از ۷ صبح تا ۱ بعد از ظهر توی اداره وسط یه عالمه نقشه که باید هر چه سریعتر تحویل ارباب رجوع بدی و سرپرست کارآموزیت هم مثل عزرائیل ۵ دقیقه ای یک بار بیاد بالای سرت و با یه کار جدید در دست بگه خانم ... این یکی رو هم انجام بده دو ساعت دیگه باید تحویل بدیم، تنها مکمل لذتش همین ارباب رجوع های محترم و محترمه هستن که چند دقیقه ای یه بار سر و کله یکیشون پیدا میشه و فکر می کنه تو اینجا نقش اطلاعات رو داری و آدرس این اتاق و اون مهندس رو ازت بپرسه. آخرش هم هنگ کنی و به یکی بگی برو طبقه پایین سمت چپ و اون بگه طبقه پایین که همینجاست و یادت بیاد این اتاقی که توش مشغول به کارآموزی هستی توی پایین ترین طبقست و به همه ی مراجعین قبلی آدرس اشتباهی دادی. حالا حواس پرتی که وسط کارهات بوجود میاد به کنار، خجالت ندونستن موقعیت فعلی هم بهش اضافه میشه. خلاصه به عبارت صحیح دارم خل میشم. آخه معلوم نیست توی چنین اداره و سازمانهایی که این همه مراجعه کننده دارن، انگیزشون برای جابه جایی اتاقها چیه. آخه اون ارباب رجوع بیچاره گناهش چیه که باید این همه پله رو بالا و پایین بره آخر هم از یکی مثل من بپرسه و باز نفهمه باید کجا بره. اصلاً به من چه ربطی داره توی کار دستگاههای دولتی دخالت کنم؟؟!!

پیوست ۱: دانشجویی هم عالمی داره.....

پیوست ۲: از قدیم گفتن " چرا عاقل کند کاری   که باز ارد پشیمانی"  حالا میشه نتیجه گرفت که من یا عاقل نیستم یا ناقص العقلم چون هنوز نفهمیدم شدت پشیمونیم چقدره.

پیوست ۳: شاید بازم یه مدت طولانی نیومدم. گرچه من عادت دارم به این جور کارها!

پیوست ۴: تو این فکرم که برم توی یه صفحه شطرنج. آخه مثل یه مهره شدم. آخه مثل یه مهره به بازی گرفته شدم. من فقط بلد بودم شاه باشم. حالا دیگه هیچ کس شاه نمی خواد. پس اگر صفحه ای سراغ دارید که سرباز می خواد به من بگید.

پیوست ۵:   ۲ * ۲  هنوز هم میشه ۴. نمی دونم چه اصراری داری جوابشو ۵ کنی!!!!

پیوست ۶:خسته ام. خیلی خیلی خسته ام. کاش می فهمیدند. کاش می فهمیدی.

پیوست ۷: اینو گذاشتم چون خواستم پیوست ها با عدد ۷  تموم بشه. آخه از ۷ ، از ۲۷ ، از ۵۷ ... خیلی خاطره دارم.