مدتی است در تمام سفرهایم، صندلی E نصیبم می‌شود. جالب اینکه این صندلی از حد فاصل ردیف 11-13 خارج نیست. به تعبیر دقیق‌تر، این فاصله، صندلی کنار پنجره روی بال راست هواپیما است. اگر شانس بیاورم و همان ردیف 11 نصیبم شود، اینکه کنار دریچه‌های فرود اضطراری نخواهم بود و صندلی‌ام  ثابت نیست و می‌تواند کمی به عقب بخوابد به کنار، دو پنجره کنارم است و در یکی از آنها، زمین کاملاً پیداست و بال هواپیما مانع دیدم نمی‌شود. گرچه آدمی نیستم که زیاد به پایین نگاه کنم، ولی هربار که در همان مسیر همیشگی هستم، و به پایین نگاهی می‌اندازم، مناظر جدیدی می‌بینم! البته که تغییر فصول باعث این مسئله است، اما شاید اگر خوب دقت کنم، زمین هم تغییر کرده. تغییرات زیادی هم داشته. گاهی به این فکر می‌کنم که میلیون‌ها سال بعد، زمین چه شکلی خواهد بود؟ تناسب رنگ آبی و قهوه‌ای و سبزش چی؟ اصلاً شاید شکل زمین از گرد بودن خارج شود!! (می‌دانم که نمی‌شود) اصلاً تا آن بیگ بنگ، چند نسل بعد از من بوجود می‌آید؟ و هزاران فکر دیگر که آن کوچکترین جرقه، شعله‌ورشان می‌سازد.

دوست دارم از سفر هم بگویم. سفر یکی از پررنگ‌ترین نقاط عطف زندگی من است. گره‌ای که روح سرکشم با سفر خورده، جدا نشدنی است. من به این نتیجه رسیده‌ام که اگر به استقبال هر چیزی رویم، خیلی زود به سراغمان می‌آید. در تمام کودکی‌ام به این فکر می‌کردم که روزی بزرگ شوم و بتوانم به تنهایی سفر کنم. بزرگ شدم اما به خواسته‌ام نرسیدم. نه اینکه نشد، شاید من زیاد نخواستمش. یک بار، رفتم و یک چمدان یک نفره مخصوص سفرهای کوتاه یک نفری خریدم. از آن روز 3 پله به مقصد نزدیک‌تر شدم. بعد از آن یک کوله مسافرتی خریدم. باز هم نزدیک‌تر. و این روند تا کوچکترین و مختصرترین لوازم سفر ادامه یافت. به طوری که اگر همین الآن تصمیم بگیرم یک ساعت دیگر عازم سفر شوم، فقط کافیست چمدانم را از کمد بیرون آورم و بعد از مختصر وقتی که برای مرتب کردن وسایل در آن بگذرانم، راهی شوم. تعداد سفرهایم خیلی بیشتر شده. از سفرهای کوتاه به شهرستان گرفته تا سفر به آن طرف کشور و حتی کشورهای دیگر. و من به این باور رسیده‌ام که اگر به استقبال واقعه‌ای روم، خیلی زودتر از نشستن و منتظر ماندن برای وقوعش، رخ می‌دهد. کافیست فقط شرایط و اسباب آن را فراهم کنید. واقعاً تأثیر گذار است.

مدتی بود دوست داشتم از خودم بنویسم. اما در وجود من آنقدر حرف برای گفتن است که شاید فقط توانستم ده درصد از آن را به قلم آورم. اما همین هم غنیمتی است برای آنها که شاید بخواهند مرا بیشتر بشناسند. و البته کمی آینده‌نگری هم پشت این قضیه بود تا رسید به اینجا. اگر علاقه‌مند به شناخت بیشتر من هستید، یک بیوگرافی تقریباً خوب در ادامه مطلب هست. گرچه باید از ابتدا یادآور شوم که کمی طولانی است. اگر خیلی دوست دارید کمی بیشتر از من بدانید، ادامه مطلب در خدمت شماست.





پس دوست داشتی بدونی که من کیم!؟!

خب من ... من یه آدمم دیگه! توقع بیشتری داری؟ البته نمی‌تونم بگم انسانم، چون واقعاً نمی‌دونم انسان هستم یا نه. اما اونطوری که آینه به من نشون میده، یک آدم دو پای دو دست دو چشم دو گوشم. هنر بزرگی است، نه؟! یک اشرف مخلوقات به تمام معنا!

دوست ندارم از بحث اصلی منحرف بشی گرچه منحرف شدن رو دوست دارم. قصد من فقط یک بیوگرافی کوتاه از خودم بود. چیزی که لازم است دیگران بدانند. شاید به نظر تو لازم نیاد، اما من فکر می‌کنم آدمها وقتی در روابطی قرار می‌گیرند، بهتر است کمی همدیگر را بشناسند. شناخت لازمه یک ارتباط پایدار و ناگسستنی است. ارتباطی که شاید به خارج از دنیای مجازی هم کشیده شود و در این دنیای واحیرتا یکی دو دوست برای انسان به جا بگذارد. خب پراکنده گویی بس است. به اصل مطلب می‌پردازیم.

در سنه 1366 هجری شمسی، در شیراز متولد شدم. به تعبیر دقیق‌تر، در پنجمین روز سومین ماه سال خورشیدی دیده به جهان گشودم. گرچه هنگام تولدم، ماه در آسمان بود! پس تصحیح می‌کنم: ولادت در بیست و هفتم رمضان 1407 هجری قمری. و البته به دلیل قرار گیری اجرام آسمانی در حالتی خاص، بنده یک جوزایی شدم! حال در تفسیر اینکه جوزایی بودن چقدر در شخصیت من تأثیر گذاشته، مفصلاً سخن خواهم گفت.

در خانواده مادری، اینجانب ارشدالانواد (!) گشته و البته تا به امروز، هیچ جنبنده ای نتوانسته مقام مفردالبناتی را نیز از بنده صلب نماید. حال در خانوده پدری نوه بیست و چندم بودم بماند، و به طبع حتی نتوانستم سکوی آخر را نیز به خود اختصاص دهم. این را فرمودم تا بعد از آن بفرمایم که اگر مطالعه‌ای هر چند مختصر در رابطه با خصوصیات اخلاقی فرزندان اول، فرزندان وسط، و فرزندان آخر هر خانواده داشته بوده‌اید، بدانید و آگاه باشید که من یک نمونه به تمام معنای گزینه اول هستم. 

اینکه در کودکی من چه وقایعی رخ داد هم بماند. اصلاً بیانش ضرورتی ندارد. به فرض اینکه بدانید اینجانب چقدر بر سر یک عروسک ناقابل، دوست و رفقایم را به انواع و اقسام مجازات‌ها محکوم کردم که دیگر توبه کردند به وسایل من دست بزنند، یا اینکه چند بار پسر همسایه را مجبور کردم از آن قلاب‌هایش به من بدهد تا من هم ماهی!گیری کنم و او نداد و من کاری بر سرش آوردم که رفت قلاب‌های تمام نونهالان کوچه را جمع کرد و دو دستی به بنده تقدیم نمود هم موضوع قابل عرضی نیست. حتی وقتی در جمع خانوادگی، ما خواستیم خودمان را شیرین کنیم و به همراه مادربزرگمان رفتیم چادر سر کردیم و خواستیم نماز بخوانیم و کلی قربان صدقه از تمام زوایای منزل به سمت ما نشانه رفت مبنی بر اینکه مثل فرشته‌ای بی‌بال شده‌ایم!، و در این میان پسر عمه حسود بنده آمد و جوجه محترمش را بر روی سر بنده گذاشت و من هم از صمیم قلب! چنان جیغی کشیدم و خودم را غش دادم که بیچاره تا یک هفته تبعید شد هم به کنار. حتی یک شب که در  معیت خاله‌زاده‌های گرامیمان بودیم، و رفتیم پارک محله آنها را در ساعت 10 شب استاد نمودیم، و بنده بس که چرخ‌و‌فلک بازی کرده بودم سرگیجه امانم را بریده بود و حالت‌ (گلاب به روتون) داشتم، آن بنده‌های خدا مجبور شدند رأس ساعت 1 شب با خانواده بنده تماس حاصل فرمایند و با کلامی سرشار از شرم، بگویند این عزیز دلبند شما حالش خوب نیست و خوابش نمی‌برد و آنها هم نیم ساعته خودشان را رساندند به آنجا و مرا به منزل بردند و من هنوز به منزل نرسیده، راحت گرفتم خوابیدم و انگار که نه انگار و ... اصلاً‌ چرا رک و راست نگویم! کودکی بنده نمونه به تمام معنی یک دختر لوس، بچه ننه، تخس، خودخواه، بد اخلاق، بازی به هم زن، و هر صفت و موصوف دیگری که به ذهنتان می‌آید بود. من تمام این وقایع را به یاد دارم، ولی هنوز که هنوز است در آن شرایط‌ها حق را به خودم می‌دهم! آخر یک بچه لوس ننر خودخواه که همیشه در مرکز ثقل توجه اطرافیان بوده، حق داشته چنین اعمالی انجام دهد! گرچه در 8 سالگی از تک فرزند بودن بیرون آمدم، اما باز هم این توجهات ادامه داشت. جدا از اینها، شما را به کودکی من چه کار؟ شما با امروز من سر و کله میزنید پس بروید بخش مربوط به آن را بخوانید خب!

14-12 سالگی مرحله بحرانی زندگی من بود. به یکباره بزرگ شدم. دنیای اطرافم را دیدم. آن هم با وسعت دید بسیار زیادی!‌ هضم خیلی مسائل برایم واقعاً سخت بود. فیلم مسافر زمان را یادتان هست؟ وقتی برای اولین بار به سال 88 آمد، درست وسط اتوبان ظاهر شد! می‌توان گفت من در این سال‌ها دقیقاً همین احساس را داشتم. مدام سرگیجه می‌گرفتم از این همه هیاهو. از این همه تغییر. سال‌های سختی بود. مدام با خودم در کشمکش بودم، نه می‌دانستم کدام راه به کجا میرسد، و نه می‌فهمیدم که راه‌های پشت سرم چطور بودند. هرگز عادت نداشتم درمورد حالات و تفکراتم با کسی سخن بگویم که مخالفت می‌کند. کم کم که گذشت، به موافقت‌ها هم دید خوبی نداشتم. فکر می‌کردم آن من درونی من، بسیار فراتر از آن است که با دوستان ساده پندارم شریکش کنم. از آن به بعد، همیشه خودم بودم و خودم. این خودم بودن را خیلی‌ها دوست نداشتند. بسیاری مواقع خودم هم می‌فهمیدم که باید کمی برون‌گراتر باشم، ولی نمی‌توانستم. قدرت بیانم در مورد تفکراتم به شدت ضعیف بود. نمی‌توانستم دیگران را متقاعد کنم که فکر من، فکر من است! و من باید دنباله‌رو افکارم باشم. به عبارت ساده‌تر، سیاست نداشتم! سیّاسی هنری است که لازمه یک زندگی آرام است. و اگر آن را ندانی، باید در شانه‌ی جاده حرکت کنی. این را خوب فهمیده‌ام. از آن به بعد من بودم و خود خودی‌ام که روز به روز چشمش به این جهان بازتر میشد و گستره دیدش، در جست‌و جوی افق، قدم به قدم میرفت و می‌خواست که به مقصد برسد، ولی نمی‌رسید.

می‌دانید، فکر می‌کنم بزرگترین قدمی که من در زندگیم برداشتم به مدد اینترنت بود. من از سن 13 سالگی وارد دنیای بزرگی شدم که تا آن روز هرگز قدمی در آن نگذاشته بودم. به مدد شرایط خانوادگی و شغل پدر و مادر و سن کم برادر کوچکم، ساعت‌های زیادی را در خانه تنها بودم و اوقاتم را با کامپیوتر و اینترنت پر می‌کردم. و چون عادت نداشتم وقتی مشکلی برایم بوجود می‌آید، از کسی که با آن موضوع آشنایی دارد بپرسم، خودم در همه موارد مهارت تجربی یافتم. خدا می‌داند چند بار ویندوز را له و لورده کردم تا یاد گرفتم خودم ویندوز عوض کنم!!! و از آن روز یاد گرفتم روی پای خودم بایستم. حداقل در این یک مورد! من هیچ وقت آموزشی در زمینه کامپیوتر ندیدم. اما می توان گفت با اکثر کارهایی که می‌شود با یک کامپیوتر انجام داد  آشنایی دارم. حالا بعضی‌ها را بیشتر، بعضی‌ها را کمتر. اما همیشه در این یک مورد از تمام دوستانم جلوتر بودم و هستم. و اینکه لااقل در 10 سال گذشته، مدت‌های مدیدی را در اینترنت گذراندم و به طبع آن، آدمهایی بسیاری را هم دیده‌ام. اینترنت هم مثل یک سفر است. سفری که می‌توانی از آن تجربه‌های بیشماری از جهانی که در آن زندگی می‌کنی بدست آوری. و من اینترنت را هم به اندازه سفر دوست دارم.

دو برادر دارم. یکی از یکی غیر قابل تحمل‌تر و دوست داشتنی‌تر. من هنوز که هنوز است نفهمیدم پسرها در چه سنی به یک نمونه حرف گوش کن تبدیل می‌شوند. درب اتاق من روبروی اتاق‌های آنهاست. و مفتخرم که در تمامی ساعات شبانه روز (به جز مواقعی که در مکان مقدس مدرسه به سر می‌برند) سعادت شنیدن صداهای ناموزون آنها را در شرایط مختلف اعم از وسط دعوا و وسط بازی و وسط درس خواندن و وسط سپری کردن اوقات فراغت به بازی‌های کامپیوتری و وسط صحبت با تلفن و مصاحبت با دوستان دیگر و انواع و اقسام صداهایی که یک موجود دوپا می‌تواند برای جلوگیری از نابودی آلودگی صوتی ایجاد کند، باشم. این مسئله باعث می‌شود که گاهی اوقات چندین و چند روز مانند کارد و پنیر باشیم و به روش‌های بدیع و گوناگونی سعی در گرفتن زهر چشم از طرف مقابل نماییم. گاهی نیز شکر آب می‌شود‍ (!) ولی ما از  شرم انجام بعضی اعمال آب نمی‌شویم! به قطع می‌توان گفت فقط 10 درصد از یک هفته، میان ما صلح برقرار است.

از دوران کودکی و نوجوانی که خارج شویم، ورودی 83 کاردانی معماری و 85 کارشناسی معماری هستم.  کاردانی دانشگاه دولتی و کارشناسی دانشگاه آزاد هم هرکدام برای خود داستانی مفصل دارند که فکر می‌کنم از حوصله این مکان خارج است. معماری تنها چیزی بود که با توجه به مهم بودن انتخابش، خودم انتخابش نکردم. و همیشه گله داشتم از اینکه والدینم مرا مجبور به انتخاب این رشته کردند. اما امروز، و دقیقاً همین امروز که خوب فکر می‌کنم، می‌بینم این رشته تنها رشته‌ای بود که با روح ناسازگار من سر سازگاری دارد. معماری مثل یک جعبه است پر از شکلات‌های رنگارنگ و متفاوت. اگر واردش شوی، می‌توانی از تمام آنها ذره‌ای، هرچند کوچک، بچشی. و برای من که دوست دارم هر چیزی را امتحان کنم، بهترین گزینه بود و هست. معماری هم مرا به دنیای جدید وارد کرد. دنیایی که هر روز دریچه‌ی دید تازه‌ای به من نشان می داد و می‌خواست از آن به بیرون بنگرم. شیرین‌ترین راهی بود که می‌توانستم انتخاب کنم. و امروز می‌فهمم که والدینم مرا بیشتر از خودم می‌شناختند.

مرداد 88 به زیارت خانه خدا نائل شدم. سفر پرباری بود. بازتابش در زندگی من بسیار با ارزش‌تر ‌بود. از آن روز به بعد با خودم عهد‌هایی بستم و به تمامش عمل کردم. و کمی نزدیک‌تر شدم، به ذات حق تعالی. دوست دارم از این بازتاب‌ها همیشه بر زندگیم بتاباند.

به سبب جوزایی بودنم، دختری هستم که بیشتر خصوصیات متولدین این ماه در موردم صدق می‌کند. به طور مثال نمونه‌های زیر تعابیری از من هستند:

پر انرژی، بذله‌گو، ماجراجو، با قوه تخیل بسیار، انعطاف‌پذیر و همه فن حریف، خوش صحبت، شاداب، پر تحرک، با طراوت و سرزنده، خلاق، و البته کمی دمدمی، بی‌ثبات، به شدت کنجکاو (و کمی فضول)، ناقلا. از لحاظ فیزیکی سالم، دارای استخوان‎بندی محکم، چهره‎ای خوب، اغلب میانه‎رو، در افکار و ایده‎های شخصی خود متعصب، خوش شانس، خوش برخورد، تا حدی منزوی. از لحاظ زندگی و مسکن غیر ثابت و اغلب مهاجر می‎باشند. فردی سخت‎گیر – علاقمند به طبیعت وزیبایی – احساساتی و متغیر – و اغلب در رشته‎های مختلف هنری فعالیت دارد. اغلب افرادی ولخرج – از نظر خانوادگی عاطفی و احساساتی بوده و بعضاً طالب تعدد زوج می‎باشند.

هنگامی‌ که‌ جنبه‌شخصیتی‌ مثبت‌شان‌ را به‌ نمایش‌ می‌گذارند، خیلی‌ جذاب‌ می‌شوند و امان‌ از وقتی‌ که‌ جنبه‌ شخصیتی‌ منفی‌شان‌ را نشان‌ دهند... از بد هم‌ بدتر می‌شوند. آنها درست‌ مثل‌بچه‌ها سرزنده‌، پرشور و با نشاط هستند، در حقیقت‌ افسونگرانی‌ به‌ شمار می‌آیند که‌ اگر شرایط به‌ نفع‌ آنها پیش‌ برود بهترین‌ها هستند، در غیر این‌ صورت‌ افرادی‌خودخواه‌، خود محور، تخیلی‌، سرسخت‌، ناآرام‌ و بی‌قرار می‌شوند. آنها با یک‌ دنیاشور و شوق‌ فعالیت‌های‌ جدید را آغاز می‌کنند، ولی‌ از آنجایی‌ که‌ کمی‌ بی‌ دقت‌ و کم‌تلاش‌ هستند و دائما از شاخه‌ای‌ به‌ شاخه‌ دیگر می‌پرند و می‌خواهند چیزهای‌ جدیدرا تجربه‌ نمایند، درست‌ مثل‌ یک‌ پروانه‌ که‌ از روی‌ گلی‌ به‌ روی‌ گل‌ دیگر در حال‌رقص‌ و پرواز است‌، بی‌هدف‌ و بی‌دلیل‌ بدون‌ آن‌ که‌ یک‌ کار را به‌ پایان‌ برسانند، آن‌ رانیمه‌ کاره‌ رها کرده‌ و به‌ سراغ‌ کار دیگری‌ می‌روند. زندگی‌ به‌ نظر آنها یک‌ بازی‌ است‌که‌ باید همیشه‌ مملو از حرکات‌ و فعالیت‌های‌ جدید و سرگرمی‌های‌ بی‌وقفه‌ باشد وآنها فارغ‌ از کار و زندگی‌ یکنواخت‌ و عادی‌ باشند. تغییر دادن‌ ناگهانی‌ در وسطجریان‌ یکی‌ دیگر از خصلت‌های‌ عجیب‌ و غریب‌ متولدین‌ خرداد ماه‌ است‌ که‌ به‌همین‌ دلیل‌ تصمیم‌گیری‌ و ثابت‌ قدم‌ ماندن‌ برایشان‌ دشوار می‌شود.

آنها مثل‌ یک‌ آفتاب‌ پرست‌ هرگونه‌تغییری‌ را در محیط اطراف‌ خود منعکس‌ می‌کنند و اگر عصبانی‌ و بداخلاق‌ شوند،افرادی‌ بدبین‌، ترش‌ رو، نجوش‌، بدعنق‌ شده‌ و به‌ صورت‌ مادی‌ گرایانه‌ای‌ خود محورو خودبین‌ می‌شوند. اگر شرایط زندگی‌ واقعا برایشان‌ دشوار شود، کاملا قدرت‌ اراده‌خویش‌ را از دست‌ می‌دهند. در این‌ مواقع‌ آنها کم‌ حرف‌، درون‌ گرا، کم‌ رو، نگران‌،عصبی‌، ترشرو، خشک‌، ناراضی‌، غیرقابل‌ انعطاف‌، حساس‌ و تحریک‌پذیر می‌شوند.از طرفی‌ از آنجایی‌ که‌ همه‌ فن‌ حریف‌ هستند و مهارت‌های‌ زیادی‌ دارند، می‌توانندخیلی‌ سریع‌ انطباق‌پذیر شده‌ و با بهره‌گیری‌ از خلاقیت‌ و هوش‌ و ذکاوت‌موروثی‌شان‌ خودشان‌ را با دنیای‌ اطراف‌ منطبق‌ سازند و کنترل‌ اوضاع‌ را در دست‌بگیرند.

اکثر متولدین‌ خرداد ماه‌ دارای‌ هوش‌ و ذکاوتی‌ بالا و ذاتی‌ و بعضا درخشان‌ هستند وعاشق‌ چالش‌ و مبارزه‌ مغزی‌ و هوشمندانه‌ می‌باشند. اگرچه‌ تمرکز حواس‌ و دقت‌ وتوجهشان‌ برای‌ مدتی‌ زیاد است‌ ولی‌ متأسفانه‌ دوامی‌ ندارد. فرزی‌ و چالاکی‌ و انرژی‌سرشار ذهنی‌شان‌ به‌ آنها اشتهایی‌ سیری‌ناپذیر برای‌ کسب‌ علم‌ و دانش‌ روز و جدیدمی‌دهد، اگرچه‌ آنها از تحمل‌ زحمت‌ و مشقت‌ علم‌ اندوزی‌ و یادگیری‌ بیزارند. آنهاتقریبا به‌ راحتی‌ هر چیزی‌ را که‌ لازمه‌اش‌ دارا بودن‌ هوش‌ و چابکی‌ است‌، به‌ سرعت‌یاد می‌گیرند. آنها خیلی‌ زود انواع‌ مهارت‌های‌ یدی‌ را فرا می‌گیرند. آنها دارای‌ بینشی‌تحلیلی‌ هستند که‌ همین‌ آن‌ چنان‌ توانایی‌ به‌ آنها می‌بخشد که‌ به‌ راحتی‌ می‌توانند هردو جنبه‌ یک‌ سؤال‌ را دریابند ولی‌ همیشه‌ تصمیم‌گیری‌ برایشان‌ دشوار است‌. آنهامی‌توانند از هوششان‌ به‌ بهترین‌ وجهی‌ کمک‌ بگیرند تا دو جنبه‌ شخصیتی‌ خویش‌ رابا هم‌ هماهنگ‌ کرده‌ و موفق‌ شوند. اگر با مشکلی‌ مواجه‌ شوند، تا زمانی‌ که‌ راه‌ حلی‌برای‌ آن‌ پیدا نکنند، نگران‌ می‌مانند: گاهی‌ برای‌ حل‌ مشکلات‌شان‌ حتی‌ فکر دیگران‌را می‌دزدند، خطرها را به‌ جان‌ می‌خرند، خودشان‌ را در چندین‌ فعالیت‌ و کار غرق‌می‌کنند تا مشکلات‌ شان‌ حل‌ شود.

متولدین‌ خردادماه‌ ممکن‌ است‌ از نظر عاطفی‌ عمیقا درگیر شوند ولی‌ جنبه‌ دیگرشخصیت‌شان‌ بر ضد احساساتی‌ بودن‌ آنهاست‌ و در یک‌ موقعیت‌ رمانتیک‌ به‌ ناگاه‌ظاهر شده‌، به‌ آن‌ می‌خندند و بیشتر اوقات‌ پیروز می‌شوند.آنها هنگامی‌ که‌ عاشق‌ می‌شوند، سعی‌ دارند حتی‌ الامکان‌ آن‌ را از نظر عقلایی‌ تجزیه‌و تحلیل‌ نمایند ولی‌ از آنجایی‌ که‌ هیچ‌ چیز را جدی‌ نمی‌گیرند، علیرغم‌ آن‌ که‌ ابتداشدیدا از نظر احساسی‌ درگیر می‌شوند، ولی‌ تا هنگامی‌ که‌ برایشان‌ تازگی‌ دارد وجدید است‌، به‌ آن‌ پایدار می‌مانند، سپس‌ چون‌ سرخوش‌ هستند، اگر احساس‌ کنند که‌عشق‌ برایشان‌ یکنواخت‌ و خسته‌ کننده‌ شده‌ برای‌ آن‌ که‌ مبادا درد و رنجی‌ را متحمل‌شوند، کم‌ کم‌ خودشان‌ را کنار می‌کشند.

آنها در موقعیت‌های‌ کمتر جدی‌، دوستانی‌ سرگرم‌ کننده‌ هستند، البته‌ نسبتا آشنایان‌خوبی‌ محسوب‌ می‌شوند تا دوستانی‌ خوب‌، حتی‌ جدی‌ترین‌ افراد متولد خرداد ماه‌هرگز کسل‌ کننده‌ و خسته‌ کننده‌ نیستند. آنها باطنا بشاش‌ و بازیگوش‌ هستند و درجمع‌ و مهمانی‌ خوش‌ صحبت‌، مجلس‌ آرا و سر و زبان‌ دار می‌شوند و مثل‌ نگینی‌می‌درخشند.

علاقمندی‌ها: حرف‌ زدن‌، مسایل‌ نوظهور و غیرمعمول‌، تنوع‌ در زندگی‌، پروژه‌های‌متعدد که‌ همه‌ در یک‌ زمان‌ در جریان‌ هستند، مطالعه‌، موسیقی، سفر.

بیزاریها: محدودیت‌ و در قید و بند قرار گرفتن‌، تحت‌ آموزش‌ قرار گرفتن‌ دایمی‌، زندگی‌ یکنواخت‌ و بی‌هیجان‌، بی‌تحرکی‌ و مسامحه‌ فکری‌ و ذهنی‌ و تنها ماندن‌.

رنگ‌ انتخابی‌ و خوش‌ یمن‌ متولدین‌ خرداد ماه‌ «سبز» است‌. البته من به تمام رنگ‌ها علاقه دارم، و خصوصاً رنگ نارنجی، توجهم را زیادتر جلب می‌کند.

این هم یک طالع بینی از نوع ازدواجی است که فکر نمی‌کنم به کار شما بیاید. باشد برای آینده‌گان.

در ورزش، در همه رشته‌ها گذری داشته‌ام. در کودکی‌ام به شطرنج علاقه داشتم. تا زمان راهنمایی، پینگ پنگ بازی می‌کردم. دبیرستانم با بسکتبال سپری شد. این چند واحد دانشگاه هم به آموختن بدمینتون گذشت. چند وقتی است که به سمت تنیس خاکی کشده شدم و با تشویق‌های مربی‌ام، احساس می‌کنم که در این رشته موفق‌تر از همه رشته‌ها خواهم بود. به شنا خیلی علاقه دارم. همین‌طور والیبال و دوچرخه‌سواری.

پایدارترین اشتیاق من در زندگی، برای پرواز بود. آن وقت‌ها، خودم را از پرواز خیلی دور می‌دیدم. اما روز به روز دارم نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شوم. به امید آن لحظه که خودم اوج بگیرم و بال بزنم. به پاراگلایدر علاقه شدیدی دارم. فکر می‌کنم با آن بتوانم اوج پرواز را تجربه کنم. اینکه از بلندی بپری و سعی کنی خودت را ساعت‌ها در آسمان نگه داری، حس زیبایی است. به زودی به آن خواهم رسید.

موسیقی هم یکی از اعضای اصلی زندگی من است. 17 ساله که بودم، به سمت سنتور رفتم. سنتور را خیلی دوست دارم گرچه بعد از چند ماه، از یادگیری‌اش منصرف شدم. در همان حد برایم کافی بود. همین که گاهی قطعه‌ای بنوازم و کمی به عمق نت‌ها روم، برایم کافی است. علاقه وافری به ویولن دارم. همین‌طور پیانو. در کل، شنیدن موسیقی از برنامه روزانه‌ام خارج نیست.

زبان انگلیسی مهم‌ترین چیزی است که این روزها به آن فکر می‌کنم. از سوم دبستان، طبق سنت خانوادگی، مرا به کلاس زبان فرستادند. آن وقت‌ها درک نمی‌کردم این زبان چقدر می‌تواند برایم کارساز باشد. دبیرستان که رفتم، کلاس زبان هم ترک شد. فکر می‌کردم آن مقدار یادگیری، تمام نیازهایم را برطرف می‌کند. اما چند ماهی است که مجدداً رفتن به این کلاس‌ها را از سر گرفته‌ام. قدری از این اشتیاق به خاطر آینده نگری است و احتمال ادامه تحصیل، یا زندگی در یک کشور انگلیسی زبان. ولی در کل از اینکه بر این زبان به خوبی مسلط باشم، احساس خوبی دارم.

موضع سیاسی من، آن سمتی است که اگر از آن سخنی به میان آورم، مخالف خطاب می‌شوم!

از نظر مذهبی، آدمی میانه‌رو هستم. همه‌ی حد و حدودهای دین را تا جایی که بتوانم رعایت می‌کنم. و تا جایی که آن را با عقلم مغایر ندانم، به آنها عمل می‌کنم. برای خودم تعبیری از دین دارم و به آن پایبندم. این چیزهایی که به اسم اسلام توی گوشمان کرده‌اند را هم اصلاً قبول ندارم. اینها نتایج تفکرات من ناقص العقل نیست. با آدمهای زیادی صحبت کرده‌ام. در جمع‌های متفاوتی بوده‌ام. اعم از مذهبی و غیر مذهبی. و امروز به اینجا رسیده‌ام. آدم متعادلی هستم. افراط و تفریط از حوزه فکری من خارج است. ولی به شدت بر عقایدم پایبندم و سخن هر کسی که سعی دارد خلاف آن را به من ثابت کند، برایم کمترین ارزشی ندارد. در این موارد، یک گوشم در و یک گوش دروازه می‌شود.

این روزها همه تلاشم بر این است که بهتر از قبل باشم و بهتر از قبل زندگی کنم. و از زندگیم نهایت لذت را ببرم. هرچیزی که در زندگی سرراهم قرار گرفته را تجربه کرده‌ام. و دوست دارم باز هم تجربه کنم. خوب و بد. شیرین و تلخ. و به امروز که می‌رسم، دختری را می‌بینم سرشار از اهداف کوچک و بزرگ، برای سال‌های دور و نزدیک. با نیم نگاهی به آسمان، به امید روزی که بتواند اوج بگیرد، هر روز بیشتر از دیروز، تا آخرین لحظه عمرش. و هیچ راه نرفته‌ای به جا نگذارد. با کوله‌ باری از تجربیات گوناگون، آنطور که دلش همیشه او را به سمتش سوق می‌داد، پرواز کند تا جائیکه بال‌هایش اجازه دهند، و به آسمانی برسد که تنهای برای او، برای خود خود او، ابر افشانی شده.

اگر بیشتر هم بخواهی بدانی، 174 سانتی‌متر قد و 58 کیلو وزن، رنگ چشم قهوه‌ای تیره، پوست کمی جو گندمی، رنگ مو مشکی، و تصویری از من. فکر می‌کنم دیگر چیزی برای گفتن نمانده باشد.

حجت تمام شد.