آخرین ماهی هم مُرد*

وقتی آخرین ماهی گلی هم بمیره و بفهمی بعد از 4 سال دوباره باید ماهی جدید برای هفت سین خرید و دلبستگی های جدید، شاید ترجیح بدی به ماهی گلی‌های کاغذی اکتفا کنی. هرچی باشه اونها نه هر روز تا نزدیکشون میشی راست زل می زنن توی چشمت و دهنشون رو باز و بسته می کنن یعنی غذا می خوان، نه وقتی به خاطر سفر چند روزی ببریشون خونه‌ی دوستت ناراحت میشن و اعتصاب غذا می‌کنن. ماهی گلی کاغذی اگر هم بمیره زیاد ناراحت نمیشی، خرجش یکم کاغذ رنگی و چسب دوباره است.


* پالت

روزها می گذرند، من کوچکتر می شوم.

فیسبوکم را بسته ام. پارسال هم همین موقع‌ها فیسبوکم را به نوعی بستم. امسال بهانه‌اش را گذاشتم شاگردان کنجکاوی که همان جلسه‌ی اول کلاس به من ثابت کردند تا ساعتی دیگر باید کل زندگینامه‌ی من را در بیاورند وگرنه راضی نمی‌شوند. اما خسته بودم، از آدم‌های فیسبوکی. شاید به صد روز می‌رسد که بسته شده و ده‌ها نفر به خیال اینکه مشکلی برایم پیش آمده بارها تماس گرفته‌اند و به زور خواستند از من حرف بکشند! و وقتی دیدند چیزی برای گفتن نیست به خیال اینکه دوست دارم پنهان بماند دست از سرم برداشتند. اما واقعن خسته بودم، از آدم‌های فیسبوکی. دروغ چرا، شاید هم فقط از یک نفر.

کمتر از ده روز دیگر باید بیست و ششمین شمع زندگیم را هم خاموش کنم. چند سالی است که اصلن این روزها را دوست ندارم. اینکه همه منتظر مهمانی باشند و بعد با هدیه‌ای بیایند و چند ساعتی مجبور باشم بخندم و مهمان نوازی کنم و وانمود کنم که از هدایایشان خوشم آمده و آنها هم منتظر باشند تا ببینند از هدیه شان استفاده می‌کنم و دوستش دارم. اما چند سالی است که دیگر هیچ کدام از هدیه‌هایم را آنقدرها دوست نداشتم. جنس دوست داشتن‌هایم خیلی فرق کرده است. دلم می خواست یک نفر امسال دست مرا می‌گرفت و غافلگیرانه مرا می‌برد و به من یک پرواز پاراگلایدری هدیه می‌داد. مرا می‌فرستاد به قلب آسمان و دقایقی پرواز را به من هدیه می کرد. سخت دلتنگ پروازم ... دلم می‌خواست یک نفر، همان یک نفر، تمام بدقولی‌های این چند ماه را جبران می کرد و یک گردش ماجراجویانه به من هدیه می‌داد. یا یک روز دستم را می‌گرفت و می برد تمام برنامه‌هایی که این چند وقت قرار بود انجام بدهیم و ندادیم، یک روزه و با سرعت تمامش را جبران کنیم و شاد باشیم و از شیطنت های خودمان ریسه رویم. امسال دلم می خواهد روز تولدم متفاوت باشد، با همه‌ی مهمان‌ها برویم در دل طبیعتی دور، کلبه ای چوبی بسازیم، ماهی بگیریم و کباب کنیم و بزنیم بر بدن، برقصیم و بخندیم و شب تا صبح کنار آتش حرف بزنیم و ساز بزنیم و پای کوبی کنیم. دلم میخواهد هدیه‌های مشترک بگیرم. دلم می‌خواهد یک نفر یک روز را به من هدیه می داد، برای انجام تمام کارهایی که انجامش را به تنهایی دوست نداشتم. دلم می‌خواهد آن یک نفرهایی که فقط با بودنشان من به اندازه‌ی تمام عمر خوشحال می‌شوم، آمدنشان را به من هدیه می‌دادند. دلم هدیه‌های زیادی می خواهد، کاش کسی می‌شنوید.

1- دو هفته قبل مسجی برام اومد که نوید اجرای کنسرت یک گروه بسیار خوب رو داد. به دوستم گفتم بیا بریم، از اونجایی که جمعه شب توی جشن روز معمار قرار بود اجراشون رو ببینیم گفت چه کاریه دوبار دوبار رفتن و ما هم بی خیالش شدیم و بلیط نگرفتیم. امروز زنگ زده که اگر بلیط باشه میای بریم؟ گفتم آره. اما همکارهاش فقط یه بلیط اضافه داشتن و اون رفت و من سرم بی کلاه موند!!!

2- کلی برنامه ریختم و یه عصر جذاب رو برای خودم برنامه ریزی کردم، از صد و پنجاه وجه چنان ضدحال‌هایی به سمتم شلیک شد که پرت شدم خوردم به دیوار!!

3- از تمام کارهایی که باید انجام می‌دادم عقب افتادم، و توی تمام کارهایی که انجامشون اصلن مهم و ضروری نبود پیشرفت داشتم در حد اساسی!

اصلن این روزها فکر می‌کنم وارونه شدم. هر از گاهی یه چیزی که دستم هست رو ول می‌کنم ببینم در جهت جاذبه هستم یا واقعن سروته ایستادم.

مقدمات سنگین وزنی

دو نفر انسان لاغر حدودن هم عرض با صفحه‌ای کاغذی (که من و دوستم باشیم) پس از سه ماه وارد کافه‌ی مورد علاقه‌شون میشن و تا جایی که میز فضای خالی برای قرارگیری ظروف داشته باشه از هر نوع خوراکی‌ای که تجربه مهر تأییدی بر خوشمزگیش زده سفارش میدن و بالغ بر یک و نیم ساعت به خوردن مشغول میشن. آقای کافه‌چی خیلی سعی کرد نگاه‌های تعجب آورش رو پنهان کنه اما هر لحظه منتظر بودیم بیاد بپرسه شما از قحطی‌ای چیزی اومدین؟؟؟
ولی خودمونیم، یه وقت‌هایی پرخوری بالاترین لذت دنیاست. این یه وقت‌هایی شاید سالی یکی دو بار هم نیاد!! مخصوصن برای آدم‌هایی که به زور باید غذا به خوردشون داد. اما خدا این لذت‌های کوچک اما پر رنگ رو از هیچ کسی نگیره.

باز نو روز دگر

صد بار تا حالا این صفحه رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن، اما دو خط ننوشته بستم و رفتم. حالا علت این همه غیبت بماند، سعی می‌کنم بیشتر باشم از این به بعد.

امسال نوروز خوبی بود. تمام کارهایی که لازم بود تا قبل از سال نو انجام بشه به خوبی و خوشی انجام شد. از بعد از سال نو تا حالا تمام گل‌هام جوونه زدن و تراس اتاقم رو بهاری کردن. کاکتوسم هم یکدفعه از چهار جهت تصمیم گرفته که رشد کنه!!!! تا چند هفته دیگه می‌تونم این دست و پاهای جدیدش رو جدا کنم و چندتا گلدون کاکتوس جدید به گلدون‌هام اضافه کنم. به نظر میاد امسال سال متفاوتی باشه، اما نمی‌دونم چرا می‌ترسم که این آرامش قبل از طوفان باشه!! دقت کردین که تمام اتفاقات بدی که به سمتمون میاد رو خودمون با همین انرژی‌های منفی جذب می کنیم؟ عجب اوضاعی هستا ....

بودن و .. نبودن؟؟

امشب توی چراغ قرمزها از بچه های گل فروش گل خریدم، و اون ها رو به دوستای نزدیکم دادم و بهشون گفتم که چقدر وجودشون برام اهمیت داره.
رفتم یه عالمه مواد اولیه برای درست کردن کیک و شیرینی و دسر و هرچیزی که فکر می کردم بچه ها و مهمون‌های فردا دوست خواهند داشت خریدم و تصمیم دارم از کله ی صبح برم توی آشپزخونه و اینها رو درست کنم.

می خوام فقط یک درصد احتمال بدم که فردا شب آخرین زمان دور هم جمع شدنمون هست!

وقتی آدم به فکر میافته که چقدر ممکنه زمان داشته باشه، خیلی چیزها از ذهنش می گذره. چقدر خوبه با همین بهانه‌ی کوچولو که مردم فقط باهاش جک می سازن، یکم از آدمهایی که دوستشون داریم تشکر کنیم. هر طوری که می تونیم. حس خیلی خوبی به آدم میده.

عنوان ندارد

چه خاکی نشسته اینجا!
چرا مسئولین رسیدگی نمی کنن؟؟! آقا جان 5 ماه غیبت رو هیچ جوره نمیشه موجح کرد! تخته کنین در اینجا رو بریم پی کارمون، چه وضعیه آخه؟!



خب حرفم نمیاد! چرا با من دعوا می کنین اینقدر؟

[چشمک]

413

اینجا که نمی آیم، اما گاهی هم که یادم ی افتد و سری می زنم حرفی برای نوشتن ندارم. داشتم آرشیو را نگاهی می انداختم، چشمم افتاد به آن اردی‌بهشت و این شش ماه‌ها. وارد سومین شش ماه شده‌ام. از همان پست تا به حال همه چیز یک ریتم معمولی و گاهی کسل کننده پیدا کرده، شادی هایش به کنار. هیچ چیز آنطور که دوست داشتم نبود. اما معمولی گذشت. دیگر عادت کرده ام به این معمولی ها، یا لااقل سعی می کنم که عادت کنم. به خودم قول داده ام که از تلخی ها ننویسم، که بگذرند و فراموش شوند. شیرینی ها را هم گذاشتم محرمانه بماند. دیگر حرفی نمی ماند برای نوشتن.

تنها اینکه فردا، می شویم 414.

قطره قطره باران

چند سال قبل، همین روزها بود که در نمایشگاه کتاب دستی به طرف من دراز شد و پیشنهاد یک کتاب کوچک را داد. کتاب خوبی بود. برای خودم و دوستانم خریدمش. و این شد سرآغاز ورود به یک دنیای بسیار وسیع. دوستان مجازی جدید، دنیای مجازی زیبای جدیدی بین من و دوستانم، و یک دنیا خاطره.
دیروز باز هم این اتفاق تکرار شد. و من با کمال میل پیشنهاد ناشر را پذیرفتم و با اشتیاق و امید به تکرار همه ی آن اتفاقها، همه ی آن خاطراتی که به دلیل آن کتاب به وجود آمد، خریدمش.
دوست دارم همه ی این اتفاقات کوچک که می آیند و یک سطل رنگ بر می دارند و می پاشند بر دیوار ذهنت و تا سال های سال رنگش بر خاطرت می ماند.

مرگ

یک وقت هایی، واقعن حوصله ام از بازی های این روزگار سر می رود. خیلی تکراری شده اند، و خسته کننده.


سال از نو

باز هم سال نو شد.



مبارک

سکته‌ی ناقص

اگر رفته بودم دلار 2100 تومنی خریده بودم و یک ساعت بعدش شده بود 1100 تومن، اگر طلای گرمی 90 تومن خریده بودم و فرداش شده بود زیر 40 تومن، اصلن اگر با سرعت به سمت لبه‌ی پرتگاه می‌دویدم و درست لحظه‌ی سقوط توقف می‌کردم و مجبور بودم اون ثانیه‌های پر اضطراب برگشتم به حالت اولیه و دست و پا زدن لبه‌ی پرتگاه برای حفظ تعادل رو تحمل کنم، اونقدر استرس بهم وارد نمیشد که این انتخاب واحد کذایی، توی اون 7 دقیقه‌ی اولی که تماس کلاسها ظرفیتشون تکمیل شد، بهم وارد کرد.

هنوز هم باورم نمیشه که تونستم تمام واحدها رو همونطوری که می‌خواستم بگیرم!

یک قطره کودکی

بعد از این همه سال دیدمش. بعد از حدود 17سال. تصور کنید،‌ اون هنوز هم پشت فرمان همان ماشین نشسته و من یکدفعه می بینمش. صداش میزنم و بهش میگم من فلانی هستم. همون دختر کوچولوی کلاس اولی که روز اول مدرسه وقتی تورو بهش نشون دادن و گفتن عصر با ایشون برگرد خونه زد زیر گریه. همونی که یک بار وسط خیابون جا گذاشتیش! که بعد از اون اتفاق همیشه روی صندلی جلوی ماشینت نشوندیش. همون تنها کلاس اولی ماشینت که همیشه مقنعه اش کج میشد. آره همه‌ی اینها رو میگم. و اون چنان برقی توی نگاهش میافته و از ماشینش پیاده میشه که انگار دختر گمشده‌اش رو پیدا کرده. و من به سمتش میرم و بغلش می‌کنم. اشکم در اومده، انگار که همه‌ی نوستالژی‌های کلاس اولی‌ام شده بود یک بادکنک پر از آب و وسط چشمم ترکید. حس خیلی خوبیه. حس می‌کنم واقعن دخترش هستم و حالا می‌خوام دلتنگی تمام این سالها رو جبران کنم. مکالمه‌مون رو زیاد یادم نیست، فقط اون احساس هنوز با من مونده.
کلاس اول که بودم،‌ تنها سالی که توی اون مدرسه بودم، بیشترین خاطره‌ای که برام مونده از این مرد بود و سرویسی که منو هر روز میبرد مدرسه و بر می‌گردوند. تقریبن 30 ساله بود، همسن پدر خودم. و من کوچکترین بچه ی سرویس بودم. همیشه این کوچکترین‌ها مورد توجه بیشتری واقع میشن و اگر اولین روز مدرسه ات هم با چنین آدمی شکل بگیره، نقشش تا آخر عمر از ذهنت کنده نمیشه. زیاد فرقی نکرده بود. فقط موهاش کمی کمتر شده بودند و سفیدتر.
اون لحظه زیاد متوجه نشدم، اما الان فکر می‌کنم چقدر شبیه مسعود روشن‌پژوه بوده و من دقت نکرده بودم!! بله. همه‌ی اینها چیزهایی بود که در خواب دیشب من اتفاق افتاد و از وقتی بیدار شدم تصمیم گرفتم بیام و در موردش بنویسم و حتا وسط کلاسم داشتم داستان پردازی می‌کردم و حالا که اومدم بنویسم، انگار ذهنم خالی خالی شد. اما در کل، اتفاق جالبی بود. اینکه ضمیر ناخودآگاه من به کجاها که کشیده نمیشه و بعد از سالها،‌ انگار که در حال گردگیری ذهن آشفته‌ی من باشه، یه خاطراتی رو میکشه بیرون و ازش تصاویر جدیدی می‌سازه تا اجازه نده اینقدر من در زمان حال سخت و محکم بایستم.
فقط موندم چرا ضمیر ناخودآگاه من مسائل شرعی رو رعایت نمیکنه؟!!
:p

خانم دالاوی

امروز آقای کتابفروش تونست از کورترین نقطه ی کتابفروشی،‌ کتابی که مدت‌هاست دنبالشم رو برام پیدا کنه و در کمال تعجب ببینه این کتاب یک سالی میشه که این گوشه افتاده!
تا حالا فکر می‌کردم من باید منتظرش بمونم،‌اما دیدم اون منتظر من مونده بود!!

هـــان؟


چرا من دیگه حرفم نمیاد؟   (شکلک سرخوشی شدید)