به مناسبت هفته معلم
استاد عظیظم!! اکنون که این نامه را برای تو مینویسم از یک دیدار نسبتاً طولانی روی ماهت برگشتهام و از همان لحظهای که از تو جدا شدم به این فکر بودم که زودتر خودم را به تکنولوژی برسانم و نامهای برایت بنویسم. استاد عزیزی که 19.80 پروژه نهایی من درخشانترین نمره در کارنامه دانشجویانت شده و در وصف طرح من برای عالم و آدم سخنرانی کردهای و هر روز مرا در سیل وسیع دانشجویانی قرار دادهای که برای پروژهشان راهنمایی میخواهند و من هم این روزها اصلاً حال و حوصله تفکر در باب طراحی موضوعات مشابه را ندارم و هر کدام را یکجور میپیچانم. استاد عزیزی که بعد از آن مهندس شدن پر صدای من هر بار که وارد اتاقت میشوم چنان از صندلی بلند میشوی و با من دست میدهی و احوالپرسی میکنی که فک تمام آن سال اول و دوم و سومیها با شتاب 60 کیلومتر در دقیقه به زمین کوبانیده میشود. استاد مهربانی که اینقدر حسودی کردی که تمام پروژهام را به سرعت برق تمام کردم تا به مراسم خداحافظی خالهام برسم و اینقدر گفتی کمی هم برای من نقش خواهرزاده را بازی کن!!
استاد گرامی. امروز و آن روز که به تو تلفن کردم و سال نو را تبریک گفتم فهمیدم که یک وابستگی عاطفی شدید به من پیدا کردهای و فهمیدم که آن حرفهایی که پدرم بعد از جلسه دفاع جلوی دیگر استادها گفت تو را چنان مسرور کرده که الآن احساس میکنی با حضور من، میتوانی دنیا را تصرف کنی! و حال اینگونه مرا به سمت خود میکشانی!!
امروز احساس کردم واقعاً باید اعتراف کنم!
باید اعتراف کنم که شخص شخیص شما گرچه
گذشته مرا به یاد نمیآورد، اما تو از همان روزی که برای ثبت نام آمدم مشت
محکمی در اعضا و جوارح من بودی! تو یک مدیر گروه بودی! مدیر گروهی با شمایل
زن بابای داستان سیندرلا.
باید اعتراف کنم که وقتی درس طراحی با دست آزاد که زحمت تدریس (که چه عرض کنم) آن را در اولین ترم ورود به دانشگاهم متقبل شدی فهمیدم که تو یکی از آن دسته انگشت شمار آدمها هستی که عمراً نمیتوانم با او سازش پذیرم. از همان روزهایی که ما را در محوطه دانشگاه مانند گوسفندانی به چرا میبردی و از ما میخواستی ساختمانهای قوطی مانند را اسکیس بزنیم. حتی آن روزی که ما را در دل طبیعت بردی و آن درختان مسخره و آن دیوار آجری را نقاشی کردیم!! و من خندهدار ترین طرح ممکن را زدم. و حتی پروژه پایانی آن درس!! استاد جان! یادت هست؟ که برای آن درس در کارم آسمانهایی راندو کردم که گفتی این کلاغها چیست؟! این کلاغهای آبی رنگ؟! از همان روز جنگ بین من و تو شروع شد. همان روز که من 12 گرفتم. از همان کلاغها.
جنگ ما جنگ روانی بود! از فردای آن روز که ترم جدیدمان شروع شد و درس انقلاب اسلامی را با رئیس دانشگاه!! گرفتم، هدفم سرنگونی تو بود. نمیدانی یک ترم چطور همهی دانشجویان را جمع کردم و باهم خودمان را در دل رئیس دانشگاه جا کردیم و چقدر حجابمان خوب بود آن ترم به قدری که رئیس دانشگاه بیشتر جلسات کلاسمان را در دفترش برگذار کرد و هر هفته آخر کلاس زنگ میزد و آبدارچی دفترش با یک سینی چایی وارد میشد و او از آن گوشه میزش شکلات خوری خاتم را بیرون میآورد و به ما که دختران ارشاد شدهای بودیم شکلاتهای خوشمزه میداد. و ما در آن لحظات چای و شیرینی خوران برایش دردودل میکردیم و از مشکلات گروهمان میگفتیم!! تا جائیکه توانستیم پس از یک ترم مخ زنی تو را به میز محاکمه بکشانیم!
نمیدانم چطور چهره من از یادت رفته بود.
منی که به همراه یکی از پسرهای ورودی خودمان و یک دختر و پسر ورودی بعد از
ما به عنوان نماینده بچههای معماری تو را به میز محاکمه کشانیدم! آن روز
را یادم است. دادگاه همان دفتر رئیس دانشگاه بود و تو به همراه معاون
دانشگاه که خیلی در کار بچههای معماری دخالت میکرد و همسر مهربانت که از
دست تازیانههای تو همیشه به او پناه میبردیم و خودش با وجودیکه در گروه
عمران دانشگاه بود، تخصصش حل و فصل مشکلات دانشجویان معماری بود، نشسته
بودی و انگشت اتهام ما بارها و بارها به سمتت نشانه رفت و تو به کمک آن دو
نفر حامیانت توانستی از مهلکه بگریزی ولی آه ما گریبانگیرت شد تا جائیکه
آنقدر شورشها ادامه یافت تا مجبور شدی آن استاد پروازیهایی که میخواستیم
را بیاوری و یک بار برای همیشه کاری مفید انجام داده باشی. گرچه این کار
را وقتی انجام دادی که آب از سر ما گذشته بود.
استاد ارجمندم. از آن روز دیگر تو از من هیچ تصویری ندیدی. هرگز خودم را جلوی چشمانت ظاهر نکردم چون فهمیدم دیگر کار دارد به جاهای باریک کشیده میشود. و یک سال تمام روی ماهم از جلوی چشمانت غایب شد تا دیگر نتوانستی تشخیص بدهی از بین آن ورودی، کدام یکی از این دخترها آن روز نشسته بود و اینقدر بلبلزبانی میکرد. گرچه همسر مهربانت مرا خوب به خاطر دارد و بارها و بارها پس از آن باز هم با روی باز ما را پذیرفت و مشکلات گروهمان را حل و فصل کرد. حتی روزی که رفتم و با او صحبت کردم برای انتخاب استاد، خودش مرا به سمت تو پاس داد و به طرز غیر قابل تصوری، با وجودیکه تو را در گزینه آخر جای داده بودم، اما استاد راهنمای من شدی و مرا به اینجا رساندی.
میدانی استاد جان. تو از آن دسته آدمهایی هستی که اگر با کسی صمیمی نشوی، هیچ سودی به آنها نمیرسانی. حتی امروز هم این نکته دوباره در ذهنم روشن شد که هر چقدر آن دانشجوی ترم آخر کاردانی بیچاره سر درسی که حذف شده بود داشت از تو خواهش میکرد راه حلی جلوی پایش بگذاری و تو فقط میگفتی با استادت باید صحبت کنی!! این مسئله هیچ ربطی به من ندارد. و من خودم و خودمان را یادمان میآمد که ترم اول میآمدیم و میگفتیم این استاد بد است و همیشه غایب است و تو میگفتی آش کشک خالهتونه! همینیه که هست.
ای استاد جان. دلم میخواست میتوانستم همه اینها را به تو بگویم. شاید همسر مهربانت هرگز گذشته مرا به تو یادآوری نکرده، شاید هم آن را یک جورهایی برایت حل کرده که تو امروز اینقدر به من وابسته شدهای! شاید هم اخلاقت مثل آقایان است که اگر در اولین دیدارها با کسی دعوا کنند، آن شخص به دوست صمیمیشان تبدیل میشود. هرچه که بود و هست امروز حتی به من گفتی که فردا سالروز تولدت است! و شاید از من توقع داری که فردا به تو پیامک بزنم و تبریک بگویم! اما کور خواندهای! هر چیزی حدی دارد. احترام شاگرد و استادی را نگهدار لطفاً! همینقدر که این افتخارات کثیر را با زحمات چندین ماههام بر روی آن پروژه، به تو هدیه کردم دیگر نباید از من توقع بیشتر داشته باشی. حالا من آن روزها گفتم تو هم مثل خالهام! اما زیاد جدی نگیر لطفاً.
خلاصه اینکه استاد جان، امروز که دیدمت
هفته معلم را به تو تبریک نگفتم. راستش داشتم بین یک معلم و تو قیاسهایی
انجام میدادم و فهمیدم تو بیش از هر چیز معلم اخلاق من بودی! که میگویند
ادب از که آموختی .... اما صلاح ندیدم جلوی آن همه دانشجو به تو بگویم که
بهترین معلم اخلاق من بودی!
اما هرچه که بود و گذشت، من در اینجا که رسمیترین فضای نوشتاری من است هفته معلم را به تو تبریک میگویم. همینطور سالروز تولدت را. امیدوارم صد و بیست سال زنده و سلامت باشی و سایهات بالای سر بچههایت، خصوصاً آن دختر نازنازیات که از یک سالگیاش هر روز بهانه تو را میگرفت و تو هم کلاسهای ما را تعطیل میکردی تا به دلبندت برسی، باشد.
قول میدهم چند روز دیگر، با گل و شیرینی خدمتت برسم و قدری از زحماتت تشکر کنم. باشد که همه ما دانشجویان و فارغ التحصیلان نیز رستگار شویم.
توضیح نوشت: خدا نکند که آدم چهار تا دوست یکی از یکی عزیزتر داشته باشد! آنوقت با وقوع یک غیبت صغری، از بیمارستان نمازی شیراز تماس میگیرند و میگویند خانم شما الآن باید در آن اتاق انتهای راهرو بستری باشی!!! پس چرا نیستی؟!!
میس زوروی عزیز، شما که میآیی دوستان را از حال من باخبر میکنی لااقل بعد از اینکه به ملاقاتم آمدی، بیا و بگو که حالم رو به بهبود است و مشکل خاصی نبوده. اینقدر جدی گفتی که خودم هم یک لحظه شک کردم!! دوستان هم نگران شدند و دست به هر راه غیر وبلاگی زدند تا احوال پرسی کنند. من شدیداً از همه عذر میخواهم که آمدم و این شیطنتها را هم دیدم، اما فرصت نشد ابراز وجود کنم و فکر شما را با این نگرانی رها کردم و رفتم.
در ضمن: این را نیز ببینید.