بهش میگم بیا با هم یه پست بنویسیم. یه پست بداهه. دلم می خواد وبلاگم مثل یه دیوار بشه که من و اون با هم روشو خط خطی کردیم و سپردیم به دست روزگار. تا شاید سال ها بعد, با گذر از جلوی اون, یاد خاطرات خوش با هم بودنمون بیافتیم. بیا بنویسیم. یه دیوار سنگی با دو تا میله فلزی دست من و تو:

ت : دیوار محکمی نیست. راحت میشه روش نوشت. اولین چیزی که روی دیوار می نویسن چیه؟ مثلاً 30 دی 88

آ : خدایاااا! هنوزم مثل بچگی هاشه, یعنی پیله میکنه دیگه ول نمیکنه ها! من با این حال خراب حالا وبلاگ نوشتنم چیه؟ البته من دیگه مثل اون بچگی ها نیستم. حوصله مقاومت زیادی ندارم. خب.... چی میگفتیم؟ آها. سی دی 88. من اگه باشم می نویسم سلطان عشق مادر!

ت : اونو که پشت کامیون می نویسن نه روی دیوار! می خوای یه قلب بزرگ بکشم, یه تیر هم وسطش؟ اونوقت خودمونو با این تیر بچسبونیم به دیوار. بچسبونیم تا همیشه. اه اه اه ! زیادی عشقولانه شد! حیف که از روی دیوار پاک نمیشه!  حالا ببینش! همش داره بازی می کنه! حتی این بازی مسخره رو هم به من ترجیح میده!!! شیطونه میگه نصفه شبی یه Buzz بزرگ براش بفرستم!

آ : خب... فکر بدی هم نیست ها! همه چیزهایی که مدت ها از هم پنهان می کردیم رو میشه اینجا بنویسیم! آخه قول داده بدون سانسور! حالا من که ناراحت نمیشم, چون کلا زیاد اهل خودسانسوری نیستم. تو رو بگو! ها ها ها ها... خب بگو ببینم اگر بخوای یه چیزی از من بپرسی که تا حالا نپرسیدی چی میپرسی؟

ت : واااای چه سوال سختی!!!! خب اگر می خواستم بپرسم که می پرسیدم .... خب بذار یکم فکر کنم ... (دقایقی بعد) خوب که فکر میکنم, می بینم هیچ چیزی نبوده که بخوام ازت بپرسم و نپرسیده باشم. نمی دونم چرا. یا من خیلی زیادی می پرسم یا تو خیلی موجهی. شاید اسمشو این نشه گذاشت, اما به نظر من پشت هر قدمت هزار دلیل و علت معلوم هست که هر کسی ببینه راه تو براش روشن میشه. اونی که فقط دنبال پرسیدن هست, کسی هست که قدرت تفکر و تجزیه تحلیلشو فرستاده تعطیلات. اما حالا بذار یه چیز دیگه رو برات بگم. توی این مدت, چندتا اتفاق افتاد که من بابت اونها واقعاً ناراحت و شرمنده ام. و هر وقت یادشون میافتم, خیلی در برابرت خجالت زده میشم. اولیش روز فارغ التحصیلیت بود که از متن قشنگی که آماده کرده بودی, کامل و خوب فیلم نگرفتم. دومیش اون روز کذایی بود و نامه های کلوب و تلفن وقتی دانشگاه بودم و صحبتهامون و ... یادش که میافتم دلم می خواد زمین دهن باز کنه و منو ببلعه... فکر میکنم هرگز نتونستم اون اتفاق رو جبران کنم. همیشه فکر می کردم هنوز وقتی هست, اما امشب, می بینم که همه چیز خیلی زود گذشت و آینده ای که دیدنش غیر ممکنه. خیلی ناراحتم که اینقدر زود تموم شد...

آ: بووووووووووس در حد یاهو! (هنوز نصفش رو نخوندم, بهت پیشنهاد می کنم از اینجا دور بشی اگرنه مجبور میشم اولین آیکون از پایین سمت چپ رو استفاده کنم). می دونی راستش در مورد اون فیلم خودم هم گاهی یادش می افتادم؛ اما اصولا من آدم تجربه گرایی هستم و تجربه بهم نشون داده که تا به حال حتی قشنگ ترین فیلم های زندگیم رو حوصله نداشتم با اشتیاق نگاه کنم, چه برسه به اینکه فیلم چیزی رو بشینم و نگاه کنم, بنابراین نگران نباش! مطمئنم که حتی اگر بودش من یک بار هم اون رو دوباره نگاه نمی کردم (نیشخند به سبک یاهو...). در مورد اون روز... اگر خوب من رو بشناسی یه چیزی کاملا در موردم مصداق داره به شدت! اون هم اینه که همونقدر که چیزهای مهم مثل تولد عزیزترین هام به سختی یادم می مونه خاطرات بد به سرعت از ذهنم محو میشن! راستش اون دو مورد دیگه رو که گفتی تا به امروز که خودت یادآوری کردی از یادم رفته بود به کلی.

ت کوچکم... عمر ما آدم ها کوتاه تر از اونه که به یک چیزهایی بگذره! هرگز عمرم رو در اینکه آدم ها یه روزی چی به من گفتن و چی کردن یا چه اشتباهاتی کردن یا در مرور خاطرات بد نگذروندم. دیگه اینکه اینقدر اشتباه دارم که اگر هر روز فقط یکی از اونها رو به یاد بیارم و باقی عمرم هم هیچ خطایی نکنم فکر کنم صد سالی عمر لازم دارم!! دیگه وقت نیست که به آنچه دیگران کردند و نباید, بپردازم....

اما یه چیز هم در مورد تو هست و اینکه محبتت به من بیش بود از آنچه می توانست بودن....
بسه طولانی شد! عشقولانه زیادی واسه اخلاق تو خوب نیست!

ت : اخلاق به این خوبی! چشه مگه! .. . هرچقدر هم بگی, باز من هیچ وقت نمی تونم با این مسئله کنار بیام. هر چقدر تو عزیز باشی و بخشنده و بزرگوار, باز نمی تونم. چیزهای بزرگی بود که از تو یاد گرفتم. بیا یه شعر قشنگ بنویسیم. چی بود اون شعر مصدق, که می گفت :

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی  اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهی دستی مرد ! "

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه ... می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! .... همه چیز

تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

بیا این شعرو بنویسیم. بیا بنویسیم. زیرش هم می نویسم ت - آخرین دقیقه پایانی دی ماه 88 - فقط زود  کمک کن بنویسیم تا از اتحاد اخراجت نکردم!

----------------------

پ.ن: از همه دوستان عزیزم عذر میخوام, چون یکم سرم شلوغه. یکم بیشتر از یکم البته. به زودی میام به همتون سر میزنم. ببخشید که ابراز لطفتونو بی پاسخ گذاشتم هنوز.