1- دو هفته قبل مسجی برام اومد که نوید اجرای کنسرت یک گروه بسیار خوب رو داد. به دوستم گفتم بیا بریم، از اونجایی که جمعه شب توی جشن روز معمار قرار بود اجراشون رو ببینیم گفت چه کاریه دوبار دوبار رفتن و ما هم بی خیالش شدیم و بلیط نگرفتیم. امروز زنگ زده که اگر بلیط باشه میای بریم؟ گفتم آره. اما همکارهاش فقط یه بلیط اضافه داشتن و اون رفت و من سرم بی کلاه موند!!!

2- کلی برنامه ریختم و یه عصر جذاب رو برای خودم برنامه ریزی کردم، از صد و پنجاه وجه چنان ضدحال‌هایی به سمتم شلیک شد که پرت شدم خوردم به دیوار!!

3- از تمام کارهایی که باید انجام می‌دادم عقب افتادم، و توی تمام کارهایی که انجامشون اصلن مهم و ضروری نبود پیشرفت داشتم در حد اساسی!

اصلن این روزها فکر می‌کنم وارونه شدم. هر از گاهی یه چیزی که دستم هست رو ول می‌کنم ببینم در جهت جاذبه هستم یا واقعن سروته ایستادم.