"...

همیشه می توانیم از خود بپرسیم کدام الگو به ما احساسی خوش می بخشد. و همیشه می توانیم همین سؤال را از كسي ديگر نيز بپرسيم. پرسيدن احساس كسي با پرسيدن نظر او يكي نيست. پرسيدن احساس كسي با پرسيدن سليقه او نيز يكي نيست. پرسيدن احساس كسي با پرسيدن نظر او درباره يك ايده نيز يكي نيست.پرسيدن احساس فقط پرسيدن احساس است و لاغير. توفيق در اين كار به موضوعي منوط است كه تا كنون به قدر كافي از آن سخن نگفته ام: اتفاق نظر فوق العاده انسان ها در احساسشان درباره الگوها. در علم كمترين آزمايشي هست كه در ان بر سر پديده اي چنين توافق فوق العاده اي حاصل شود.

گاه يافتن احساساتي كه با واقعيت عجين باشند ، دشوار است. با اين همه فقط همين احساس حقيقي ، همين احساس است كه توجه مي طلبد ، همين احساس است كه تلاش لازم دارد ، و آن قدر اتكا پذير هست كه بتوان بر آن به توافقي رسيد. مي بينيم كه مفهوم الگوي متعادل عميقاً در مفهوم احساس ريشه دارد. اما با اين حال نيز خود احساسات جوهره ي موضوع نيست. خلاصه ، آنچه در غايت امر خطير است چيزي جز خود كيفيت بي نام نيست. "

 

چند وقت پيش يكي از دوستهام كتاب معماري و راز جاودانگي رو مي خواست بخونه اما من نداشتمش. چند روز پيش توي كتابفروشي يه دفعه ديدمش. كتاب عجيبي بود. منم خريدمش. حالا هم از خوندنش سير نمي شم. گرچه يه خط درميون هم نمي فهمم چي گفته !!!