مسافر دلتنگی-12
لحظه ها و ساعتها مي گذرند. به زمان پلاسما تنها 5 دور تا جشن قلب باقيست. اما خبرهاي رسيده حاكي از آنند كه امسال بدترين سال در تاريخ پلاسما بوده است. اكنون تو در گلبول سفيد به انتظار مرگ نشسته اي. اكنون تنها دو دوست باقي مانده اند كه تو را يكي از عاملان اين اوضاع نمي دانند. شادي دختر خيلي خوبي است. هميشه و در هر شرايطي لبخند بر لبانش مي بيني. شوخيهايش باعث مي شود كمتر فكر كني. اميدوار هم سرشار از اميد است. تو در ميان اين دو دلتنگيت كمتر شده اما هنوز از حال پرنسس سنگي خبر نداري. فكر مي كردي امسال در بهترين جشن قلب شركت خواهي كرد و به پرنسس كمك مي كني تا افكار ناراحت كننده اش را بيرون بريزد. فكر مي كردي مي تواني شاهد روابط خوب پرنسس و ديوانه باشي. فكر مي كردي... بله. تو افكار بسياري داشتي ولي فكر نمي كردي عمر سفرت در پلاسما اينقدر زود به پايان برسد. حالا تو به همراه افراد زيادي در گلبول سفيد به انتظار مرگ نشسته ايد. جايي كه تنها سرگرمي فقط حرف زدن با يكديگر است. جايي كه كمتر كسي در آن احساس راحتي مي كند. دوست داري هر چه زودتر مرگ فرا برسد و تو را ببلعد. ديگر از اين سردرگمي خسته شده اي. ولي تو مجبور به انتظار كشيدن هستي. انتظار... انتظار... انتظار.
جشن قلب هم گذشت. الان ديگر مسافران پلاسما سال جديد را هم شروع كرده اند. مسافراني سراسر خشم و كينه و غرور. بر اساس خبرهاي رسيده اين جشن قلب با شكوهترين جشن قلب پلاسما بوده است. محيط پلاسما به قدري تازه و شاداب بوده كه تمام مسافران را شگفت زده كرده بود. پرنسس نيز با حضور ميان اين بدي ها شادي آنان را دو چندان كرده بود. خبرها اينطور بوده كه پرنسس نيز تمام بدي ها را در وجود خود جمع كرده و با تقسيم آنها با مسافران، محيط پلاسما را بيشتر از قبل آلوده كرده است. اما پرنسسي كه تو ديدي اينقدر خشن و نفرت انگيز به نظر نمي رسيد. چه فكري مي كردي و حالا چه شده است. باور كردني نيست.
.............................................................................................................
به زمان پلاسما حدود 30 دور از جشن قلب گذشته و تو هنوز در گلبول منتظر مرگ هستي. چند لحظه پيش خبر تازه اي رسيد است. طبق اين خبر پرنسس از وجود اين همه بدي در پلاسما خسته شده. اگر اين خبر درست باشد به زودي خوبي ها به پلاسما باز خواهند گشت. خوشحال نمي شوي چون آنطور كه تو تاكنون ديده اي اتفاقات پلاسما غير قابل پيش بيني هستند. پس نمي شود اطمينان يافت كه بازگشت به پلاسما قطعي است. چند دور ديگر نيز از زمان پلاسما گذشت تا اينكه بالاخره اولين اتفاق رخ داد.
...............................................................................................................
همه در سالن دور هم جمع شده ايد. همه به جر يك نفر. وفادار. او چند لحظه پيش براي آوردن چيزي به اتاقش رفت. همه منتظريد او بازگردد تا صحبت خود را شروع كنيد.صحبت جمعي در موردم وضع اخير پلاسما. بحثي كه موقع رسيدن هر خبر بوجود مي آيد. وفادار دير كرده است. محبت مي گويد:
- دلتنگ!! لطفاً برو و وفادار را صدا كن بيايد. ما منتظرش هستيم.
از جايت بلند مي شوي و به سمت اتاق وفادار ميروي. به در اتاق مي رسي. دستگيره را فشار مي دهي و در را باز مي كني. اما... كسي را در اتاق نمي بيني. مطمئني كه همين چند لحظه پيش وفادار در اتاقش بود چون صداي باز و بسته شدن در كمد را شنيدي. به داخل اتاق ميروي و همه جا را نگاه مي كني. نه. وفادار نيست. از اتاق خارج مي شوي. همه تو را نگاه مي كنند.
- وفادار در اتاقش نيست!!
صداقت پرسيد:
- نيست؟ اما همين الان به اتاقش رفت!!
اميدوار به سمت اتاق مي رود. محبت هم به دنبالش. چند لحظه مي گذرد. هر دو به سالن بر مي گردند. اميدوار مي گويد:
- او برگشته...
نمي داني منظور اميدوار چيست. همه حيرت زده به اميدوار خيره شده اند. دوست از جايش بلند شد.
- برگشته؟ برگشته؟ پس ما هم...
همه از جايشان بلند شده اند و از خوشحالي فرياد مي زنند. پايكوبي آنها تمام نشدني است. صدايشان تمام سالن را پر كرده. اميدوار هم مي خندد. تو هنوز نمي داني چه اتفاقي افتاده. به سوي اميدوار مي روي. مي پرسي:
- وفادار برگشته؟ به كجا؟
- او به پلاسما بازگشته است. وقتي يكي از ما به پلاسما برگردد مطمئناً ديگران نيز باز خواهند گشت.
تو هم خوشحالي و از بودن در اينجا خسته شده اي.
..............................................................................................................
همه خبرها حاكي از آن است كه بازگشت خوبي ها به پلاسما قطعي است. از زمان بازگشت وفادار دو مسافر ديگر نيز گلبول سفيد را به مقصد پلاسما ترك كرده اند. شادمان و صداقت. يكي از بدي ها نيز پلاسما را ترك كرده و به جمع شما پيوسته است. مغرور. همسايه سابق تو. خوشحالي كه دوباره به پلاسما برميگردي. ديگر چيزي نمانده تا پلاسما مانند قبل پر از خوبي ها شود. تو مي تواني دوباره خاطرات پرنسس را ببيني. مي تواني از ماجراي پرنسس و ديوانه باخبر شوي. اكنون مسافران پلاسما نيمي از سال را پشت سر گذاشته اند. اگر دوباره اتفاقي نيافتد ممكن است تا جشن قلب در پلاسما باشي. محبت به سمتت مي آيد.
- اميدوار هم رفت.ديگر چيزي نمانده تا نوبت ما شود.
خوشحالي. خيلي خوشحال.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ مرداد ۱۳۸۴ ساعت 13:52 توسط من
|