مسافر دلتنگی-6
يعني چه؟... همه و همه تو را مقصر بوجود آمدن بغض و مريضي شادمان مي دانند. اصلاً دلتنگي پرنسس چه ربطي به تو دارد؟ نمي داني. خيلي خسته هستي. نفهميدي كي چشمانت بسته شدند و به خواب رفتي. ولي يك خواب راحت داشتي. خوابي راحت راحت كه تمام خستگي فكريت را از بين برد.
باز هم صداي ساعت. ساعت بي صبري است. چشمانت را باز مي كني. آنقدر خسته بودي كه حتي نتوانستي به طبقه بالا بروي و همانجا روي كاناپه خوابت برد. بي حوصله اي. هنوز مطالب روزنامه تا حدي فكرت را مشغول كرده اند. آرام آرام به سمت در مي روي و از ساختمان خارج مي شوي. اميدوار منتظرت است.
- دير كردي.
با بي حوصلگي جواب مي دهي.
- سلام.
- مي دانم چه چيز تو را ناراحت كرده. راستش بعد از مدتها عكس شادمان در روزنامه توجهم را جلب كرد و مطالب را خواندم.
- مهم نيست.
- خودت را ناراحت نكن. همه اينها موقتي است. بارها و بارها كساني بوده اند كه بدون اينكه خودشان بخواهند باعث بوجود آمدن و مردن افراد ديگري شده اند. تو اولين فرد نيستي.
- يعني شما هم مرا مقصر مي دانيد؟ شما هم مي گوييد من باعث مرگ بغض و مريضي شادمان شدم؟
- صبر كن. اينقدر زود قضاوت نكن. همه ي اينها طبيعي است. چند بار همين بغض باعث مرگ شادمان شده است. يك بار مرگ مهربان را بوجود آورد. چندين بار هم يأس باعث شده من مريض بشوم. بارها و بارها اتفاق هايي از اين قبيل افتاده است. اگر آنها در روزنامه نوشته اند به دليل اينكه حوادثي است كه زياد رخ مي دهد. حتماً تو روزنامه هاي دورهاي قبل را نخوانده اي چون مطمئنم كه حتماً چيزهايي شبيه به اين مورد در آنها نوشته شده است.
به فكر فرو مي روي. اميدوار دوباره شروع به صحبت مي كند.
- اينكه پرنسس دلتنگ شده و يا بغض كرده و يا شادي در
قلبش كم شده به هيچ كدام از ما ربطي ندارد. حتماً موردي برايش اتفاق افتاده كه باعث دلتنگيش شده و تو بوجود آمدي. اين اولين بار است كه او دلتنگ مي شود و براي همه جالب است تا بدانند كه با بودن دلتنگي چه اتفاقهايي مي افتد. اينكه تو بوجود آمدي و اينكه با بودن تو بغض و شادي وضع خوبي ندارند به هيچ كس ربطي ندارد. همه اينها به خاطر اتاق شيشه اي است.
اميدوار ساكت مي شود. به گوشه اي خيره شده است. دوست داري باز هم صحبت كند. از اتاق شيشه اي. انتظارت زياد طول نمي كشد.
- ما وضع خوبي داشتيم. سالها پيش بود. همه چيز عادي بود. شادي، غم، شيطنت، اميد، عصبانيت، همه چيز بود. هر چيز به موقع. همه چيز طبيعي. گذشت و گذشت تا اينكه اتاق شيشه اي بوجود آمد. از آن پس همه چيز به هم ريخت. همه چيز غير طبيعي شد.
با اشتياق و شتابان مي پرسي:
- اتاق شيشه اي چيست؟
به نقطه اي خيره شده.
- سالها پيش بود. اوايل سال. فقط چند دور از جشن قلب
گذشته بود كه در روزنامه نوشتند پرنسس دستور داده اتاقي شيشه اي بسازند. اتاقي كه هيچ كس اجازه ورود را نداشته باشد. حتي خود پرنسس. او چيز با ارزشي داشت كه مي خواست در آن اتاق نگه دارد.
- و آن چيز با ارزش چه بود؟
كمي سكوت مي كند.
- عشق.
- عشق؟ عشق به چه كسي؟
- آن سال پرنسس در جشن قلب شركت نكرد. همه تعجب كرده بودند. مي گفتند پرنسس چند روزي است كه از اتاق بيرون نيامده و از چيز با ارزشي نگه داري مي كند. چند دور بعد در روزنامه ها نوشتند كه پرنسس مي خواهد چيزي را در يك اتاق شيشه اي نگه دارد و آن چيز عشق بود. پرنسس عاشق شده بود ولي هيچ كس نفهميد او عاشق چه كسي است.
به فكر فرو مي روي. ناگهان به ياد آن دختر مي افتي. و ديوانه...
- يك سؤال. خانه اميد چند اتاق دارد؟
- من جاي زيادي اشغال نمي كنم. فقط يكي دو اتاق برايم كافي است. اما اينجا چهار اتاق دارد.
- يك سؤال ديگر. شما تا حالا پرنسس را ديده ايد؟
- بله. پرنسس هر سال در جشن قلب به ديدن همه مي آيد.
مشخصات پرنسس را از او مي پرسي. بله درست است. همان دختري كه تو در آن اتاقها مي ديدي پرنسس است. و ديوانه...
به فكر فرو رفتي. وقتي به خودت مي آيي كه اميدوار رفته و صداي زنگ ساعت به گوش مي رسد. بله. ساعت تحمل است به داخل ساختمان مي روي. در سوم سالن باز است. اين بار با اشتياق فراوان به سمت در مي روي و داخل مي شوي.
دختر را ميبيني. پرنسس. بله او پرنسس است كه اكنون روي تخت نشسته و چيزي در دستش است. نمي تواني ببيني چيست. هيچ چيز تكان نمي خورد. حتي صداي نفس كشيدن پرنسس را نمي شنوي. اتاق مثل مجسمه شده. ساكت و بي حركت. ناگهان صندلي را مي بيني. همان صندلي كه وقتي روي آن مي نشيني ماجرا شروع مي شود. پي به سمتش مي روي و مي نشيني. همه چيز همانطور ساكت مانده. به پرنسس نگاه مي كني. وقتي به چشمانش دقيق مي شوي مي بيني كه چيزي از آنها خارج شد. اشك. پرنسس دارد گريه مي كند. ولي خيلي آرام. آنقدر آرام و ساكت كه تنها صدا صداي افتادي اشك از گونه اش است. به فكر فرو رفته و گريه مي كند. ناگهان وسايل اتاق تغيير مي كند. حالا يك فضاي سبز و آزاد است. ولي خيلي واضح نيست. مثل اين است كه مه همه جا را گرفته. حدس مي زني كه اين افكار پرنسس است.
............................................................................................
سلام. ببخشيد كه وسط داستان مزاحم خوندنتون شدم.
راستش نمي دونم چه جوري بگم. داستان رسيده به جاهايي كه اصلاً نمي تونم بنويسمش. نه اينكه شما غريبه هستيد. نه.
مجبورم كه اين قسمت رو ننويسم. اما منو ببخشيد. مي دونم كه عصباني ميشيد ولي واقعاً نمي تونم بنويسمشون. فقط خلاصه اش اينه كه دلتنگ يكي ديگه از خاطره هاي پرنسس رو ميبينه. خاطره پرنسس و ديوانه. اينجاست كه نتيجه مي گيره پرنسس عاشق ديوانه شده. اصلاً هم هيجان انگيز نيست و خيلي هم بي معنيه اما باز نمي تونم بنويسمش. شايد مجبور شدم اين قسمت رو از داستان حذف كنم و به جاش يه چيز ديگه بنويسم. پس اگر چيز بهتري پيدا كردم حتماً به مطالب اضافه مي كنم. بازم معذرت مي خوام.
حالا بقيه قصه رو بخونيد.
............................................................................................
پرنسس دفتر را باز كرد. همان دفتر است. دفتري كه پشت پنجره بود. قلمي را برداشت و شروع به نوشتي كرد. ناگهان قطره اشكي از چشمش به روي صفحه دفتر افتاد. پرنسس همچنان مشغول نوشتن است. ناگهان همانطور كه مي نويسد جمله ها را بلند خواند:
ديوانه!!... ديگه خسته شدم. تو خسته ام كردي. فقط تو. چه فايده. براي تو هيچ اتفاقي نيافتاده. راحت داري زندگيتو مي كني. زندگي... چه كلمه غريبي. خيلي وقته مزه اش يادم رفته. ديگه اشكهام هم كاري نمي تونن بكنن. ديگه دعاهام هم فايده ندارن. ديگه هيچ كس منو دوست نداره. اشكالي نداره. من هم مي تونم سنگ بشم. ديگه چقدر بخندم؟ ديگه چقدر حرف بزنم؟ ديگه چقدر براي تو بنويسم؟ ديگه چقدر فكر كنم؟ ديگه چقدر اشك بريزم؟
اشكهاي پرنسس جاري شدند. او با صداي بلند گريه مي كند و تو براي اولين بار در زندگيت اين طور گريه كردن يك انسان را مي
بيني. چند لحظه مي گذرد. كمي آرام شد. دوباره شروع مي كند:
ديگه همه چيز بسه. از اين به بعد مي خوام سنگ بشم. سنگ. تو منو سنگ كردي.
همينطور مي نويسد. مي نويسد و تو را ميان آن همه ابهام و سر در گمي رها مي كند. هنوز آواز چشمش آهنگ دلتنگي را تمام نكرده. او عاشق است و فقط تو مي داني كه عاشق ديوانه است.
به پرنسس نگاه مي كني. هنوز جلوي دفتر نشسته. ولي ديگر نمي نويسد. ديگر اشك هم نمي ريزد. خشك و سرد و بي روح به كلمات خيره شده. دوست داري بداني كه او چه حسي دارد ولي نمي تواني. چون دفتر را بست و گوشه اي گذاشت. بعد هم از اتاق خارج شد. همه چيز تمام شد. بايد از اتاق بيرون بروي. روي كاناپه مي نشيني و به فكر فرو مي روي. اين چيزها، اين اتفاقها، حس مي كني برايت خسته كننده ولي در عين حال جذاب هستند. هر دور يك ماجرا... خواب... ساعت بي قراري... اميدوار... يك ماجراي ديگر... همه چيز مثل عقربه هاي ساعت تكرار مي شوند. پشت سر هم. تكراري و خسته كننده. ولي قسمت جذاب آن اين است كه هر دور يك اتفاق خاص، حرفهايي تازه، لحظه هاي نو به سراغت مي آيند و تو را به خود مشغول مي سازند. فكر ... فكر ...
باز هم صداي ساعت. ساعت بي صبري است. چشمانت را باز مي كني. آنقدر خسته بودي كه حتي نتوانستي به طبقه بالا بروي و همانجا روي كاناپه خوابت برد. بي حوصله اي. هنوز مطالب روزنامه تا حدي فكرت را مشغول كرده اند. آرام آرام به سمت در مي روي و از ساختمان خارج مي شوي. اميدوار منتظرت است.
- دير كردي.
با بي حوصلگي جواب مي دهي.
- سلام.
- مي دانم چه چيز تو را ناراحت كرده. راستش بعد از مدتها عكس شادمان در روزنامه توجهم را جلب كرد و مطالب را خواندم.
- مهم نيست.
- خودت را ناراحت نكن. همه اينها موقتي است. بارها و بارها كساني بوده اند كه بدون اينكه خودشان بخواهند باعث بوجود آمدن و مردن افراد ديگري شده اند. تو اولين فرد نيستي.
- يعني شما هم مرا مقصر مي دانيد؟ شما هم مي گوييد من باعث مرگ بغض و مريضي شادمان شدم؟
- صبر كن. اينقدر زود قضاوت نكن. همه ي اينها طبيعي است. چند بار همين بغض باعث مرگ شادمان شده است. يك بار مرگ مهربان را بوجود آورد. چندين بار هم يأس باعث شده من مريض بشوم. بارها و بارها اتفاق هايي از اين قبيل افتاده است. اگر آنها در روزنامه نوشته اند به دليل اينكه حوادثي است كه زياد رخ مي دهد. حتماً تو روزنامه هاي دورهاي قبل را نخوانده اي چون مطمئنم كه حتماً چيزهايي شبيه به اين مورد در آنها نوشته شده است.
به فكر فرو مي روي. اميدوار دوباره شروع به صحبت مي كند.
- اينكه پرنسس دلتنگ شده و يا بغض كرده و يا شادي در
قلبش كم شده به هيچ كدام از ما ربطي ندارد. حتماً موردي برايش اتفاق افتاده كه باعث دلتنگيش شده و تو بوجود آمدي. اين اولين بار است كه او دلتنگ مي شود و براي همه جالب است تا بدانند كه با بودن دلتنگي چه اتفاقهايي مي افتد. اينكه تو بوجود آمدي و اينكه با بودن تو بغض و شادي وضع خوبي ندارند به هيچ كس ربطي ندارد. همه اينها به خاطر اتاق شيشه اي است.
اميدوار ساكت مي شود. به گوشه اي خيره شده است. دوست داري باز هم صحبت كند. از اتاق شيشه اي. انتظارت زياد طول نمي كشد.
- ما وضع خوبي داشتيم. سالها پيش بود. همه چيز عادي بود. شادي، غم، شيطنت، اميد، عصبانيت، همه چيز بود. هر چيز به موقع. همه چيز طبيعي. گذشت و گذشت تا اينكه اتاق شيشه اي بوجود آمد. از آن پس همه چيز به هم ريخت. همه چيز غير طبيعي شد.
با اشتياق و شتابان مي پرسي:
- اتاق شيشه اي چيست؟
به نقطه اي خيره شده.
- سالها پيش بود. اوايل سال. فقط چند دور از جشن قلب
گذشته بود كه در روزنامه نوشتند پرنسس دستور داده اتاقي شيشه اي بسازند. اتاقي كه هيچ كس اجازه ورود را نداشته باشد. حتي خود پرنسس. او چيز با ارزشي داشت كه مي خواست در آن اتاق نگه دارد.
- و آن چيز با ارزش چه بود؟
كمي سكوت مي كند.
- عشق.
- عشق؟ عشق به چه كسي؟
- آن سال پرنسس در جشن قلب شركت نكرد. همه تعجب كرده بودند. مي گفتند پرنسس چند روزي است كه از اتاق بيرون نيامده و از چيز با ارزشي نگه داري مي كند. چند دور بعد در روزنامه ها نوشتند كه پرنسس مي خواهد چيزي را در يك اتاق شيشه اي نگه دارد و آن چيز عشق بود. پرنسس عاشق شده بود ولي هيچ كس نفهميد او عاشق چه كسي است.
به فكر فرو مي روي. ناگهان به ياد آن دختر مي افتي. و ديوانه...
- يك سؤال. خانه اميد چند اتاق دارد؟
- من جاي زيادي اشغال نمي كنم. فقط يكي دو اتاق برايم كافي است. اما اينجا چهار اتاق دارد.
- يك سؤال ديگر. شما تا حالا پرنسس را ديده ايد؟
- بله. پرنسس هر سال در جشن قلب به ديدن همه مي آيد.
مشخصات پرنسس را از او مي پرسي. بله درست است. همان دختري كه تو در آن اتاقها مي ديدي پرنسس است. و ديوانه...
به فكر فرو رفتي. وقتي به خودت مي آيي كه اميدوار رفته و صداي زنگ ساعت به گوش مي رسد. بله. ساعت تحمل است به داخل ساختمان مي روي. در سوم سالن باز است. اين بار با اشتياق فراوان به سمت در مي روي و داخل مي شوي.
دختر را ميبيني. پرنسس. بله او پرنسس است كه اكنون روي تخت نشسته و چيزي در دستش است. نمي تواني ببيني چيست. هيچ چيز تكان نمي خورد. حتي صداي نفس كشيدن پرنسس را نمي شنوي. اتاق مثل مجسمه شده. ساكت و بي حركت. ناگهان صندلي را مي بيني. همان صندلي كه وقتي روي آن مي نشيني ماجرا شروع مي شود. پي به سمتش مي روي و مي نشيني. همه چيز همانطور ساكت مانده. به پرنسس نگاه مي كني. وقتي به چشمانش دقيق مي شوي مي بيني كه چيزي از آنها خارج شد. اشك. پرنسس دارد گريه مي كند. ولي خيلي آرام. آنقدر آرام و ساكت كه تنها صدا صداي افتادي اشك از گونه اش است. به فكر فرو رفته و گريه مي كند. ناگهان وسايل اتاق تغيير مي كند. حالا يك فضاي سبز و آزاد است. ولي خيلي واضح نيست. مثل اين است كه مه همه جا را گرفته. حدس مي زني كه اين افكار پرنسس است.
............................................................................................
سلام. ببخشيد كه وسط داستان مزاحم خوندنتون شدم.
راستش نمي دونم چه جوري بگم. داستان رسيده به جاهايي كه اصلاً نمي تونم بنويسمش. نه اينكه شما غريبه هستيد. نه.
مجبورم كه اين قسمت رو ننويسم. اما منو ببخشيد. مي دونم كه عصباني ميشيد ولي واقعاً نمي تونم بنويسمشون. فقط خلاصه اش اينه كه دلتنگ يكي ديگه از خاطره هاي پرنسس رو ميبينه. خاطره پرنسس و ديوانه. اينجاست كه نتيجه مي گيره پرنسس عاشق ديوانه شده. اصلاً هم هيجان انگيز نيست و خيلي هم بي معنيه اما باز نمي تونم بنويسمش. شايد مجبور شدم اين قسمت رو از داستان حذف كنم و به جاش يه چيز ديگه بنويسم. پس اگر چيز بهتري پيدا كردم حتماً به مطالب اضافه مي كنم. بازم معذرت مي خوام.
حالا بقيه قصه رو بخونيد.
............................................................................................
پرنسس دفتر را باز كرد. همان دفتر است. دفتري كه پشت پنجره بود. قلمي را برداشت و شروع به نوشتي كرد. ناگهان قطره اشكي از چشمش به روي صفحه دفتر افتاد. پرنسس همچنان مشغول نوشتن است. ناگهان همانطور كه مي نويسد جمله ها را بلند خواند:
ديوانه!!... ديگه خسته شدم. تو خسته ام كردي. فقط تو. چه فايده. براي تو هيچ اتفاقي نيافتاده. راحت داري زندگيتو مي كني. زندگي... چه كلمه غريبي. خيلي وقته مزه اش يادم رفته. ديگه اشكهام هم كاري نمي تونن بكنن. ديگه دعاهام هم فايده ندارن. ديگه هيچ كس منو دوست نداره. اشكالي نداره. من هم مي تونم سنگ بشم. ديگه چقدر بخندم؟ ديگه چقدر حرف بزنم؟ ديگه چقدر براي تو بنويسم؟ ديگه چقدر فكر كنم؟ ديگه چقدر اشك بريزم؟
اشكهاي پرنسس جاري شدند. او با صداي بلند گريه مي كند و تو براي اولين بار در زندگيت اين طور گريه كردن يك انسان را مي
بيني. چند لحظه مي گذرد. كمي آرام شد. دوباره شروع مي كند:
ديگه همه چيز بسه. از اين به بعد مي خوام سنگ بشم. سنگ. تو منو سنگ كردي.
همينطور مي نويسد. مي نويسد و تو را ميان آن همه ابهام و سر در گمي رها مي كند. هنوز آواز چشمش آهنگ دلتنگي را تمام نكرده. او عاشق است و فقط تو مي داني كه عاشق ديوانه است.
به پرنسس نگاه مي كني. هنوز جلوي دفتر نشسته. ولي ديگر نمي نويسد. ديگر اشك هم نمي ريزد. خشك و سرد و بي روح به كلمات خيره شده. دوست داري بداني كه او چه حسي دارد ولي نمي تواني. چون دفتر را بست و گوشه اي گذاشت. بعد هم از اتاق خارج شد. همه چيز تمام شد. بايد از اتاق بيرون بروي. روي كاناپه مي نشيني و به فكر فرو مي روي. اين چيزها، اين اتفاقها، حس مي كني برايت خسته كننده ولي در عين حال جذاب هستند. هر دور يك ماجرا... خواب... ساعت بي قراري... اميدوار... يك ماجراي ديگر... همه چيز مثل عقربه هاي ساعت تكرار مي شوند. پشت سر هم. تكراري و خسته كننده. ولي قسمت جذاب آن اين است كه هر دور يك اتفاق خاص، حرفهايي تازه، لحظه هاي نو به سراغت مي آيند و تو را به خود مشغول مي سازند. فكر ... فكر ...
+ نوشته شده در جمعه ۲۰ خرداد ۱۳۸۴ ساعت 11:43 توسط من
|