کمی مرورم میکنید؟
این روزها مدام در حال مرور گذشته هستم. احساس میکنم تمام گذشته را باید کنار بگذارم و آیندهای نو بسازم. احساس میکنم گذشته را مانند عروسک پارچهای کهنهای که تمام خاطرات کودکیات را ساخته، از آغوشت جدا میکنند و وعده یک عروسک جدید را به تو میدهند! عروسکی از نوع آوازخوان، با لباسهای پر زرق و برق، دست و پاهای پلاستیکی خوش فرم و یک کمد لباس که هر موقع خواستی تنوعی به ظاهرش بدهی! اما دریغ که تو تنها رشته موی عروسک پارچهای کهنهی خودت، که توانستی از خطر کنده شدن توسط پسر بچهی همسایه نجات دهی را، با هیچ کدام از این زرق و برقها عوض نخواهی کرد. تو گریه میکنی، پایت را زمین میکوبی، عروسکت را در دور از دسترسترین جای ممکن خانه پنهان میکنی، پنهانی آن را به دختر همسایه میدهی تا گوشهی کمدش بگذارد و آنها نتوانند آن را برای همیشه از تو بگیرند، اما دریغ. دریغ که تو کودکی و قدرتی نداری.
دوست دارم در آرشیو وبلاگم جستوجویی کنم. دوست دارم به ابتدای اولین دوستیهای مجازیام برسم. دلم میخواهد ببینم اولین ارتباط من با همهی شما چه زمانی بوده و چطور شروع شده؟! عجب خاطراتی است! خاطراتی نــــاب! و ارزشمند. هر روز در حال مرورم. مرور گذشته. مرور دوستیها. مرور لحظاتی که دیگر تکرار نمیشوند. مرور خودم. دلم میخواهد تمام 327 پست قبلی این وبلاگ را برای چندمین بار بخوانم. دلم میخواهد تمام احساس و افکاری که هنگام نوشتن هر کدام از آنها را داشتم دوباره مرور کنم. دلم میخواست میتوانستم زمان را نگه دارم، و ساعتها و روزها، درون گذشتهام غرق شوم. این روزها فقط مرور کردن کمی آرامم میکند...
قوانین مورفی یعنی درست زمانی که در اوج احساسی نوشتن هستی، نمیدانی کدام کلید را زدی که با backspace بعدی، صفحه یک مرحله به عقب رفت و forward کردنش، فقط صفحه خالی پست مطلب جدید را به تو نشان ميدهد! واقعن احساسی نوشتن هم به ما نیامده!!!
تمام حس و حالم سوخت! خاکستر شد! داشتم از اولین شروعهایی که با شما داشتم مینوشتم! ميخواستم مرورتان کنم؛ نگذاشت. شما اولینها را یادتان هست؟ شروع ما را؟