امشب قرار است بیست و سومین شمع زندگیم را نیز خاموش کنم. 3 سال از بیست سالگیم گذشت. مثل برق و باد. هر سال برایم زیباتر بود. با تجربه‌های جدیدتر. نمی‌دانم اگر قرار باشد بتوانم کمی به عقب باز گردم، کدامیک از این سه سال را انتخاب خواهم کرد. اما هر چه بود و گذشت، زیباترین روزهای عمرم بودند. سه سال پیش، در چنین روزی، گفته بودم:

" از بیست ساله شدن هیچ وقت خوشم نمیومد و حالا...

بیست سالگی برام یه مرزه. مرز بین دنیایی که خودم ساختم و دنیایی که آدم بزرگها می سازند. همیشه می ترسیدم که یه روز به این مرز برسم و بخوام ازش رد بشم. و امروز.... این اتفاق افتاد."

اما امروز که خوب به این سه سال نگاه می‌کنم، می‌بینم دنیای آدم بزرگ‌ها هم خوب دنیایی است. ما آدم‌ها هرچقدر هم که کودک درونمان را شاد و سرزنده نگه داریم، ‌باز هم بیشتر دنیایمان را آدم بزرگ بودن پر می‌کند.

از دیشب که ساعت از نیمه شب گذشت، سیل تماس‌ها و پیام‌ها به سمتم نشانه رفت. از آشنایان و دوستان قدیمی و دوستان جدید و پیام‌ها اینترنتی و ... . واقعاً امسال بیشتر از هر سال دیگر تبریک دریافت کردم. و این یعنی دوستان زیادی دارم. عزیزانی که حاضر نیستم هیچ چیز را با آنها عوض کنم. چند نفر هم امسال با تبریکشان غافلگیرم کردند! آنهایی که دست روزگار ما را از هم جدا ساخته بود و امروز به من یادآوری کردند که عمر کوتاه جایی برای فاصله ندارد. امروز احساس می‌کنم خوشبخت‌ترین فرد زمینم. امروز برایم روز بسیار زیبایی است.

باید یادآوری کنم که پنجمین سال در کنار شما بودن هم گذشت. 5 خرداد 84 اولین پست من در این وبلاگ بود. آمده بودم برای هدف‌های دیگر. اما به چیزهایی رسیدم که مسیر زندگی من را عوض کردند. به خودم رسیدم. به شما رسیدم. و به خوشبختی رسیدم.
عمیقاً دوستش دارم این صفحه مجازی را. شما دوستان مجازی را. و هر چیز مجازی دیگری که بهانه‌ای است برای با هم بودن‌ها.