شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید ...
بدجوری توی ذوقم خورد. شاید هم توی ذوقمان. امیدهایی که یک شبه بیایند و یک شبه نابود شوند را دوست ندارم. وقتی کنترل وقایع دست انسان نباشد وقوع چنین اتفاقاتی اجتناب ناپذیر است. خوب میدانم که هنوز هیچ نمیدانم. شاید باید مدتی تمام این افکار و ذهنیات رو دور بریزم و خودم باشم و خودم. شاید این تنها راه آرامش باشد.
+ نوشته شده در شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ ساعت 9:32 توسط من