من و او کنار هم نشسته و منتظر بودیم. فضای متفاوتی بود و هر کس سرش به کار خودش. آنقدر شلوغ بود که صداها به سختی به هم می‌رسیدند. بین من و او تفاوت بسیار بود. موی سفید او، کلاه قهوه‌ای رنگش، دندان‌های مصنوعی‌اش، تنها وجه اشتراکمان این بود که هر دو با دنیای "میان سالی" بسیار فاصله داشتیم. من هنوز به آن نرسیده بودم و او مدتها پیش آن را گذرانده بود. شاید توجه زیادی به او نداشتم. فقط اینکه کسی کنارم نشسته بود و جهت دیدش تقریباً با من یکی بود. تابلویی سفید رنگ که نوشته‌های آبی‌اش خودنمایی می‌کردند: " دندانسازی شهدای ارتش".

ناگهان گفت: "ببخشید خانم، کسانی که شهید شده‌اند هم با دندان‌هایشان مشکل دارند؟"

و هر دو خندیدیم.

این شد آغاز دوستی ما.