بودن و .. نبودن؟؟
امشب توی چراغ قرمزها از بچه های گل فروش گل خریدم، و اون ها رو به دوستای نزدیکم دادم و بهشون گفتم که چقدر وجودشون برام اهمیت داره.
رفتم یه عالمه مواد اولیه برای درست کردن کیک و شیرینی و دسر و هرچیزی که فکر می کردم بچه ها و مهمونهای فردا دوست خواهند داشت خریدم و تصمیم دارم از کله ی صبح برم توی آشپزخونه و اینها رو درست کنم.
می خوام فقط یک درصد احتمال بدم که فردا شب آخرین زمان دور هم جمع شدنمون هست!
وقتی آدم به فکر میافته که چقدر ممکنه زمان داشته باشه، خیلی چیزها از ذهنش می گذره. چقدر خوبه با همین بهانهی کوچولو که مردم فقط باهاش جک می سازن، یکم از آدمهایی که دوستشون داریم تشکر کنیم. هر طوری که می تونیم. حس خیلی خوبی به آدم میده.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۱ ساعت 23:15 توسط من
|