پست جدید
وسط یه شب پاییزی.... کنار پنجره زل زدی به بارون..... عشق و عاشقی استاد باشن.......... یک عالمه کاغذ جلون گذاشته باشی..... حس نوشتن هم از سرت نپره...... اما تا می خوای قلم رو بذاری رو کاغد یاد تحویل کار فردات بیافتی و .... داغون داغونم.....
این نیز بگذرد
در زمانهای قدیم پادشاهی قدرتمند زندگی می کرد که وزیران خردمند زیادی را در خدمت خود داشت.
روزی این پادشاه با نارضایتی تمام وزیران خود را فرا خواند و به آنها گفت: احساس بسیار عجیبی دارم. دوست دارم انگشتری داشته باشم که حال مرا همواره یکسان نگاه دارد. روی نگین این انگشتر باید شعاری حک شده باشد که وقتی ناراحت هستم مرا خوشحال کند و در عین حال هنگامی که خوشحال هستم و به این شعار نگاه می کنم مرا غمگین سازد.
وزیران خردمند همگی به فکر فرو رفتند و شروع به مشورت با یکدیگر کردند. در نهایت آنها تصمیم گرفتند انگشتری برای پادشاه بسازند که بر روی نگین آن این شعار حک شده باشد:
این نیز بگذرد...
نقل از کتاب این نیز بگذرد......از آثار اوشو
اینم دزدیه. هر چی گشتم نفهمیدم از کدوم وبلاگ کش رفتمش...
خلاصه این نیز بگذرد. منم منتظر نشستم ببینم میگذره یا نه. اگر کسی کاری، تحویل کاری، چیزی داشت تعارف رو بذارید کنار و یه ندا به من بدید تا باهاتون همدردی کنم!!!! حالا دیگه هر جور راحتید. فعلاً آسمونی بمونید تا برگردم.
