لطفاً به زبان دیگری بخوانید!!!!!
نمی دونم چرا همتون منظور منو اشتباهی متوجه شدید!!! شاید به زبون پرنده ای حرف زدم و شما نفهمیدید من چی میگم. حتماً زبونم داره عوض میشه. به هر حال اینو هم به همون زبون نوشتم. یه موقع دوباره اشتباهی نخونید!! اگر هم حوصله ندارید نخونید چون باز چرت و پرت نوشتم.
این روزها هر چقدر که بیشتر میگذره ، بیشتر احساس پوچ بودن می کنم. آخه توی این کهکشان به این بزرگی ، وسط این زمین ، بین این همه کوه و جنگل و درخت ، من یه نقطه هم به حساب نمیام. پس چرا این همه دارم دور خودم می چرخم تا بالاتر برم آخرش به هیچ جا هم نمی رسم!! روزی که دانشگاه قبول شدم با وجود اینکه رشته ام رو بهم تحمیل کرده بودند اما احساس می کردم برای خودم آدم بزرگی هستم و قراره یه قله رو فتح کنم. و امروز که مجذوب رشته ام شدم یه حس پوچ گرایی داره خفم می کنه که دلم می خواد قید همه چیز و همه کس رو بزنم ، بشینم توی اتاقم و درو ببندم تا بمیرم. واقعاً چرا ما باید زندگی کنیم؟؟؟ زندگی هم یه بازی تحمیل شده است. من یکی که اگر حق انتخاب داشتم مطمئناً این دنیا رو انتخاب نمی کردم. آخه فایده اش چیه؟ به زور میارنت و میگن دل ببند. وقتی موندی و دل بستی به زور می برنت و میگن چرا دل بستی! خیلی مسخره است. این عکسها رو ببینید. واقعاً من و شما مولکول هم به حساب نمیایم.




( اگر بتونید درست ببینید نوشته ( Sun ( 1 pixel !!!!!! )
وبلاگ رو دوست دارم. یه عالمه انسان با یه دنیا حرف نا نوشته. دوستم سرزنشم می کرد و می گفت چرا همه ی حرفها و غم و غصه هاتو توی وبلاگ می نویسی که همه باخبر بشن تو چت شده؟! ولی فکر میکنم اگر یه وبلاگ بسازه و چند تا پست بنویسه نظرش عوض میشه. وبلاگ به من دوستایی رو هدیه کرد که شاید هیچ وقت ندیدم و نشناختمشون اما بیشتر اوقات همراهم بودند و راهنماییم کردند. چه عیبی داره آدم مشکلاتشو مطرح کنه تا ببینه نظر دیگران در این باره چیه؟ این طوری راحت تر می تونه اونارو رفع کنه.
دوباره دارم بی سر و ته می نویسم. چند ماهی بود بی سر و ته نوشتن رو فراموش کرده بودم. وقتی حالم خرابه نوشته هام بی معنی و مفهوم میشن. پس معلومه الان بازم حالم خیلی خرابه...