مسافر دلتنگی-2
از خواب بيدار مي شوي. با صداي زنگ. زنگ ساعتي كه قبلاً آن را نديده بودي. مي نشيني. به اطرافت نگاه مي كني. نه. رويا نبوده. همه ي آن اتفاقها، آن سالن، آن درها، همه و همه واقعيت داشتند. به ساعت نگاهي مي اندازي. ساعت بي صبري است. با عجله از روي تخت بلند مي شوي و به طبقه پايين مي روي. در ورودي ساختمان باز است. به سوي حياط مي دوي.
همان حياط است. همان گلها، قفس، حوض و در. به سمت در مي روي. تلاش مي كني بازش كني اما نمي تواني. صدايي مي شنوي: تلاشت بيهوده است. به سمت صدا بر مي گردي.از روي ديوار خانه كناري است. يك پيرمرد.او را مي شناسي. به سويش مي روي.
-سلام.
-سلام.
-شما همان پيرمرد خانه اميد هستيد؟
-بله و اسمم اميدوار است.
-خوشبختم. من هم دلتنگ هستم.
دلتنگ؟ از كجا اين اسم به ذهنت رسيد؟ نمي داني.
-شنيدم مسافر جديد آمده گفتم سري بزنم.چون من تنها هستم. خانه آن سمت هميشه متروك بوده. آنجا خانه نفرت است. به ياد ندارم كسي آنجا زندگي كرده باشد. آخر مي داني من خيلي وقت است كه در پلاسما هست. من اينجا تنها هستم. يعني تا الآن تنها بودم. اما احساس ناراحتي نمي كنم. فقط دلتنگم.براي كي يا چي نمي دانم.
-اينجا همه فقط يك حس دارند. البته در بيشتر مواقع. تو هم حس دلتنگي بيشتراز ديگر حس ها به سراغت خواهد آمد. من بايد بروم. اگر بيشتر بمانم مجبور مي شوم تمام شب را در سرماي حياط باشم.تا بعد..
-تا بعد.
اينجا پلاسماست. كشور دوستي، شهر وفا، خيابان عشق، كوچه محبت، شماره دلتنگي. تو مسافري. مسافر اين خانه، اين كوچه، اين شهر و اين كشور. تو مسافر پلاسما هستي. ناگهان به ياد آن پنجره مي افتي. دور حياط را نگاهي مي اندازي. آنجاست. به سمتش مي روي. حالا ديگر خيلي به آن نزديك شده اي. آن دفتر را مي بيني. پنجره را لمس مي كني ولي نمي تواني دفتر را برداري. آن طرف پنجره را نگاه مي كني. چيزي معلوم نيست. هيچ چيز. فقط آن دفتر. به سمت صندلي مي روي و روي آن مينشيني.
به پنجره نگاهي مي اندازي. سرت را بالاتر مي بري. پنجره طبقه دوم را مي بيني. ولي...
بالاتر از آن يك پنجره ديگر هم وجود دارد. به فكر فرو مي روي. تا كنون اين پنجره را نديده بودي. اين ساختمان نيز بيشتر از دو طبقه ندارد. پس آن پنجره كجاست؟ ناگهان صداي ساعت را مي شنوي. بله. ساعت تحمل است. به سمت در مي روي. دوست داري آن پنجره را پيدا كني. وارد سالن مي شوي...
اولين در از سمت چپ باز شده است. يادت نمي آيد كه آن را باز گذاشته باشي.به سمتش مي روي. در را بيشتر باز مي كني...
چيزي درون اتاق مي بيني كه مطمئني قبلاً آن را نديده بودي. يك در. فوراً به سمتش مي روي و آن را باز مي كني. پله. فقط و فقط پله مي بيني. بالا مي روي. يك، دو، سه،...، چهل و نه، پنجاه پله را پشت سر مي گذاري و به يك در ديگر مي رسي. بازش ميكني و داخل مي شوي.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۴ ساعت 14:1 توسط من
|