خدایم را نشانم بده
از انقلاب هیچ چیزش را ندیدهام. فقط شنیدههایی بود که کی مانند دیدن میشد! از آرمان فقط شعارش را شنیده بودم. همینطور از هدف. از مبارزه. از شعار. از سینههای سپر شده جلوی گلوله. از رفتن و رفتن و گفتن، به هر قیمتی، حتی تا پای جان. هیچ وقت درکش نکردم. عمیقاً درکش نکردم. تا به امروز. تا همین چند روز پیش. دلم میسوزد. دلم برای جامعهای میسوزد که دومین کلمه اسمش، نام مقدس اسلام است و شیوهاش مسلمانی است. از ادعایی که همیشه در جهان داشتهایم و همه عمر حسین و علی و محمد را به یاری خواستیم و گفتیم قدم در جای پایشان میگذاریم. دلم میسوزد برای جامعهای که سالها به اسم اسلام، فرزندانی تربیت کرده که امروز سینه برادر خود را هدف میگیرند و بی هیچ واهمهای، دست به وقیحانهترین جنایات میزنند. اگر شیوه حسین در روز عاشورا، دروغ بود و فریب و هتک حرمت و بدنام کردن عدهای که هیچ دخالتی نداشتند، و انداختن تقصیرات به گردن گروهی دیگر، من این اسلام را نمی خواهم. اگر شیوه دعوت محمد به اسلام سرکوب بود و خفقان و اجبار و زور و ضربه، من این اسلام را نمیخواهم. اگر آن اختیار و انتخاب و آزادی و برابری و برادری و بخشش و کرامت و عطوفت، این مشت و لگد و گلوله و باتوم و گاز اشک آور است، من این اسلام را نمیخواهم. اگر اینها اسلام نیستند، پس چرا حجاب اسلام بر صورتش کشیده شده؟ اگر این اسلام آمیخته با سیاست است، پس چرا با این تلفیق، اینگونه نام مقدس اسلام به پایینترین حد ممکن آورده شده؟ اگر که نه، این همان اسلام واقعی است بی هیچ ناخالصی، من این اسلام را نمیخواهم. من شرم دارم از نام اینگونه مسلمانیای که بر من باشد. نمیشناسمت برادر. نمیشناسم تو را که اینگونه وقیحانه و صریحانه هر راهی که میخواهی میروی و هر جنایتی که میخواهی مرتکب میشوی. نمیشناسم تو را که از انجام هیچ عملی واهمه نداری و هیچ کسی هم نیست خطایت را به تو گوشزد کند. اگر این برادر دینی که میگویند، تو هستی، من نمیخواهمت. نه تو را و نه دین تو را. این روزها امانم را بریدهای. تو و امثال تو. امانم را بریده آن دستهایی که مانع از آسیب تو شد، و تو رسم وفا را به جا آوردی و کبودش کردی. امانم را بریده آن سرخی کف خیابانی که میگویی رنگ است و میبینم که خون است. امانم را بریده آن جوانمردی که به تو میگوید برو من هستم و به من میگوید برو تا او نیامده. آری برادر. حتی در میان خودتان هم هنوز هستند قلبهایی که به عشق این آب و خاک میتپند و به شور این راه و هدف میجنگند. خدا را شاهد میگیرم که اگر همین خس و خاشاکی که تو و امثال تو از آنها نام میبرید نبودند، اگر اشتیاق کنار زدن این تیرگیها و تماشای آسمان آبی زادگاهم نبود، اگر امید نداشتم به روزی که من باشم و مردمم، من باشم و کشورم، لحظهای به ماندن فکر هم نمیکردم. ولی میخواهم به چشم خودم ببینم. به چشم خودم هوای پاکی را ببینم که هر کسی ندای خود را سر دهد و دستی جلوی دهانش را نگیرد. هوای پاکی را ببینم که هرگز رنگ دود و گاز و خاک به خود نگرفته باشد. هوایی که بتوانم در آن تنفس کنم! بدوم! فریاد زنم! و تو نباشی. تو و امثال تو نباشند تا خوشبختی و آزادی مرا بگیرند. بغضی هست که با هیچ چیز فرو نشانده نمیشود. مثل آن خونهایی که به زمین ریخت و با هیچ چیزی به جای خود بر نگشت. مثل آن تنهایی که کبود شد و گرچه ترمیم شد، گرچه اثر دست تیره تو از سطح پاکش محو شد، ولی ناز شستت تا ابد بر قلبها میماند. و از تو همیشه یاد میشود. تویی که منافع امروزت را به جزای آخرتت فروختهای. تویی که به نام دین، به نام مقدس اسلام، دست به انجام هر عملی میزنی. دلم را یارای هیچ سخن دیگری نیست. بیش از این نمیتوانم بغضم را فرو دهم... برو. تو برو تا بتوانم خدایم را ببینم. سیاهی سایه تو مانع سختی است. برو