از اتاق خارج ميشوي و به سمت دورنامهها ميروي. – مسافران جديد- را برميداري و نگاهي به آن مياندازي.
باز هم خانه بغض با ورود مسافر جديدي پر شد. گرچه هنوز مدت زيادي از مرگ مسافر قبلي اين خانه نگذشته اما مسافر جديدي پا به اين خانه گذاشت.
بله. باز هم بغض به سراغ پرنسس آمده. در اين صورت اشك بايد مرده باشد. -خداحافظ مسافر- را بر ميداري. بله اشك مرده و باز هم بغض آمده. نمي داني اين بغض چقدر عمر خواهد كرد. فقط مي تواني حدس بزني كه اين بار عمر زيادي خواهد داشت. اين بغض به اين زودي تبديل به اشك نمي شود. پرنسس دوست دارد سنگ باشد. سنگ نيز گريه نمي كند. پس اين بغض عمر زيادي خواهد داشت. به طبقه دوم مي روي.
با صداي ساعت به خودت مي آيي. ساعت بي قراري است و تو نتوانستي بخوابي. اصلاً متوجه گذشت زمان نشدي. پنجره را باز مي كني. اميدوار منتظرت است. برايت دست تكان مي دهد. مي گويي—الآن مي آيم—و به طبقه پايين مي روي.
همانطور كه از سالن عبور مي كني به درها نگاهي مي اندازي. بله. يك در ديگر. در پنجم باز است. ولي تو به سمت حياط مي روي.
- سلام.
- نمي خواستم ناراحتت كنم.
- من كار بدي كردم كه بدون خداحافظي رفتم. معذرت مي خواهم.
- اصلاً اشكالي ندارد. حق داشتي. من نبايد آنقدر سريع موضوع را مي گفتم.
- ديگر درباره اش صحبت نكنيم.
- هر جور كه راحت هستي. اينجا حوصله ات سر نرفته؟
- نه. چيزهاي زيادي است كه سرگرمم كرده اند.
- و آن چيزها؟
- ......
مي خواستي به زبان بياوري اما نمي داني چطور بايد بگويي و يا اصلاً بايد بگويي يا نه.
- مثلاًدورنامه- سرگرمي زياد است. شما كه دورنامه
هم نمي خوانيد پس چطور حوصله تان سر نمي رود؟
- سن من زياد شده. ترجيح مي دهم در يك مكان گرم بخوابم.
به فكر فرو مي روي. آيا اميدوار هم چيزي براي پنهان كردن دارد؟ آيا او هم مثل تو مي خواهد چيزي بگويد؟ نمي داني.
- خسته به نظر مي رسي.
- اوه....بله. اصلاً نتوانستم بخوابم. فكرم مشغول بود.
- بله. درك مي كنم.
نگاهي به گلها انداخت.
- گلها ديگر تازگي هميشه را ندارند.
نگاهي به آنها مي اندازي. بله. آنها پژمرده تر شده اند و فقط 16 دور تا جشن قلب باقيست. صداي ساعت را مي شنوي. ولي زنگ ساعت خانه دلتنگي نيست. اميدوار به تندي به خانه اميد نگاهي مي اندازد.
- دير شده. هر چه سريع تر بايد بروم. ديگر نگران نباش.
منتظر نمي ماند تا خداحافظي كني و با عجله مي رود. نگاهي به حياط مي اندازي. دوست نداري بايستي و حياط زرد و پژمرده را تماشا كني. به داخل ساختمان مي روي. به در پنجم نگاه مي كني. با خودت فكر مي كني اين بار چه اتفاقي رخ خواهد داد؟ آيا پرنسس از سنگي بودن خسته شده يا نه؟ تازه فقط چند دور گذشته. فكر نمي كني به اين زودي خسته شود. آرام آرام وارد مي شوي. اتاق برايت آشناست. ميز، تخت، صندلي و آن دستگاه. بر روي صندلي مي نشيني. منتظري تا ببيني اين بار چه اتفاقي مي افتد.انتظارت زياد طول نمي كشد. پرنسس وارد اتاق شد. به سمت كتابخانه رفت. كمي كتابها را جا به جا كرد. به نظر نمي آيد دنبال كتابي بگردد. برگشت و نگاهي به دستگاه انداخت. به سمتش رفت و آن را به كار انداخت. مانند آن دفعه شروع به نوشتن كرد ولي اين دفعه مثل اين است كه نامه اي مي نويسد. مدتي طول كشيد. فردي وارد اتاق شد. نگاهي به نوشته ها انداخت و آنها را خواند. ناگهان به سمت پرنسس برگشت و با عصبانيت فرياد زد... يعني چه؟ سنگ؟ مجسمه؟ مجسمه تنها؟ اينها يعني چي؟ خداحافظي مي كني؟ چرا؟ كي باعث شده؟... اما پرنسس حرفي نزد. نوشته ها را تمام كرد و به او گفت كه از اتاق خارج شود. آن فرد همان طور سؤال مي پرسيد. پرنسس به زور او را از اتاق خارج كرد. چند لحظه پشت در ايستاد و بعد رفت و روي صندلي نشست. به نقطه اي خيره شده. دارد فكر مي كند و تو دلت مي خواهد افكار او را بداني. همه جا پر از مه شد.
.....................................................................................
دوباره به اتاق برگشتي. پرنسس هنوز روي صندلي نشسته. ناگهان سرش را تكان داد. چشمش به دستگاه افتاد. به سمتش رفت. پشت ميز روي صندلي نشست. به در اتاق نگاهي انداخت و مشغول شد. چند لحظه با آن كار كرد. ناگهان عكسي بر روي صفحه پديدار شد. جا به جا مي شوي تا عكس را بهتر ببيني. اوه... عكس ديوانه است. ولي... پرنسس به آن خيره شده. پرنسسي كه مي خواهد سنگ باشد. پرنسسي كه از عشق خسته شده. پرنسسي كه مي خواهد از ديوانه دوري كند. ناگهان عكس از صفحه دستگاه پاك شد. به نظر مي آيد كه پرنسس افكار تو را خوانده... ديگه نمي خواهم عكست رو داشته باشم. نمي خواهم ببينمت. هيچ وقت.
بله. پرنسس با اين حرفش ثابت كرد كه مثل تو فكر مي كند. او مدتي به دستگاه خيره شد. بعد سرش را پايين انداخت. دوباره به فكر فرو رفت. همه جا را مه پر كرد. يك فضاي نا آشنا. يك در و پرنسس كه چند لحظه اي يك بار به در نگاهي مي اندازد. مدتي گذشت. ناگهان صداي زنگ در را مي شنوي. و پرنسس كه با عجله به سمت در رفت. در را باز كرد. كسي را نمي بيني. اما يكدفعه ديوانه جلوي در آمد. با پرنسس سلام و احوالپرسي كرد. بعد پرنسس به داخل ساختمان رفت. دوباره برگشت و به ديوانه گفت كه منتظر بماند.
.....................................................................................
باز هم به اتاق برگشتي. باز هم پرنسس با عصبانيت سرش را تكان داد. مدتي سرش را ميان دستانش گرفت. سپس فرياد زد: بهش فكر نكن. ايستاد. كمي در اتاق قدم زد و سپس خارج شد. هنوز ناراحت است. هنوز بغض دارد. هنوز سنگي است. هنوز به ديوانه فكر مي كند. هنوز عاشق ديوانه است.