اينجا پلاسماست. كشور دوستي، شهر وفا، خيابان عشق، كوچه محبت، شماره دلتنگي. اينجا دلتنگي است. بفرماييد داخل. وارد مي شوي.يك حياط بزرگ، هر طرف آن گل و درخت و چمن، يك طرف يك صندلي چوبي، طرف ديگر يك حوض. آن طرف تر يك قفس بدون پرنده، روبرويش يك شاخه گل نيلوفر تنها. آن گوشه يك پنجره، كف پنجره يك دفتر.سمت چپش يك در. وارد مي شوي.

 

    يك راهروي باريك كه فقط يك نفر مي تواند از آن عبور كند. روي ديوار كاعذي مي بيني. نزديك مي شوي و آن را مي خواني:

 

       توجه                                                                  توجه

 

     اينجا خانه دلتنگي است. كوچه محبت، خيابان عشق،اينجا پلاسماست.هركس وارداين ساختمان شود هيچ وقت اجازه خروج نخواهد داشت. هيچ كس نيز اجازه وارد شدن ندارد( البته به جز يك دور در سال).اينجا فقط جاي يك نفر است. خوش آمديد.

 

 

ناگهان در به رويت بسته مي شود. وحشت تمام وجودت را فرا مي گيرد. به سمت در مي روي. تلاش مي كني بازش كني اما نمي تواني .خسته مي شوي . مشت محكمي به در مي زني و پشت به آن روي زمين مي نشيني.

 

   دلتنگي. يكدفعه كاعذ ديگري توجهت را جلب مي كند. بلند مي شوي و به سويش مي روي.يك نوشته ديگر:

 

 

   توجه

 

    اينجا خانه دلتنگي است. كوچه محبت، خيابان   عشق. اينجا پلاسماست. اولين مسافر.خوش آمديد.   اين خانه همين تازگي ها ساخته شده و شما اولين مسافر اينجا هستيد. اينجا خانه دلتنگي است. اولين مسافر. در اين خانه همه امكانات براي اقامت  شما وجود دارد. شما هميشه در اين خانه خواهيد ماند تا زمانيكه عمرتان تمام شود.

اولين مسافرو تنها مسافر. عصر هاازساعت بي صبري  تا ساعت تحمل در ساختمان به روي شما باز مي شود  و مي توانيد به حياط برويد. به شما اطمينان مي دهيم كه هيچ راه خروجي وجود ندارد. پس خود را خسته نكنيد. خانه سمت چپ خانه غرور است. خانه غرور فعلاً خاليست چراكه عمرافرادي كه به آن واردمي شوند بسيار كم است. خانه سمت راست خانه اميد است. در اين خانه پيرمردي زندگي مي كند. اين پيرمرد سالهاست كه اينجاست و هنوز به آزاد شدنش اميدوار است. خانه روبرو خانه شادي است. اين خانه هم چندين و چند بار محل سكونت دختران بوده است. هم اكنون نيز دختري بانشاط درآن زندگي مي كندكه هميشه خوشحال است. هر دختري كه دراين خانه بوده بر روي ديوار نشانه هايي حك كرده است. اكنون تنها يك اتاق بدون اين نشانه ها وجود دارد.اولين مسافر. شما در خانه دلتنگي هستيد. اميدواريم كه از اين خانه راضي باشيد. با اميد از بين رفتن دلتنگي ها. 

 

 
    اخم مي كني. از بين رفتن دلتنگي يعني پايان عمرت. توجهي نمي كني و به در بسته خيره مي شوي. اكنون ديگر همه چيز را مي داني. در اين خانه تنها مانده اي و معلوم نيست تا كي زنده خواهي ماند. به فكر فرو مي روي. چشمت به روشنايي انتهاي راهرو مي افتد.يك در نيمه باز است. به سمتش مي روي. در را باز مي كني و داخل مي شوي...

 

 
    يك سالن بزرگ با چراغهايي زيبا. چند راحتي بزرگ. تعدادي وسايل سرگرمي. چندين روزنامه با عناوين مختلف: مسافران جديد- سرگرمي هاي درخواستي- خداحافظي- هر روز با يك سفر و ...   دور تا دور سالن به فاصله هر چند متر دري قرار دارد. آنها را مي شماري. خيلي زيادهستند...52...53...54...55 در.تعجب مي كني.

اين همه اتاق و تو يك نفر!!! داخل اين اتاقها چه چيزي مي تواند باشد؟ نمي داني. به يكي از درها نزديك مي شوي و آن را باز مي كني. خالي است. اتاقي خالي خالي. به سمت در بعدي مي روي. آنهم خالي است. بعدي، بعدي، بعدي... همه خالي هستند. به سمت ديگر سالن مي روي. هر دري را كه باز مي كني فقط يك اتاق خالي مي بيني. به دنبال آن پنجره مي گردي. پنجره اي كه رو به حياط بود و يك دفتر بر روي آن قرار داشت. پيدايش نمي كني. دست از تلاش بر مي داري. وسط سالن چندين پله وجود دارد كه به طبقه بالا مي رود. از آنها بالا مي روي. در اين طبقه فقط يك در وجود دارد. آن را باز مي كني. يك اتاق بزرگ، يك تخت زيبا، كمدهاي چوبي، ميز و صندلي تحرير، چندين تابلو زيبا بر روي ديوار و يك پنجره... به سويش مي روي. خوشحالي كه بالاخره  آن را پيدا كرده اي. بازش مي كني. ولي از دفتر خبري نيست. نگاهي به حياط مي اندازي. ناگهان چيزي مي بيني. همان پنجره. دفتر هم كف پنجره است. دقيقاً پايين پنجره اتاق. به طبقه پايين مي روي و تلاش مي كني تصور كني پنجره در كدام سمت قرار دارد. اما هر دري را كه باز مي كني از پنجره خبري نيست.

اتاقهايي خالي خالي. دلتنگي. از بيهوده گشتن دست بر مي داري. به طبقه دوم مي روي و مي خوابي. يك خواب راحت.