این روز و شبها
چقدر بعضی شبها برایم غریب میشود. بعضی شبها آنقدر احساسهایی وجودم را احاطه میکنند که مجبور میشوم حتی گوشهایم را از شنیدن کوچکترین نوای آشنایی محروم سازم که مبادا به قولی فیلمان یاد هندوستان کند. اما خیلی متفاوت است. خیلی غریب است. خیلی دور است از آنچه که بود. روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم. روزگاری... از این بالا که به تمام اینها نگاه میکنم احساس میکنم آنقدر دور و دست نیافتنی بودهاند که من سادهدل ایامی چند را در بیخبری به پای اینها گذراندم. این شبها هر چقدر سعی میکنم پاکدلتر باشم، سختتر میشود. نمیدانم عیب از دل من است یا دست روزگار. شاید هم رشتهای است که دوست بر گردنم افکنده و میخواهد نگذارد به بیراهه روم. دوست... این کلام عجیب به او میآید. انگار که از ازل با او همراه بوده. میدانم، همیشه آنطور که تو میخواهی نمیشود. یعنی در بیشتر مواقع چیزی رخ میدهد دقیقاً برخلاف تصوراتت. میپذیرم که جاذبهای است که ترس روی دادن اینگونه وقایع، آنها را به سمتمان میکشاند. اما به من بگو چطور از این بیم و اضطرابها جلوگیری کنم؟ این روزها اتفاقاتی میافتد که سالیان پیش آرزوی شب و روز من بودهاند. اما اکنون، بود و نبودشان برایم یکسان است. برایم بپذیرفتنی نیست که آرزوی دیرینه نوجوانیام، همین خواب و خیالهای واهی بوده است! کاش راهی بود تا تمام این افکار را از وجودت بزدایی. کاش طریقی وجود داشت که آتشی بیافروزی، و تمام خرده حسابهایت را در آن خاکستر کنی. اما چه کنم که این دل خاکی است و خاک این چیزها را نمیشناسد. چه کنم که در حصاری گرفتارم، که حتی فرصت کش و قوس دادنی به بالهایم نمیدهد. چه رسد به آرزوی پرواز!
چند روزی است به این فکر میکنم که چرا دل هربار که ناله میکند نوایش شنیدنی است؟ نکند من انسان زاده شدم برای درد دیدن و ناله سردادن؟ نکند دردی که با آن زاده شدم، تمام عمر گریبانم را گرفته است؟ نکند شادی واقعاً بر ما حرام است؟ نکند تو اشتباه میکنی و من نیز؟ نکند تمام این روزهای گذران، آرزوی فردای من شود؟ نکند از این هم بدتر آید... با تمام این احوال، از این راضیم که میکشد هر جا که خاطر خواه اوست. شاید این نیز هدف فردایم باشد! انداختن تقصیر به گردن دیگری! چه میدانم.