در این واپسین ایام
در ایام ماضی و در معیت یکی از معاشران، جهت انجام اموری به بانوی محترمه ای مراجعه کردیم و از ایشان درخواست تعجیل در امر اینجانبان را نمودیم. اینکه محل چه اندازه گسترده بود و شخصی علی الحساب جهت پی گیری امر مشتری موجود نبود در یک سو، و از سوی دیگر آقازاده ی خردسال آن بانوی محترمه، مصدع اوقات آرامش شده و اعصاب را به شدت مغشوش نموده بودند. فی الجمله ناچار گشتیم جهت آرامش خاطر آن بانو و تعجیل در امور مراجعین، آقازاده را مشغولیت خاطر دهیم و مدتی چند صرف آزمایش انواع بگیر بشون ها و تمام سرگرمی های زمان طفولیت اینجانبان بر آقازاده گذشت و در پایان، ایشان از بازی لی لی حوضک دلگرم شدند و به تعداد نامعدودی این امر را برایشان انجام دادیم و بانوی محترمه بسیار تشویق نمودند و از ما درخواست مصاحبت با آقازاده را نمودند. اینجانبان بسیار آزرده خاطر شدیم و بالاجبار علم و دانش را بهانه امر قرار داده و از زیر بار مسئولیت، خود را رهایی دادیم. ولی کو گوش شنوا؟ چنان تعارفاتی رد و بدل شد که در آخر بانو به آقازاده فرمودند:"اگر علاقه مندی به منزل این عزیزان برو. شامگاه جهت عزیمت به خانه، تو را جویا می شویم." خدا بد برای هیچ جنبنده ای نیاورد. همینکه این سخن را شنیدیم منتظر جواب از سوی آقازاده نشدیم و با دو پای مقروض خود را از آن حوالی متواری کردیم و پشت دستمان را مبنی بر این امر داغ زدیم و هربار که چشممان به آن داغ می افتد یادآور می شویم که:
اگر امروزت از دیروز شد پند مشین هرگز به گرد این چنین جمع
وگر این پند را نادیده گیری شود خاکی به سر بر تو همی چند