اندر احوالات این دل...
بعد از یه مدت طولانی بالاخره دلم زبون باز کرد. منم فوراْ کاغذ و قلم رو برداشتم و هر چی گفت نوشتم. گفتم شاید حرفهاش به درد وبلاگ بخوره( قضیه بحرانی کمبود و اینا...) وقتی حرفهاش تموم شد نگاه کردم دیدم ۴ صفحه حرف زده. تعجب کردم چون دل من اینقدرها پرحرف نیست. برگشتم اول نوشته ها و شروع کردم به خوندن ببینم چی گفته. وااای حالش خراب بود. باهاش دعوا کردم. گفتم تو چه دلی هستی همش یا گرفته ای یا یه حرفای عجیب میزنی. بعضی وقتها هم اونقدر میریزی به هم که ارور میدی بابا خوب به تو هم میگن دل. مردم دل دارن ما هم دل داریم!! ببین دلهای بقیه چقدر خوبن. خلاصه خیلی باهاش دعوا کردم اما اون هیچی نگفت. پشیمون شدم. خواستم یه جوری جبران کنم گفتم بیام و حرفهاشو اینجا بنویسم اما هر کاری کردم نشد. نمی دونم چرا اما وقتی ثبت مطلب رو میزدم تا به قول خودش بازسازی کنه ارور میداد. یه دفعه شنیدم دلم یه چیزی گفت. درست متوجه نشدم. بهش گفتم نشنیدم میشه دوباره بگی؟؟!! گفت اینا رو پاک کن و هر چی من میگم بنویس. همرو پاک کردم و گفتم بگو می نویسم. اما یه جمله بیشتر نگفت!!!!!..........
"سرمایه های هر دلی حرفهائیست که برای نگفتن دارد"