند، تقاضا می‌شود جهت  رفع شبهات مجدداً مروری بر جمله فوق داشته باشند.


بشتابید!

از اول هفته هربار که چشممان به صفحه تلفن همراهمان روشن می‌شد، عبارت "هفته ازدواج مبارک" بسیار خودنمایی می‌نمود. دیشب دلمان هوای باران نیز کرده بود که صبح پاشدیم دیدیم به به، هوا ابری است و نم‌نمک بارانی می‌بارد. بدین سبب گفتیم النکاح سنتی و حال که خداوند رحمتش را شامل حال اینجانبان نمود، ما هم جلوه‌ای از رحمتمان را نشان دهیم و گرز آهنی را از پشت در خانه برداشته و به داخل آوردیم. پس برای شادی روح مخابرات اجماعاً بیایید ازدواج کنیم...!!!

گاهی هم ...

این روزها چند لایه‌ام. نزدیک اما خیلی دور .. ـــــــــــــــــــــ    .



 "... عاشقم بر همه آدم!  که همه آدم از اوست ..."


...!!!!

شب‌مرگی‌ها

گاهی شب‌ها دلم می‌خواد یه موسیقی آروم بذارم، دامن چین‌دارم رو بپوشم و تا صبح برقصم...

این روز و شب‌ها

چقدر بعضی شب‌ها برایم غریب می‌شود. بعضی شب‌ها آنقدر احساس‌هایی وجودم را احاطه می‌کنند که مجبور می‌شوم حتی گوشهایم را از شنیدن کوچکترین نوای آشنایی محروم سازم که مبادا به قولی فیلمان یاد هندوستان کند. اما خیلی متفاوت است. خیلی غریب است. خیلی دور است از آنچه که بود. روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم. روزگاری... از این بالا که به تمام اینها نگاه می‌کنم احساس می‌کنم آنقدر دور و دست نیافتنی بوده‌اند که من ساده‌دل ایامی چند را در بی‌خبری به پای این‌ها گذراندم. این شب‌ها هر چقدر سعی می‌کنم پاکدل‌تر باشم، سخت‌تر می‌شود. نمی‌دانم عیب از دل من است یا دست روزگار. شاید هم رشته‌ای است که دوست بر گردنم افکنده و می‌خواهد نگذارد به بیراهه روم. دوست... این کلام عجیب به او می‌آید. انگار که از ازل با او همراه بوده. می‌دانم،‌ همیشه آنطور که تو می‌خواهی نمی‌شود. یعنی در بیشتر مواقع چیزی رخ می‌دهد دقیقاً برخلاف تصوراتت. می‌پذیرم که جاذبه‌ای است که ترس روی دادن اینگونه وقایع، آنها را به سمتمان می‌کشاند. اما به من بگو چطور از این بیم و اضطراب‌ها جلوگیری کنم؟ این روزها اتفاقاتی می‌افتد که سالیان پیش آرزوی شب و روز من بوده‌اند. اما اکنون، بود و نبودشان برایم یکسان است.  برایم بپذیرفتنی نیست که آرزوی دیرینه‌ نوجوانی‌ام، همین خواب و خیال‌های واهی بوده است! کاش راهی بود تا تمام این افکار را از وجودت بزدایی. کاش طریقی وجود داشت که آتشی بیافروزی، و تمام خرده حسابهایت را در آن خاکستر کنی. اما چه کنم که این دل خاکی است و خاک این چیزها را نمی‌شناسد. چه کنم که در حصاری گرفتارم، که حتی فرصت کش و قوس دادنی به بالهایم نمی‌دهد. چه رسد به آرزوی پرواز!‌

چند روزی است به این فکر می‌کنم که چرا دل هربار که ناله می‌کند نوایش شنیدنی است؟ نکند من انسان زاده شدم برای درد دیدن و ناله سردادن؟ نکند دردی که با‌ آن زاده شدم، تمام عمر گریبانم را گرفته است؟‌ نکند شادی واقعاً بر ما حرام است؟ نکند تو اشتباه می‌کنی و من نیز؟ نکند تمام این روزهای گذران، آرزوی فردای من شود؟ نکند از این هم بدتر آید... با تمام این احوال، از این راضیم که می‌کشد هر جا که خاطر خواه اوست. شاید این نیز هدف فردایم باشد!‌ انداختن تقصیر به گردن دیگری!‌ چه می‌دانم.