یه سلام دیگه. این بار یه خبر تقریباْ جدید دارم. یکی از مشهورترین و پر طرفدارترین وبلاگنویسان یه کار جالبی رو شروع کرده که تا حالا خیلی استقبال شده از این کار. این کار جشنواره برترین وبلاگهای فارسی هست که همون دیجیتال کیوان خودمون راه انداختتش. منم رفتم و عضو شدم. حالا اگر دلتون خواست به وب من رأي بديد مي تونيد از اينجا وارد بشيد و به من امتياز بدين.

 خب حرفام تموم شد. اينم يه قسمت ديگه داستان.

 

مسافر دلتنگي ۱۳


هنوز منتظري. اكنون ديگر تمام خوبي ها به پلاسما بازگشته اند. تمام بدي هاي مقيم پلاسما نيز به وارد گلبول سفيد شده اند. بر اساس خبرهاي رسيده محيط پلاسما مانند قبل و حتي بهتر از قبل شده است. قبل از اينكه تو و ديگر تازه واردها به پلاسما پا گذاشته بوديد. همه راضي و خوشحالند. در گلبول فقط تو ماندي و سكوت. البته تمام بدي ها هم هستند اما تو سكوت در تمام اين مدت حتي يك كلمه با آنها حرف نزده ايد. سكوت هم خيلي كم حرف مي زند. همصحبتي مانند اميدوار و شادي كم پيدا مي شود. خسته اي. دلتنگي. مغرور وارد سالن شد و با عجله به سمت دوستانش رفت. پس از مدتي  گفتگو به طرف تو و سكوت آمد. از جايت بلند مي شوي . به سمت اتاقت مي روي.

      -    صبر كن. مسئله مهمي است.

مغرور به سمت تو آمد و روبرويت ايستاد.

 -         اينجا آخر خط است. مرگ ما نزديك است.

 نمي فهمي او چه مي گويد.

 -         يعني چه؟

-         ميكروب به بدن وارد شده. گلبول به سمت دست در حركت است.

 نه. نمي تواني باور كني. دوباره تمام آن افكار خوب جلوي چشمانت آمدند. چرا.. حتي يك اتفاق را نتوانسته اي پيش بيني كني. تمام لحظات خوب و افكار لذت بخش تو به اتفاقات بد تبديل شده. ديگر تحمل نداري. دوست داري بخوابي. خوشحالي كه بالاخره همه چيز تمام مي شود. هر چقدر كه سخت گذشته باشد بالاخره تمام خواهد شد. اين آخر سفر است. پايان همه چيز. با اين افكار به خواب مي روي.