سردرگمم. گیجم. ذهنم آنقدر پراکنده است که نمی‌توانم جمع و جورش کنم و یکی دو خط بنویسم. احساس می‌کنم در میان یک هزارتوی سفید و زیبا و سیال و لطیف گم شده‌ام. هر مسیری را که امتحان می‌کنم زیباتر از قبلی است. و جذاب‌تر. آنچنان مرا به سمت خودش می‌کشاند که یارای مقاومت‌‌ام نیست. آنقدر رؤیاهایم واقعی شده‌اند که دیگر نمی‌فهمم اکنون بیدارم یا خواب. مدام در حال فرود و صعودم. اوج می‌گیرم و سپس کمی ارتفاعم را کم می‌کنم. دوباره اوج می‌گیرم و سرعتم را بیشتر می‌کنم. درون ابرها محو می‌شوم.

نمی‌شناسمش؛ آنقدر که باید. دلنشین است و زیبا. اما سخت است. پوسته‌ی محکمی دارد که به نظر غیر قابل نفوذ می‌آید. اما در نهایت محکمی، نرم است و لطیف. احساس می‌کنم تناقض بزرگی وجود دارد. با هم کنار نمی‌آید. یک جای کار مشکلی دارد. این سختی و نرمی با هم جور در نمی‌آید. شاید من نمی‌خواهم جورش کنم!  نمی‌دانم. دلم می‌خواهد تمام احساس و افکارم را بیرون بریزم. دلم می‌خواهد هرچه درونم هست را بیرون بریزم. حتی صدای نفس‌هایم را. دلم می‌خواهد هر چه درونش هست را بیرون بریزد. حتی صدای نفس‌هایش را. دور است. دست نیافتنی است. دلم می‌خواهد نزدیک‌تر بود. کوتاه‌تر بود. مثل یک رمان چندین و چند جلدی است. گرچه ظاهرش به یک داستان کوتاه می‌ماند.

گاهی فکر می‌کنم سخن گفتن، ارزشمند‌ترین گوهری است که یک انسان دربر دارد. گوهری ارزشمند هرچند خطرناک! باید خوب راه و چاهش را شناخت. باید خوب تجزیه و تحلیلش کرد و بی‌گدار به آب نزد، تا بتوان به بالاترین ثروت‌ها رسید. گاهی فکر می‌کنم چقدر خوب بود اگر همه‌ی ما بیشتر با هم سخن می‌گفتیم.