میم مثل مادر
مادر من فرهنگی است. از زمانی که دبیرستانش تمام شد شغل معلمی را برگزید. از وقتی هم یادم میآید مدیر بود. نه فقط برای یک عده دانشآموز، که برای من هم مدیر بود. دبستان که بودم احساس میکردم مدیر مدرسهمان را خیلی دوست دارم و اگر او مادر من بود، برای من کمتر از مادر خودم مدیر بود. راهنمایی که رفتم، باز هم مدیرمان را دوست داشتم. اما او هم مثل مادرم بود. شاید به این دلیل او را خوب دیدم که دخترش دوست صمیمی و رفیق گرمابه و گلستانم بود. دبیرستان را که گذراندم، حتی یک بار هم تصور نکردم که اگر من دختر مدیر مدرسهمان بودم، چطور بود. راستش آنقدر فاجعه انگیز بود که حتی تصورش برایم کابوس بود. این را وقتی بهتر فهمیدم که دیدم چقدر شاگردان مادرم دوستش دارند و هنوز بعضیهایشان به خانهمان رفتوآمد دارند. و فهمیدم که مادرم را از تمام مادران مدیر دنیا بیشتر دوست دارم.
امروز نه روز مادر است و نه تولد مادرم نزدیک است. امروز یک روز عادی است که من احساس کردم مادرم را بیش از روزهای قبل دوست دارم. و احساس کردم همانطور که مادرم در تمام لحظات زندگی من حضور دارد، جای خالیاش در این وبلاگ نباید احساس شود. امروز برای من یک روز منحصر به فرد است. روزی که میخواهم مادرم را عاشقانهتر دوست بدارم.