مسافر دلتنگی-3
يك سالن. سالني بزرگ كه براي ميهماني سالروز تولد تزيين شده. و پنجره. همان پنجره است. به سمتش مي روي. آن را باز مي كني و به پايين نگاهي مي اندازي. دو پنجره ديگر درست در پايين اين پنجره قرار دارند.اوه.... از اينجا خانه هاي كناري هم ديده مي شوند. خانه اميد، خانه شادي، خانه غرور با حياطي پر از برگهاي زرد و ده ها خانه ديگر كه تو آنها را نمي شناسي. يكباره در پشت يكي از پنجره هاي خانه شادي فردي را مي بيني. يك دختر. دختر خانه شادي. تو را نگاه مي كند. لحظه اي به او خيره مي شوي. حس مي كني لبخندي بر لبانش نقش بسته. ولي مي رود. ديگر او را نمي بيني. به پنجره پشت مي كني. سالن روبرويت است. فراموش كرده بودي كه به مكان تازه اي وارد شده اي. نزديك پنجره يك صندلي عجيب قرار دارد. بر رويش مي نشيني. ناگهان دستها و پاهايت بوسيله بستهايي به صندلي قفل مي شوند و همه جا تاريك مي شود. چند لحظه مي گذرد و تو سعي مي كني تا دستهايت را باز كني. نوري آرام آرام سالن راروشن مي كند.چيزي را كه مي بيني تعجب زده ات كرده. تمام سالن پر شد از افرادي كه معلوم است به جشن دعوت شده اند. صداي همهمه بلندي به گوش مي رسد.
هر چند نفر گروه به گروه مشغول صحبت كردن هستند. ناگهان فضا تاريك مي شود. همه جا به غير از چند صندلي كه چند نوجوان روي آنها نشسته اند. به نظر مي آيد كه هر كدام به نوبت لطيفه اي را تعريف مي كنند چون هر چند لحظه يك بار بعد از صحبت يك نفر همگي شروع به خنديدن مي كنند. دوباره همه جا تاريك شد و اين بار فقط صورت يكي از آنها روشن است كه مشغول صحبت است. صورت فرد ديگري نيز روشن شد. دختري كه با اشتياق به صحبتهاي نوجوان ديگر گوش مي كند. اما نه. او فقط به آن نوجوان خيره شده اما صحبتهايش را نمي شنود چون وقتي همه شروع به خنديدن كردند فقط او بود كه نمي خنديد. برق رضايت را در چشمانش مي بيني. دوباره همه سالن روشن مي شود. لحظه اي از دختر چشم بر نمي داري. دوست داري بداني او چه حسي دارد. نگراني، دلهره، دلتنگي...
چشمانت را باز مي كني. يادت نمي آيد كه آنها را بسته بودي. دست و پاهايت باز شده اند. سالن خالي است. فقط دري كه از آن داخل شدي هنوز باز است. بلند مي شوي و به سمت پنجره مي روي. كسي را در خانه شادي نمي بيني. از همان راهي كه رفته بودي بر مي گردي. روي كاناپه مي نشيني. خسته اي. يك روزنامه را بر ميداري و نگاهي به مطالبش مي اندازي.
هر چند نفر گروه به گروه مشغول صحبت كردن هستند. ناگهان فضا تاريك مي شود. همه جا به غير از چند صندلي كه چند نوجوان روي آنها نشسته اند. به نظر مي آيد كه هر كدام به نوبت لطيفه اي را تعريف مي كنند چون هر چند لحظه يك بار بعد از صحبت يك نفر همگي شروع به خنديدن مي كنند. دوباره همه جا تاريك شد و اين بار فقط صورت يكي از آنها روشن است كه مشغول صحبت است. صورت فرد ديگري نيز روشن شد. دختري كه با اشتياق به صحبتهاي نوجوان ديگر گوش مي كند. اما نه. او فقط به آن نوجوان خيره شده اما صحبتهايش را نمي شنود چون وقتي همه شروع به خنديدن كردند فقط او بود كه نمي خنديد. برق رضايت را در چشمانش مي بيني. دوباره همه سالن روشن مي شود. لحظه اي از دختر چشم بر نمي داري. دوست داري بداني او چه حسي دارد. نگراني، دلهره، دلتنگي...
چشمانت را باز مي كني. يادت نمي آيد كه آنها را بسته بودي. دست و پاهايت باز شده اند. سالن خالي است. فقط دري كه از آن داخل شدي هنوز باز است. بلند مي شوي و به سمت پنجره مي روي. كسي را در خانه شادي نمي بيني. از همان راهي كه رفته بودي بر مي گردي. روي كاناپه مي نشيني. خسته اي. يك روزنامه را بر ميداري و نگاهي به مطالبش مي اندازي.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۴ ساعت 10:0 توسط من
|