این من هستم. بله. خود خودم. کتابها که
نه! من این پشت هستم و این کتابها حد فاصل من و دنیای مجازیم هستند. نه
فقط که دنیای مجازی، حدفاصل من و زندگی همیشگیام هستند. برای اولین بار در
زندگی، تصمیم گرفتهام درس بخوانم و به چیزی که میخواهم برسم! دیگر چیزی
که خودبهخود به من میرسد، قانعم نمیکند. هدفهایم نامحدود شدهاند. دستم
را روی نقطهی خیلی دور و حتی دست نیافتنیای گذاشتهام و حاضر نیستم قدری
کوتاه بیایم!! همه سرزنشم میکنند و توصیه میکنند اینقدر سختگیری نکنم،
اما آویزه گوشم نمیشود. راه سختی است. اعتراف میکنم که هرگز فکر
نمیکردم درسخواندن برایم اینقدر سخت باشد! لذت مرور مطالبی گذشته و
آموختن چیزهای جدیدش به کنار، قبول شدن در رشتهای که ظرفیت کل آن 20 نفر
است، برای منی که زیاد اهل اینجور سفت و سخت درس خواندنها نبودم، رویای
دست نیافتنی به نظر میرسد.
به هر حال امروز من اینجا هستم. این پشت. این کتابها تقریبن تمام چیزهایی است که باید بلد باشم. ردیف سمت چپ آنهایی است که خواندهام. کتابهای ردیف وسط هنوز تمام نشدهاند
و سمت راستیها را هم هنوز حتی ورقی نزدهام. برنامهی روزانه نوشتنها
فقط استرسم را زیادتر کرده و تلنگر ترس از مطالبی که تا 2 ماه آینده باید
کاملن در مغزم فرو رفته باشد.
این آزمون هم بیموقع است!! من پاییز را
به شدت دوست دارم. هر روز صبح که بیدار میشوم، پنجره را باز میکنم و
ریههایم را غرق طراوت و خنکی هوایش میکنم. دلم میخواهد شبها که خیابان
خلوت میشود، کمی رانندگی کنم، با سرعت برانم، شیشه را پایین بیاورم، سرم
را از پنجره بیرون کنم و نـفـس بکشم!
اما این کتابها فاصلهی زیادی بین من و برترین علایقم انداخته.
اینها را گفتم، که خودی نشان بدهم. که اگر خواستید دنبالم بگردید، پشت این کتابها پیدایم خواهید کرد.
چیزی نیست که به خاطرش از شما کمک بخواهم. این وسط خودم هستم و پیله خودم و
این روزهایم. اما هربار که کسی برایم آرزوی موفقیت میکند، گلی در قلبم
جوانه میزند.