استادم هنوز با سایت انتخابی‌‌ام مشکل داره. یک روز میگه خیابان‌ها رو در نظر نگیر، یک روز میگه کاش اینها رو حذف نکرده بودی. یک روز میگه برو از بالای مجموعه از سایت عکس بگیر بیار یک روز میگه برو از  دید انسانی بررسی‌اش کن ببینیم چطوریه. یک روز میگه طرح تفضیلی رو اصل کار قرار بدیم یک روز هم میگه تو بر طبق وضع موجود طراحی کن. خلاصه گیج شدم حسابی! نمیذاره کارم پیش بره و هر روز ایرادی جدیدی از سایت میگیره. امروز بهم گفت برو و از این خیابان‌ها عکس بگیر بیار ببینیم چطوریه. منم گفتم تا خیابون‌ها خلوته برم و عکس‌ها رو بگیرم. سایت من دقیقاً‌ قسمت بالای آرامگاه حافظ هست. از همون خیابون‌های اطراف فهمیدم یه خبری شده. قدم به قدم پلیس ایستاده بود و خیابون رو بسته بودند. منم انداختم از یک مسیر دیگه. توی یکی از فرعی‌ها ایستادم و شروع کردم از کوچه‌های فرعی عکس گرفتن. معمولاً‌  آدم کنجکاوی هستم اما  توی اون شرایط نشد از کسی بپرسم چه خبره. چندتا ماشین پلیس کنارم ایستاده بودند اما کاری به کارم نداشتند. من هم راحت از هر زاویه‌ای که میشد عکس گرفتم. یه خورده که از پلیس‌ها دورتر شدم، سر یک فرعی خلوت، یک دفعه دونفر موتور سوار بهم نزدیک شدند. فکر کردم قضیه آدم‌های بیکار هست و مزاحمت. خیالم راحت بود که به خاطر پلیس‌هایی که اونجا بودند کاری به کارم نداشته باشند. اما دیدم نه خیر. دست بردار نیستند و مثل امام‌زاده مشغول طواف بنده هستند با دو فروند موتور. برگشتم و نگاهی به یکیشون انداختم. آنچنان  بهم زل زده بود که از خودم وا رفتم. چهره‌ای ریشی با چشمهای خیره که مو به تنم سیخ کرد. چشممو برگردوندم کفش ارتشی اون یکی رو دیدم و فهمیدم بله! این آقایون آشنا همون عزیزان لباس شخصی هستند که به لطف بعضي‌ها این چند وقته خوب چهره‌شون شناسایی شده برامون. میشه گفت روح از تنم جدا شد! دوربینو جمع کردم و عینکمو برداشتم تا شاید بی‌گناهی رو از چشمام بخونند!!  و فرار رو بر قرار ترجیح دادم. صدای موتورشون چنان روی اعصابم بود که پیش خودم احتمال می‌دادم الآن دیگه باید بهم رسیده باشند و دستگیییر!!! خدا می‌دونه تا به ماشین رسیدم چندبار روحم رفت و برگشت! همش تو این فکر بودم که من بیچاره چطور ثابت کنم که برای پروژه دانشگاهم داشتم چنین غلطی می‌کردم! آخه نه تیپم به دانشجو می‌خورد و نه کارتی همراهم بود! و نه امیدی برام مونده بود! نمی‌دونم چی شد که وقتی دیدند دمم روی کولمه دست از سرم برداشتند و رفتند. نفسم که بالا اومد،‌ به خودم لعنت فرستادم برای این حرکت مسخره‌ام! مگه من مجرم بودم که فرار کردم؟! اصلاً‌ جرأت داشتن حرفی بزنند تا جوابشونو بدم! شاید چون توقع چنین چیزی رو نداشتم اینقدر ترسیدم! شاید هم چون برای اولین بار دو فقره لباس شخصی که از فاصله 5 متری داشتند با نگاه مسخره‌شون منو به دار می‌آویختند رو توی زندگیم دیده بودم، این عکس‌العمل رو نشون دادم. به هر حال اینکه تصمیم گرفتم کارم رو تموم کنم و برگردم. رفتم سمت حافظیه. دیدم به به! هر خبریه اینجاست! کلاً‌ حافظیه رو مشما پیچ کرده بودند! دور تا دورش هم انواع و اقسام مأمورین و مردم! بالاخره از یه دختر بچه پرسیدم چه خبره اینجا؟ گفت: "رئیس جمهور می‌خواد بیاد!"  گفتم رئیس جمهور کیه؟!  گفت: "آقای  احـ مـ د ی نـ ژاد!!"  نمی‌دونم سؤالم مسخره بود یا قیافه درهم رفته‌ام که یک نگاه خشمگین آشنا تحویلم داد!!

خلاصه اینکه کار امروز من هم به لطف آقای عزیزی که رئیس ‌جمهور صدایش می‌کنند عقب افتاد و نشد یک بار برنامه‌ریزی‌های من درست از آب در بیاید!!! فقط خوشحالم از اینکه این سفر ایشان افتتاح کتابخانه ملی را در بر خواهد داشت!

یک روز بعد.ن: وقتی قرار است گره در کار بیافتد اینطور است! امروز هم رفتیم گفتند مسئولین کماکان در حال انجام بزرگداشت هستند! و بروید 5شنبه بیایید!  حالا خوب است پنج‌شنبه هم تعطیل شود و ...

در این راستا گفتیم شمارا هم در غم خود شریک بدانیم با تصاویری چند از امروز حافظیه!

 


پ.ن: این قالب فعلاً موندگار خواهد بود. کسی با باز شدنش مشکلی داره؟ با فایرفاکس می‌تونید بازش کنید؟!