حکمتی از گلستان
شخصی به مرد پارسایی گفت : نظر تو درباره فلان شخص چیست که دیگران درباره او بد میگویند؟ گفت : بر ظاهرش عیب نمیبینم و در باطنش غیب نمیدانم.
| هر که را جامه پارسا بینی | پارسا دان و نیکبخت انگار |
|
ور ندانی که در نهانش چیست |
محتسب را درون خانه چه کار |
آوردهاند که انوشیروان (عادل) را در شکارگاهی صید کباب کردند ونمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشیروان گفت: نمک به قیمت بِستان تا رسمی نشود. (یعنی نمک را به بهای روز بخر نه کمتر، تا آیین نادرستی باب نشود و ده خراب نگردد) گفتند: این مقدار کم، چه زیانی در پی دارد؟ گفت: بنیاد ظلم در جهان، اول اندکی بوده است هر که آمد مقداری بر آن افزود تا بدین درجه رسیده است.
| اگر ز باغ رعیت مَلِک خورد سیبی | برآورند غلامان او درخت از بیخ |