براي فرشته آسمونيم...
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنيست
هر روز ميرم رو ايوون. يه گوشه اي ميشينم و به انسانها نگاه مي كنم. من هيچ وقت به اونا حسودي نكردم چون خيلي چيزها دارم كه اونا ندارند. من هر روز صبح زود قبل از طلوع خورشيد از خواب بيدار ميشم. به پر و بالم كش و قوسي ميدم. چند قدم عقب و جلو ميرم، بالهامو باز ميكنم و ميپرم. چند بار بال مي زنم تا اوج بگيرم. وقي بالا ميرم باد هم كمك ميكنه و من بدون بال زدن تو آسمون ميچرخم. ميچرخم و به اين سمت و اون سمت ميرم. بين كوهها، بالاي جادهها، روي بيابون، وسط ابرها، بالاي جنگل. از بالاي كوهها به پايين پرواز ميكنم. وقتي رسيدم پايين دوباره بال ميزنم و اوج ميگيرم. اين صعود و فرودها برام خيلي لذت بخشه. من عاشق پروازم... بعضي وقتها هم كه دلم ميگيره ميرم روي دريا و اونجا اونقدر بال ميزنم تا دريا تموم بشه. اگر منم غصه هام تموم شده بود كه برميگردم اما اگر هنوز غمي داشته باشم اونقدر دريا رو دور مي زنم تا غصه هام تموم بشن. وقتي هم آسمون دلش ميگيره و گريه ميكنه مجبورم روي زمين بمونم و از پايين به آسمون نگاه كنم. بعضي وقتها هم ميترسم و ميرم يه گوشه قايم ميشم. آخه ميدونيد، گاهي آسمون به اين بزرگي هم اونقدر دلش از روزگار ميگيره كه بغضش ميشكنه و ميون گريههاش فرياد هم ميزنه. فريادي كه من ازش وحشت دارم. فريادي كه اونقدر بلنده كه ميشه ازش فهميد روزگار بد جوري دلشو شكسته. اونوقت منم دلم ميگيره. بعضي روزها كه خيلي سرحالم تموم آسمون رو بال ميزنم. من به همه جاي آسمون سفر كردم. همه جاش. تك تك ابرها رو ميشناسم. درياها ديگه با من دوست شدند. كوهها بهم سلام ميكنند. بيابون اما، فقط بهم خيره ميشه. هنوز خيلي باهاش صميمي نشدم تا حرفامونو براي هم بگيم. من فقط نگاهش ميكنم. اونم همين طور. ولي من بيشتر از همه درياها رو دوست دارم. خيلي مهربونند. جايي كه موج نباشه عكس منو بهم نشون ميدن. خيلي باهاشون رفيقم. خلاصه من خيلي چيزها دارم كه انسانها ندارند. براي همين هم هميشه به خودم افتخار ميكنم.
امروز باز دلم گرفته. ميخوام برم پيش دريا. ميخوام اونقدر بال بزنم تا دريا تموم بشه. ميخوام اونقدر پرواز كنم كه باد منو با خودش ببره. ميخوام بال بزنم...
بالهايم را گشوده و آماده پروازم
آيا با من همسفر خواهي شد؟
من همسفري ميخواهم زميني
همرازي ميخواهم از جنس آب
راهبري ميخواهم تا قلب آسمان
با من پرواز خواهي كرد؟
سالها بعد نوشت (دقیقاً دی ماه 88) : واقعاً آدمها چقدر عوض میشن! امروز که دوباره به این پست رسیدم، خیلی خاطرات برام زنده شدند. فکر نمیکردم این همه سال با این مطلب فاصله داشتم، و هنوز خط به خط جملاتم، توی ذهنم باشه. گرچه متاسفانه اون کسی که این پست رو بهش تقدیم کردم، یادم نمیاد! یه حدسهایی میزنم، اما دقیقاً یادم نمیاد. نه به این خاطر که آدمهای زیادی توی زندگی من اومدند و رفتند، بلکه به این دلیل که خیلی مسائل اونطوری که ما فکر میکنیم نیستند. همینطور خیلی احساسات زمان خودشون رو دارند. انسان موجود عجیبی است. خیلی عجیب.