تا اوج فقط چند پله باقیست، دستم را بگیر

خیلی وقت بود منتظرش بودم. گمون کنم از اردیبهشت پارسال! چند بار درخواست دادم. جوابی نداد. تا امروز.

در زدند. باز کردم. باورم نمی‌شد!‌ خودش بود! هیچ وقت فکر نمی‌کردم این شکلی باشه. خیلی ساده‌تر تصورش می‌کردم. یه دسته گل نرگس هم اونجا بود. خیلی احساساتی شدم! در حد اشک شوق! هیچ روزی برام به قشنگی امروز نبود. اینجا نوشتم تا توی تقویم زندگیم ثبت بشه. 

ازت ممنونم. ممنونم که بالاخره درو بروم باز کردی. خیلی در زده بودم اما هیچ وقت ناامید نشدم. و این رمز موفقیت من بود! و امروز ... که تو درو باز کردی و منو به داخل دعوت کردی. قشنگ‌تر از این هیچی نمی‌خوام. می‌دونم که به بزرگترین آرزوی زندگیم میرسونیم.

ب.د.م.د (واحد پ)

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

3-4 سالی بود که می‌شناختمش. خیلی چیزها یاد او را به خانه ما می‌آورد. گلدان گل‌های شب عید هرسال که طبقات ساختمان را زیبا می‌کرد، عطر سبزی تازه باغچه‌ای، بوی گل‌های نرگس سفارشی، انار‌های درشت و قرمز و آبدار. حتی وقتی در باغ قدم میزدی میشد جای تک تک قدم‌هایش را دید. زیر درخت‌های توت و آلبالو، پای گل‌های اطلسی. متولد 1301 به تاریخ شناسنامه. کارنامه‌اش سبز سبز بود. شاداب و امیدوار. پر بود از گل‌هایی که گلستان شدند. علف‌هایی که سبزه شدند. نهال‌هایی که درختانی تنومند و پربار شدند. تا اینجایش را فقط من دیدم. در همین مدت کم. خدا می‌داند که چندین و چند دانه از دستان او آب خوردند و رشد کردند. اگر بگویم تا آخرین لحظه عمرش صرف باغبانی شد دروغ نگفتم. عصر یکی از همین روزهای پاییزی، ناگهان زمین می‌خورد و می‌رود. عصر روزی که با هزار امید و آرزو هنوز هم مشغول باغبانی بود و دعا میکرد چاه آب باغ زودتر فوران کند و درختان تشنه را سیراب. و هنوز یک روز از رفتنش نگذشته بود که چاه تمام باغ را آبیاری کرد و روح او  بود که به نظاره نشسته بود.
پیرمرد خطابش میکردیم. نه به این دلیل که عمری را پشت سر گذاشته بود و دیگر نمی‌توانست سریع و محکم قدم بردارد. بلکه به این خاطر که برایمان مظهر یک پیرمرد بود. یک پیرمرد استوار و جاوید. مثل گل خندان بود. گل‌ها در نامش هم خانه داشتند. او رفت. رفتنش شاید از تمامی دیگر آدمها برایم سخت‌تر بود. با رفتن او خیلی چیزها هم از خانه ما رفت. اینجا بود که این شعر را با تمام وجودم فهمیدم:

"زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
"

میم مثل مادر

مادر من فرهنگی است. از زمانی که دبیرستانش تمام شد شغل معلمی را برگزید. از وقتی  هم یادم می‌آید مدیر بود. نه فقط برای یک عده دانش‌آموز، که برای من هم مدیر بود. دبستان که بودم احساس می‌کردم مدیر مدرسه‌مان را خیلی دوست دارم و اگر او مادر من بود، برای من کمتر از مادر خودم مدیر بود. راهنمایی که رفتم، باز هم مدیرمان را دوست داشتم. اما او هم مثل مادرم بود. شاید به این دلیل او را خوب دیدم که دخترش دوست صمیمی و رفیق گرمابه و گلستانم بود. دبیرستان را که گذراندم، حتی یک بار هم تصور نکردم که اگر من دختر مدیر مدرسه‌مان بودم، چطور بود. راستش آنقدر فاجعه انگیز بود که حتی تصورش برایم کابوس بود. این را وقتی بهتر فهمیدم که دیدم چقدر شاگردان مادرم دوستش دارند و هنوز  بعضی‌هایشان به خانه‌مان رفت‌وآمد دارند. و فهمیدم که مادرم را از تمام مادران مدیر دنیا بیشتر دوست دارم.

امروز نه روز مادر است و نه تولد مادرم نزدیک است. امروز یک روز عادی است که من احساس کردم مادرم را بیش از روزهای قبل دوست دارم. و احساس کردم همان‌طور که مادرم در تمام لحظات زندگی من حضور دارد، جای خالی‌اش در این وبلاگ نباید احساس شود. امروز برای من یک روز منحصر به فرد است. روزی که می‌خواهم مادرم را عاشقانه‌تر دوست بدارم.

کود چیست؟!

کود! این یک کلمه است! می‌تونه خیلی چیزهای دیگه هم باشه. مثل موضوع یک انشاء. باید دید در یک لحظه خاص مغز شما تصمیم گرفته از کدوم دریچه به قضیه نگاه می‌کنه.

مدتیه تصمیم گرفتم با ماشین بیرون نرم. اینکه یک راست سوار ماشین بشی و حتی سعی نکنی همین 50 قدم تا سر کوچه رو پیاده بری و تاکسی سوار بشی، آدم رو از خیلی چیزها دور میکنه. اولین و مهم‌ترین فایده ماشین رو از پارکینگ بیرون نیاوردن،‌ همین چند قدم پیاده روی هست که به اجبار نصیبت میشه. دومیش اینه که دیگه نمی‌تونی شیشه ماشین و صدای موسیقی رو بالا ببری تا حتی بوق ماشین پشتی رو هم نشنوی. چند وقتیه که این عادت رو عوض کردم و  cutting back !!

امروز که باز هم پیاده‌روی رو به انتظار در ترافیک ترجیح دادم، یکی از اصلی‌ترین میدان‌های شهر وسط مسیرم بود. شهرداری عزیز لطف کرده بود و یک دستی به سر و روی باغچه‌ها کشیده و آب و گلی بهشون داده بودند. این قضیه باعث شده بود که مشام همه از فاصله چند ده متری اونجا، بیشتر از فاصله چند صد متری به کار بیافته! و انواع و اقصام عکس‌العمل‌ها رو شاهد باشم. حرف‌های پراکنده‌ام به این نقطه ختم شد! کود! به نظر من هر چیزی می‌تونه یه جاهایی چیز خوبی باشه و البته بالعکس. کود هم همین‌طور. کود توی اون لحظه برای من و آدمهای اطراف من چیزهایی رو به ارمغان آورد. مثل صدای اییش و اَه های زنانه‌ای که از دو دختر نوجوان به گوش رسید و بعد از اون گوشه مقنعه‌ای که نصف صورت رو پوشش داد و چشم‌های آرایش کرده جذابی رو وسط یک لباس فرم مدرسه به نمایش گذاشت.آدمهای اطراف من هم شاهد این صحنه بودند و همین‌طور رویداد بعدی که صدای پسر جوانی بود با این مضمون: "بهزاد! کاش ما هم یه چیزی مثل مقنعه داشتیم!" و سپس خنده ملیح آن دو دختر و قدم‌هایی که به هم نزدیک شد و ادامه ماجرا. بعد از این من فهمیدم که کود هم می‌تونه یک راه باشه! یک روش! یک سبک! مثل لازانیا. چند وقته که حرف "گارفیلد" برام ثابت شده! لازانیا فقط یک غذا نیست! یک سبک زندگیه! اینکه چر تا به امروز اینو نفهمیده بودم دریچه بسته‌ای بود که جلوی چشمام گذاشته بودم! هرچیزی می‌تونه یک سبک باشه! مثل خوردن لازانیا کنار یک باغچه در حال تعویض کود! چیز بدی نیست! لازانیا و کود! اگر خوب دقت کنید می‌بینید که هردوش از یک جا اومده! فقط ما طرز فکر متفاوتی ازشون داریم. اشتباه نکنید. من هم مثل خیلی‌ها آدمی هستم که اگر از کنار یک کامیون کود رد بشم شیشه ماشینو بالا میبرم. اما در مقابل مثل خیلی‌های دیگه وقتی در شرایط فوق قرار می‌گیرم نیازی نمی‌بینم که اعلام کنم از بوی کود خوشم نمیاد! این یک افتخار نیست! کود چیزیه که همیشه باهاش سروکار خواهیم داشت. کود فقط سه چیز است!  -- "ک و د" -- چرا بزرگش می‌کنید؟!


این روزها فقط به این موضوع فکر می‌کنم که بدون لازانیا هم میشه زنده موند؟!‌!

بعضی آدمها زاده شده‌اند برای درد کشیدن. برای سخت زیستن. اگر جا بزنند و عقب بنشینند نهایت ضعف و حقارت خود را نشان داده‌اند. ولی هنگامی که مبارزه می‌کنند، مقابله می‌کنند، آنچنان به خودساختگی می‌رسند که دنیا حسرت جسارتشان را می‌خورد. به جرأت می‌توان گفت که من و شما یک دهم از رنج آنها را تجربه نخواهیم کرد ولی در برابر همین مقدار کم، یک میلیونیم آنها هم مقاومت نشان نمی‌دهیم. دنیایی که برای خودساختگی است، آنقدر راحت زندگی را به دست می‌گیرد که از کنترل هیچ قسمت آن برنمیایی. این کارخانه انسان سازی به قدری پیچیده است که جز تسلیم در برابر آنچه به تو می‌دهد چاره‌ای نخواهی داشت. این تسلیم نه به معنای گریز و عقب نشینی است، بلکه منظور استقامت تا عبور از آن است. درست مثل وقتی که در جاده‌ای متروک قرار گرفته باشی، تنها راه صبر و امیدواری است. اگر یک لحظه هر کدام از اینها را از دست بدهی، کارت تمام است. بعضی اوقات دل به دریا زدن و به جنگ سختی رفتن هم راه درستی نیست. هنگامی که بدانی این کار عاقبتی جز شکست ندارد، فقط باید صبر کرد و صبور بود. مشکلات مثل طوفانی هستند که نمی‌دانی چه وقت تمام خواهد شد، اما مطمئن هستی که تا پایان دنیا هوا اینگونه نخواهد بود و بالاخره خورشید برمی‌فروزد.

زمانی که در مقطع راهنمایی بودم، در کلاس زبان همکلاسی‌داشتم که در ظاهر و باطن از همه کسانی که تا کنون دیده بودم، بالاتر بود. در یکی از چهارشنبه‌های کلاس، جای او خالی بود و همه ما سکوت کرده بودیم. این دختر فقط به خاطر یک نمره پایین، و ترس از روبرو شدن با خانواده، راهی رفت تا با جلب توجه، نمره‌اش بخشیده شود. اما این راه هولناک! نفس‌هایش را قطع کرد. تا مدت‌ها به این فکر می‌کردم که چرا باید این راه را انتخاب می‌کرد؟ واقعاً یک خطای کوچک، اینقدر در نظرش بزرگ جلوه می‌کرد! به دید من و شما که از بیرون به قضیه نگاه می‌کنیم، تجدید شدن در یک درس باید به خودکشی بیانجامد؟

پس مشکلات ما هم گاهی در نظر دیگران آنقدر ساده و پیش پا افتاده است که عکس العمل ما در برابر آن، اراده و خرد مان را به نمایش خواهد گذاشت. پس بیایید درست مقابله کنیم!

 

پ.ن: منظور خیلی خاصی در کار نبود. فقط در جهت تذکر به بعضی‌ها !